دليلهاي ايمان:
دليلهاي متعددي بر ايمان وجود دارد كه اينك قصد ذكر همه آنها را ندارم
بلكه قوت دليلي كه ذكر ميكنم از گفتن همه دليلها مرا معاف ميدارد
دليل الحاد:
هر گاه من دو نظريه ملحدين و موحدين را كنار هم مگيذارم
به خودي خود همان براي ايمان آوردنم كافي است
ابتدا فرض ميكنم كه استدلال من به وجود خالق اين است
كه عالم حادث است وغير ازلي
ملحد ميگويد:
چه دليلي هست كه عالم آغازي دارد؟
من دو دليل مي اورم ولي قبل از آن تذكري نسبت به آنچه تفكر اسلامي را
از تفكر يوناني جدا كرده ميدهم
تفكر يوناني قائل به قددم عالم بود و ماده اول يا هيولا را هم قديم ميديد
هنگامي كه تفكر اسلامي پديد امد گفت
كه عالم حادث و مخلوق مخلوق است وقديم نيست
اين تفكر كه آغازش با وحي بود كم كم براي خود استدلالات عقليي هم جور كرد
سپس تفكر علمي اين روزگار با كشف وجود لحظه وزماني كه ابتدا جهان است
بر اين حقيقت تاكيد كرد لحظه اي در حدود 15 مليارد سال پيش
ادله حدوث جهان:
دليل علمي :
حقيقت علميي كه نظريه انفجار بزرگ ابراز كرد اين بود كه
لحظه آغازي براي ماده و انرژي وزمان ومكان بوده
از جمله استدلالاتي كه علم فيزيك را وادار كرد چنين حرفي را بزند
قانون دوم ترموديناميك بود كه ميگفت
گرما از جسم گرم به جسم سرد منتقل ميشود نه بالعكس
و اگر اين قانون كلي بود امكان نداشت جهان ما ازلي باشد
چرا كه مقدار حرارت اين زمين ميبايد تمام شود
ودر آن هنگام بايد همه چيز از بين برود و چون اين جهان هنوز از بين نرفته
نتيجه گرفته ميشود كه اين جهان حادث است
نظريه انجار بزرگ كه جرج گاماوا در سال 1948 مظرح كرد
وقبل از او دانشمند بلژيكي جورج لوميتر به آن اشاره كرده بود ميگفت
كه جهان ما ابتدا توده اي از گاز با درجه حرارت بالا بوده
كه به سبب فشار بسيار زياد انفجار بزرگي رخ داده
وبه مرور زمان سيارات و كهكشانها به وجود امده
اين نظريه هنوز يك نظريه بود تا ان هنگام كه پشتيباني علميي براي آن بوجود آمد
ان هنگام كه دو دانشمند به نامهاي بانزياس و ويلسون با بررسيهايي كه كردند
به اين نتيجه رسيدند كه اشعه هايي كه از جاهاي مختلف جهان خلقت( در حد امكان آن دو) گرفته شه بود يكسان وبا خصوصيات واحدي بود
بيشتر از اين به اين نظريه نميپردازم چرا كه مشهور است
و استيف فاينبرگ در كتاب سه لحظه اول به آن پرداخته
شايد ملحد بگويد:
نطريه انفجار بزرگ بينهايت بار تكرار شده ودر نتيجه عالم آغازي ندارد
در اينجا ميگويم اين نظريه كه نوسان جهان ناميده ميشود
ميگويد كه جهان با انفجار بزرگ اغاز نشده
بلكه انفجارات مكرر كه اغازي هم ندارد وجود دارد
و جهان بعد از انفجار دوباره به حدي از حرارت ميرسد
كه باعث انقباض دوباره جهان ميشود
و دوباره به يك توده اوليه كه قابل انفجار بزرگ است تبديل ميشود
وسپس دوباره انفجار رخ ميدهد وهمينطور الي لا نهايه
ايا ميتوان اين نظريه را پذيرفت؟
فاينبرگ ميگويد: بعضي به لحاظ فلسفي اين نظريه را از روي ناچاري پذيرفته اند
ولي اين نظريه از لحاظ علمي با مشكل روبرو ست
مشكل اين است كه بايد بر هر جسم كه ميخواهد به تعادل درجه حرارت برسد
به صورت bulk viscosity يك زيادتي بچسبد ودر نتيجه
در هر مرتبه از انفجار فوتون هاي اجسام بايد بيشتر شوند
واين نسبت اگر چه در حال حاضر زياد است ولي به هر حال متناهي است
و در نتيجه با لا متناهي بودن عالم قابل اجتماع نيست
به اين معنا كه تكرار انفجار بزرگ اين لزوم را مي آورد
كه در جه حرارت جهان از حال حاضر بيشتر باشد يعني 3.5 درجه
در نتيجه نظريه انفجار بزرگ دال بر حدوث عالم وابتدا جهان است
نقد عقلي ازلي بودن جهان:
فرض كنيم ملحد علم را در اين حدود رد كند و بگويد ماده ازلي است
وتكرار هم لا نهايي است
در اينجا ملاحظه ميشود كه اين نظريه تكيه بر يك تفكر رياضي لامحدوديت دارد
وهمچنان كه عدد نهايتي ندارد
( يعني عقلا ممكن است هر عددي را تصور كنيم باز هم ميتوان از آن بيشتر تصور كرد) همچنان هم امكان اينكه جهان غير نهايي باشد وجود دارد
در پاسخ ميتوان گفت لانهايي نبودن عدد بر هيچ چيز مادي صدق نميكند
يعني در عالم ماده هيچ جايي ندارد
بلكه اين تنها يك نظريه تجريدي عقلي است كه تنها بر جهان غير مادي صادق است
ميشل هورنر ميگويد: مفهوم لا نهايي واقعيت خارجي ندارد
تصور كنييد يك كتابخانه داريم كه بينهايت كتاب سياه وبينهايت كتاب سبز دارد
آيا ممكن است كه بگوييم در كتابخانه
كتابهاي سبز مساوي مجموع كتابهاي سبز وسياه است
براي اينكه اين مثال بهتر واضح شود ميپرسم آيا چند فرد متناهي با چند باربر متناهي
ميتوانند تمامي كتابهاي سبز را از كتابخانه بيرون آورند
واضح است كه خير چون عدد بينهايت است واين عمل لغو وبيهوده است
فرض كنيم اين افراد يك مليون سال تلاش كردند وكتابهاي بسياري را خارج كردند
آيا ميتوان گفت تعداد كتابهاي سبز در كتابخانه كم نشده؟
شما از جهت رياضي چاره اي نداري جز اينكه بگويي: كم نشده چرا كه در رياضي بينهايت مفهومي كم نشدني وزياد نشدني است
ولي آيا ميتواني در مقابل اين كوههايي از كتاب كه بيرون امده ساكت بنشيني
ومثلا مزد كارگرهاي را ندهي؟
در نيتجه مفهوم بي نهايت تنها يك مفهوم خيالي است والبته غير مادي
ديفيد هلبرت ميگويد: بي نهايت در طبيعت يافت نميشود وتنها جايي كه ميتواند باشد
در ذهن است(از اين ميتوان فهميد كه ذهن وتفكر در نزد اين اقايان
حد اقل در اين حد غير مادي است)
نتيجه اينكه:
گذشته بينهايت موجب بينهايت شيئ وحادثه ميشود
و حال آنكه بينهايت شيئ وحادثه در طبييعت ممكن نيست
پس بايد براي جهان لحظه اغازي را در نظر گرفت
ديفيد هيوم ميگويد: عدد لا نهايي يك تفكر متناقض است
واين نظريه هيچ فكري را قانع نميكند
پس بايد ماده ازلي نباشد وميتوان نظريه انفجار بزرگ را نقظه اغاز دانست
البته در حال حاضر به اين نظريه انتقاداتي وارد است
مثلا بعضي از دانشمندان اخيرا ميگويند
كه انبساط حهان و از هم دورشدن اجزا آن در حال شدت است
كه ميتواند زير ساختها نظريه انفجار بزرگ را ويران كند
اما چون هنوز در حال تحقيقات ميباشد وبه صورت يك نظريه در نيامده از آن ميگذريم
حال فرض كنيم اين نظريه انفجار را پذيرفتيم
ملحد ميتواند بگويد اين نظريه به ماقبل از انفجار كار ندارد
بلكه تنها چيزي كه ميگويد اين است كه جهان در ايتدا بسيار كوچك بوده
در اينجا از ملحد سوال ميكنم اين نقطه سرآغاز از كجا آمده
آيا از عدم؟
حال از شما ميپرسم كه چه كسي به صورت معقول فكر ميكند؟
شخص مومني كه ميگويد خالق عالم قادري جهان را آفريده
يا شخصي كه ميگويد نقطه پرگاري سرگردان در لا مكان ولا زمان غير عاقل و غير عالم بوده
و زماني در حدود 1.5 مليارد سال پيش منفجر شده
واين عالم بديع و خارق العاده را بوجود اورده؟
حال اگر كسي بگويد اين نقطه سر سوزني ازلي بوده
از او ميپرسم چه سبب داشت كه اين نقطه ملياردها مليارد سال خاموش باشد
وناگهان حدود 1.5 مليارد سال پيش بتركد
و خصوصيت 1.5 مليارد سال پيش چه بوده كه از ازل جدا شده؟
حال اگر ملحد بگويد: زمان ومكان بعد از انفجار معني دارند
ولي قبل از آن بي معنا بوده اند چرا كه با انفجار بزرگ زمان آغاز شده
به او ميگويم اين راه اولا تفسير حدوث زمان است نه حدوث ماده ازلي
وثانيا با اين انفجار لحظه هاي زمان بشري فعلي آغاز ميشود
و ممكن نيست اين نفي مطلق زمان باشد
چه كسي اين سرآغاز را خلق كرده؟
ما قائل به ازليت اين سرآغاز نيستيم به همين سبب گفته ادموند ويتيكر
را بر حق ميدانم او ميگويد:
چيزي كه باعث شود كه فرض كنيم ماده وانرژي قبل از انفجار بزرگ موجود بوده اند
و تاثير ناگهاني بين انها بوجود امده وجود ندارد
چه چيزي آن لحظه را از لحظات ازل متمايز كرده؟
پس چاره اين نيست جز اينكه فرض كنيم از عدم بوجود آمده ايم
و مبدع ما اراده الاهي بوده
فرض كنيم اين دليلها نتوانسته باشد ملحد را قانع كند و ايشان به سوال پنجمي روي آورد
به عبارت ديگر فرض كنيم انفجار بزرگ را قبول نداشت
يا اساسا نظريه درستي نيست ويا آن تحليل عقلي ما
براي آغاز اين جهان را قبول نداشت وايشان اساسا دنبال دليل ديگري است
بسيار خب حال ما نطريه انفجار بزرگ را كنار ميگذاريم ونطريه نوسان عالم
(قبض وبسط اين عالم) را ميپذيريم
حال ميگويم:
جهان قبل از انفجاردر جرمي كمتر از يك پروتون بوده
يعني تمام عالم با اين عظمت و با اين وسعت بسيار كوچكتر
از حتي اين نقطه اي كه بين پرانتز ميگذارم بوده(.)
از ملحد درخواست ميكنم كمي در اين نقطه داخل پرانتز تامل كند
آيا جناب ملحد ميداند كه تمام عالم وتمام اعضا اين فاروم واين ستارگان
دراين نقطه اندازه يك پروتون بوده است؟
وسپس اين نقطه اي كه از كوچكي حتي ديده هم نميشود منفجر شده وهمه اعضا اين فاروم را بوجود آورده!!
حال فرض كنيم اين انفجار اساسا تصادفي بوده وقصد واراده اي پشت آن نبوده
آيا عقل تو ميتواند همه اين عالم را مجرد تصادف بداند؟
اين جهاني كه ما در آن هستيم تنها يك گلوله ماده بي جان ويا اشياء بيجان وبينطم نيست
بلكه منظومه اي است كه در نطم و توازن خيره كننده به نظر ميرسد
ودر نتيجه بعد از تامل در اين نظم بديع وارتباطش با اجزا ديگر آن ميتوان دليل ديگري را بنا نهاد
قبل از اينكه دليل را ذكر كنم توجه شما را به يك نكته جلب ميكنم فلسفه يونان با اينكه به قديم بودن ماده(هيولا) باور داشت
باز هم به خالق ومحرك اعتقاد داشت نگاه كنيد به نظريه اسباب اربعه ارسطو (سبب مادي وفاعلي وصوري وغائي)
كما اينكه ابن رشد اگر چه در كتابش كشف مناهج الادله نقدي بر نظريه جوهر فرد
(جزء لا يتجزا) نگاشت
و علماء علم كلام تئوري عدم انفكاك عرض از جوهر وحدوث عرض و حدوث جوهر ودر نهايت حدوث عالم را از او گرفتند
علارقم اين نقد ابن رشد باز هم خود يك دليل به نام دليل العناية يا دليل الاختراع را مركز استدلال خويش بر وجود خالق قرار داد
در نتيجه تفكر غايت مدار بودن ويا نظام داشتن جهان حتي در كلمات او نيز مشاهده ميشود چنانكه در كلمات ارسوط مشاهده ميشد
اينك بعضي از ملحدين ميگويند اين نظام فعلي جهان بر حادثه ها استوار بوده واين سخن را دائم تكرار ميكنند وگويا خيال كرده اند راه فراري يپدا كرده اند كه ميتواند به انتظام اين جهان پاسخگو باشد
بياييد به اين درماندگي فكري نظري بياندازيم
اين نظريه كه در دهه هفتاد مطرح شد به هيچ وجه نظم جهاني را نفي نميكند
بلكه چيزي كه ميگويد اين است كه چيزههايي هم در جهان ديده ميشود
كه ميتوان آنها را غير منتظم دانست
در اينجا ميبايد به امري دقيق اشاره كرد كه اگر نظمي نبود اين قسم از متفكرين
نميتوانستند وجود شيئي غير منتظم را اثبات كنند
حال اگر از لحاظ فيزيكي به اين نظريه نگاه كنيم در مي يابيم
اولا:
گويندگان آن اعتراف دارند تشكيل دهندهها و اجزاء شيئ غير منتظم داراي نظم هستند
به عبارت ديگر حالت غير منتظم مطلق وجود ندارد
دوم اينكه
وجود اين اشياء به معناي نفي اشياء غير منتظم نيست واز اين دو ميتوان نتيجه گرفت حتي اين عده هم قول بقيه دانشمندان به وجود نظم در عالم را ميپذيرند واعتراف به آن دارند
خوب حال بنا بر اين فرض نظم كه همه بر ان اتفاق دارند برگرديم به نقطه آغاز آن جهان به اندازه يك پرونوني كه منفجر شده
چگونه با اين انفجار بي هدف عالمي پديد آمد كه نه تنها كه تنها در آن ماده نيست بلكه عقل وزندگي نيز جزئي از آن است بلكه عالمي منتظم ومنظم است
چگونه از يك انفجار كور جهاني منتظم پديد مي آيد
اما اينكه چگونه اين نظم هست جواب ملحدين مشخص است اين يك تصادف كور است
يعني اين انفجار بزرگ بود كه درون مايه آن پروتون را در يك ابر پهنه وسيع
وغير قابل تصور از جهت ماهيت پراكنده كرد
و فجآتا وتصادفا همه عناصر اساسي را كه براي ايجاد حيات وعقل و اين نظم خارق العاده احتياج داشت براي خود جور كرد
اين جواب به قدري خنده اور است كه بهتر است درباره آن سكوت كنم
ولي اندكي از جهت علمي آن را توضيح ميدهم
از نقطه اي به اندازه يك پروتون تا تشكيل يك آنزيم
هيچ يك از اعضا اين فاروم نميدانند به حساب احتمالات رياضي پديد آمدن زمين ونظم آن و ايجاد يك پوشش جوي مخصوص به ميزان محددي از گازها وشكل گيري عناصر وانضمامشان به هم به نسبت معين وتشكيل آب وتشكيل خاك وهواء مناسب ونظم عنصرهاي ديگر به مقداري از نظم كه زندگي تشكيل شود و حيوانات پديد آيند يعني چه؟
اگر ميدانند بگويند
حال بگذريم از تشكيل يك موجود فراحيواني ديگر به نام انسان كه تنها با نظم بيشتر سلولي وعناصر تشكيل دهنده خود نيست كه از بقيه متمايز گشته
بلكه عقلي دارد كه ميتواند با آن فكر كند
بله عدد اين احتمال را نه هيچ يك از اعضاي اين سايت ونه هيچ يك از علما ودانشمندان ايران و نه
در هيچ جاي جهان درنخواهند يافت
بگذاريد تنها احتمال رياضي تشكيل يك انزيم را با زبان علم بررسي كنيم
البته قبل از ما كابلان دانشمند آلماني در سال 1972 اين كار را كرده است
يعني اجتماع يك سري پروتئينها براي خلقت يك آنزيم را به زبان رياضي واحتمال بررسي كرده
او گفت اگر فرض كنيم اين آنزيم تنها صد حلقه اسيد آمينه داشته باشد احتمال اينكه تصادفا اين صد
حلقه كنار هم قرار گرفته باشد تنها
يك بر ۱۰ به توان ۱۳۰ ميباشد
بعد از او فريد هويل واشنادر ويكرامسينج بر اساس اين احتمال در تشكيل يك انزيم احتمال
تشكيل كره زمين را بررسي كردند
وعلنا اعلام كردند كه عددي كه حاصل ميشود اساسا قابليت تصور عقلي را ندارد واعلام كردند
از لحاظ علمي بايد يك خالق قاصد ومريد اين كار را كرده باشد
اين تحقيق را بعد از آنها پل دفيز دانشمند فيزيك نيز بررسي كرد وبه همان نتيجه رسيد
شبسبامنتسبلشبصثخهقحتضدبزردزطظور.ئدظطركتحجضهقثجضق4حخثهعف
بيتلبيمسحخهجضهفضعفقثحخغفثخهص
گكباكشبجعقهصضثخقتانتمسيب
معناي اين سطرهاي گذشته چه بود؟
جواب اين است كه اين يك عمل تصادفي است بلكه تطبيق افكار الحادي بعضي از
اعضا اين سايت است
سوالي ديگري كه مطرح ميشود اين است كه
پس چه كسي خدا را خلق كرده؟
اگر ملحد بپرسد چرا مبدا سببيت وعليت را ميگيريد
ولي هنگامي كه به خدا ميرسد آن را تعطيل ميكنيد
جواب اين است كه
شخصي كه به ازليت مادي ملتزم است اساسا هيچ شباهتي با شخصي كه
ملتزم به ازليت غير مادي است ندارد چون از يك سنخ نيستند
واساسا خود ملحد هم ميداند خالق غير از مخلوق است
و لذا هيچگاه اين سوال كه خالق كيست موجب سرزنش نميشود
براي جواب بهتر ميگويم
اولا اگر بخواهم همانند تو سوال كنم از تو ميپرسم اگر خالق با مخلوق تفاوت ندارد
پس چرا تو ميگويي عالم خالق ندارد خب داشته باشد مگر چه اتفاقي مي افتد
خالق كه با مخلوق متفاوت نبود
پس براي تو بهتر بود به جاي اينكه به مومن بگويي خالق الله كو؟
ابتدا خود را سرزنش كني كه ميگويي عالم خالقي ندارد
چون اساسا اين سخن تو بي معنابود
غير از اينكه هيچ ملحدي نمي گويد دليل دارم كه خدا نيست بله ميگويد نميدانم
و اگر قرار بود خالق به اين معنا محال باشد بايد ميگفت اين سخن را به زبان مي آوردكه
دليلها ميگويند خالقي نيست
ضمن اينكه اگر قرار بود به خالق عليت وسببيت تمام نشود دور و تسلسل لازم ميآمد
و هر دو عقلا محال است
پس خداوند تبارك وتعالي غير حادث است واساسا جاي اين سوال پيش نميايد كه چه كسي
آن را خلق كرده
همچون كاغذ سفيدي كه نميتوان پرسيد چه كسي روي آن نوشته چون كاغذ هنوز سفيد است
وحادث نيست.
مزدك:
|
پست شده توسط kateb11
بسم الله الرحمن الرحيم با عرض سلام ودرود وادب خدمت جناب حلقه بسيار خوشحالم كه شما بحث منطقي وعقلاني را فتح الباب كرديد .با اما در تاييد حرفهاي شما اين نكته گفتني است كه اولا ماده نمي تواند ازلي باشد زيرا با ادله متقن عقلي ثابت شده كه ازليت با ماده سازگاري ندارد چون ماده وابسته به اجزاء خودش است وچيزي كه نيازمند به اجزاءخودش مي باشد نمي تواند بدون علت باشد در فرض معلول بودن ماده ازليت آن هم مخدوش مي شود چون معلول يعني كه زماني نبوده بعد پديد آمده واين معنا با ازليت متناقض است ثانيا اگر بگوئيم جهان علتي غير از واجب الوجود دارد هيچ راه عقلي براي توجيح آن نيست چون باعث تسلسل مي گردد اما فرض علت تامه درمورد واجب الوجود وعدم نيازمندي او به علت را عقل نمي تواند دليلي بر رد آن بياورد . به هر صورت براي ازليت ماده محذور عقلي است يعني محال پيش مي آيد اما براي ازليت وعلت تامه بودن حضرت حق محذوري وجود ندارد وفرض استحاله اي يافت نمي شود . ((والسلام علي من اتبع الهدي )) |
ماده ازلي و ابدي است، يعني آغاز وپايان ندارد،
تنها ز شكلي به شكل ديگر در ميايد ولي گوهر ان
همواره يكي و جاودان است. براي همين هم نيازي به
خلق شدن ندارد و از ميان هم هرگز نخواهد رفت.
به اصل بقاي ماده و انرژي در فيزيك مراجعه كنيد.
باروش دانشيك ، و با تجربه و مشاهده، ثابت شده است كه ماده (= جرم+انرژي..)
نميتواند از هيچ پديد بيايد و نميتواند به هيچ تبديل شود. از اينرو ماده ازلي و ابدي
است. ديگر اينكه ماده مركب نيست، بلكه اشكال مادي هستند كه مركب هستند.
ماده گوهري يگانه است كه اين ويژگي ذاتي را دارد كه با چند چهره خود را نشان دهد.
گاهي بصورت جرم و گاهي بصورت انرژي...همه ئ اشكال مادي جرم دار جهان هم از همان
آجرهاي نخستين درست شده است و علت دگرگوني در اشكال مادي هم حركت است، كه آنهم
خود زاب ذاتي ماده است ( حركت و محرك نماد انرژي است و متحرك نماد جرم ). پس ماده هم
خود جنبنده است ( در چهره ئ جرم ) و هم جنباننده است ( در چهره ئ انرژي) .
پس در كل جنبنده و جنباننده يا علت و معلول، همان خود ماده است كه ميتواند از جنبنده به
جنباننده و بوارونه، دگرگون شود. ( با فورمول E=mC² )

نقل قول:
|
پست شده توسط حلقه
إنَّ في خلق السَّماوات والأرض واختلاف الليل والنَّهار لآيات لأولي الألباب* الذين يذكرون اللّه قياماً وقعوداً وعلى جنوبهم ويتفكَّرون في خلق السَّماوات والأرضربَّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك"
[size=2]
دليلهاي ايمان: ..
چه دليلي هست كه عالم آغازي دارد؟
من دو دليل مي اورم ولي قبل از آن تذكري نسبت به آنچه تفكر اسلامي را
از تفكر يوناني جدا كرده ميدهم
تفكر يوناني قائل به قددم عالم بود و ماده اول يا هيولا را هم قديم ميديد
هنگامي كه تفكر اسلامي پديد امد گفت
كه عالم حادث و مخلوق مخلوق است وقديم نيست
اين تفكر كه آغازش با وحي بود كم كم براي خود استدلالات عقليي هم جور كرد
سپس تفكر علمي اين روزگار با كشف وجود لحظه وزماني كه ابتدا جهان است
بر اين حقيقت تاكيد كرد لحظه اي در حدود 15 مليارد سال پيش
ادله حدوث جهان: ...] |
جهان حادث نيست و قديم است.
1- نظريه ئ بيگ بنگ يا مهابنگ يا همان انفجار بزرگ كه
از ارزش علمي برخوردار است، ميگويد كه جهان از گسترش
ماده و مكان از مهابنگ، بدين شكل درآمده است ولي نميگويد
كه پيش از مهابنگ، ماده و جهاني وجود نداشته است.
بلكه ميگويد كه همه جرم و انرژي كه اكنون در جهان هست، در
يك نقطه متمركز بوده است و هيچگاه نميگويد كه ماده موجود
نبوده است و پس از اين انفجار بوجود آمده است.
2- در اينجا مفهوم زمان اهميت كلي دارد، يعني اينكه زمان
در نقاط سينگولار، مانند سياهچاله ها و يا خود همان هسته ئ
نخستين بيگ بنگ، ايستا بوده است.و پس از رهايي ماده در اثر انفجار،
( و بخش شدن آن به دو چهره ئ عمده جرم و انرژي ) ، تازه زمان
" راه افتاده است " ( ميكوشم ساده بگويم ) يعني هيچ زماني نبوده است
كه ماده وجود نداشته است و هيچ زماني هم نخواهد بود كه ماده
وجود نداشته باشد.
پس شما شوربختانه، اين مهابنگ را بد فهميده ايد و بر اين پايه
كل اثبات تان در وجود خدا باطل ميشود!
(همان يونانيان بهتر گفته بودند.)
ديگر اينكه اگر بديد شما جهان حادث است، يعني
زماني نبوده و سپس بود شده است، از ازل تا پيش از
آفرينش آن ، خدا به چه كاري سرگرم بوده است ؟
بحث تخصصي و خوبي است .
حرف هاي تكراري عوامانه قيل و قال پرست هم آفت آن.
بحث در باب وجود و واجب الوجود در فلسفه شرق و غرب از بحث هاي پايه اي فكري است .
هگل ملا صدرا كانت و افلاطون تا ياسپرس و هايدگر هر كدام به شيوه اي . حتي ماركس هم بي تفاوت از اين سوال رد نشده و به شيوه خود اجمالا آن را به قبل موكول كرده است .
بسياري حكومت ماركسيستي را هيبت جديد پدر سالاري مسيحي مي دانند .
واجب الوجود اصلي است خارج از معيار هاي ممكن الوجودي . ذات وجود اوست و ما بقي فرع . در واقع همان طور كه براي فيزيك تا اتم قوايد يك سان است و بعد فيزيك كوانتوم و ماترژن پا به ميان مي گذارند . از ممكن والوجود به بعد مقياس هاي عقلي در يك نوار موبيوسي تغيير شكل مي دهد .
خدا را در هر هيبتي مي بينيد بايد سوالاتتان را در موردش حل كنيد چه رد و چه قبول . عقايد ديگر حول
اين محور شكل مي گيرند
حلقه:
اگر قرار بود با پيشفرضها بحث كنيم اساسا بحث در اثبات خدا هم بيهوده بود
پس تنها ادعاي اينكه فلان قانون هست يا خير بدرد نميخورد
نقل قول:
|
2- در اينجا مفهوم زمان اهميت كلي دارد، يعني اينكه زمان در نقاط سينگولار، مانند سياهچاله ها و يا خود همان هسته ئ نخستين بيگ بنگ، ايستا بوده است.و پس از رهايي ماده در اثر انفجار، ( و بخش شدن آن به دو چهره ئ عمده جرم و انرژي ) ، تازه زمان " راه افتاده است " ( ميكوشم ساده بگويم ) يعني هيچ زماني نبوده است كه ماده وجود نداشته است و هيچ زماني هم نخواهد بود كه ماده وجود نداشته باشد. پس شما شوربختانه، اين مهابنگ را بد فهميده ايد و بر اين پايه كل اثبات تان در وجود خدا باطل ميشود! (همان يونانيان بهتر گفته بودند.)
|
اثبات كنيد
۱ـ زمان در نقاط سينگولار ايستا بوده
۲ـ هيچ زماني نبوده كه ماده وجود نداشته
وهيچ زماني هم نخواهد بود كه ماده وجود نداشته باشد
۳ـ ثابت كنيد كليت قانون تبدل ماده به انرزي وبالعكس حتي در جايي كه موجودي غير مادي داشته باشيم
۴ـ به چه دليل فضاي مادي وتجربي بايد بر ابحاث متافيزيكي تاثير بگذارد
غير از اين كه دليلهاي من منحصر به اين نبود
و گمان نميكنم مهابنگ را هم شما بهتر فهميده باشيد
و ديگر اينكه بر خلاف ادعاي شما با از هم پاشيدن اين قسمت آن اثبات من از بين نميرود
پس يكي يك شروع به اثبات كنيد اگر چه ميل دروني بحث با شما را به دلايلي كه مجال گفتن آن نيست ندارم
اگر هم قرار است بحثي شود از مديريت اين طلب را دارم كه گفتگو را دو نفره كند
چون حال بحث قاطي پاطي را ندارم و اصولا ثمره اي هم ندارد چون چيزي معلوم نميشود ونتيجه اي گرفته نخواهد شد وهيچ كس هم بر صحبتهاي خويش پايبند نيست و روند بحث نيز گم ميشود
با تشكر
سيروس اذري:
طرح و آفرينش هوشمندانه (برهان نظم ؟ )
برهان نظم ( و) سازمان باورهاي ديگر در باره ي سرآغاز هاي آفرينش
آفريننده ي ناظم كيست؟
از برخي جهات فرضيه ي آفرينش منظم و دانش زمينه هايي موازي هستند. آنها هردو با تامل و نگرش در طبيعت آغاز ميكنند و هردو برهان هايي بكار ميگيرند كه احتمال دارد در پروسه ي طبيعي كيهان نقش داشته باشند. ولي در يك رمينه دانش و فلسفه ي آفرينش منظم درست واژگون همديگرند. اين زمينه روشي است كه دانشمندان پديده هايي را كه در اين زمان روشن نشده اند بررسي ميكنند.
.
در هر دانشي محدوديت هايي براي دانستن وجود دارد. در زمانهاي كهن
دانش بشر در دوران كودكي خود بوده است. در باره ي چيزهايي مانند اينكه:
چگونه آب و هوا عمل ميكرد - چگونه خورشيد و ماه
و كره ها و ستاره ها و غيره حركت ميكردند و بسياري پديده هاي ديگر - دانش انسان در اين باره بسيار اندك بوده است.
بنابر اين مردم تصور ميكردند كه خدا مستقيما در همه ي اين فعاليت ها دست دارد. بتدريج كه دانش
گسترش يافت (هر روز بيشتر از پيش) بيشتر اين پديده ها روشن شدند معلوم شد كه آن پديده ها كار نيروهاي طبيعت ميباشند
ولي هنوز چيزهاي باقي بود كه روشن نشده بودند. اين كمبود هنوز امروز هم با ما است.
اينجاست كه دانشمندان و طرفداران آفرينش منظم راهشان جدا ميشود.
. دانشمندان ميگويند كه كه همه ي رويدادها در نتيجه ي علت هاي طبيعي بوقوع پيوسته اند و با گذشت زمان و گسترش دانش كيهاني آنهايي كه هنوز پاسخي برايشان يافته نشده است در اينده روشن خواهند شد.
طرفداران آفرينش منظم ميگويند كه دستكم برخي از اين پديده هاي نا گشوده بدليل وجود يك ناظم هوشمند بوجود آمدند.
هدف اصلي دانش و طرفداران آفرينش منظم آموختن دانش بيشتر در باره ي كيهان و گردآوري شواهد ي براي راهگشايي است. ولي از سوي ديگر طرفداران آفرينش منظم بنگر ميرسند كه كوشش زيادي بخرج ميدهند
كه ثابت بكنند خدا يا خداياني دست اندر كارند و اين فرضه كه نيروها و عامل هاي طبيعت علت ميباشند را رد بكنند.
از آنجاييكه طرفداران آفرينش منظم دنبال روشي براي اثبات خدا هستند آنان حتي سعي دارند كه با سود بردن از
فرضيه ي آفرينش و فرگشت (تكامل) ديني به اين كار موفق بشوند. بخشهايي از برهان آفرينش منظم
به فرگشت دانشيك و باور به آفرينش زمين جوان ( كمتر از ۱۰۰۰۰ سال عمر) و آفرينش زمين كهن ( بيش از
۴ ميليارد سال) همخواني دارد. ولي ديگر طرفداران آفرينش منظم با گزاره ي دانش زمين جوان در تضاد هستند.بيشتر طرفداران آفرينش منظم مي پذيرند كه
مهبانگ آغاز كيهان است -- و اينكه كيهان از يك ماده ي بسيار كوچك (ذره مانند) ميلياردها سال پيش بوجود آمده و با سرعت گسترش يافته است.
به باور اين گروه موارد حاضر بودن يك آفريننده ي هوشمند و دخالت او در ويژگي هاي موجود هاي زنده مشهود است. در اساس - اين يك گونه
پروسه ي تكاملي است كه در ضمن نشان دهنده ي آفريننده اي هوشمند نيز هست.
باور مشترك ميان گروه هاي آفرينش منظم با تفسير ظاهري داستانهاي آفرينش در كتاب «آفرينش» تورات در تضاد است كه ميگويد آفرينش زمين و گونه هاي زندگي در آن در طول هفت روز و كمتر از ۱۰۰۰۰ سال پيش روي داده است.
و اين مفهومي است كه بيشتر مسيحيان و يهودي ها و مسلمان ها به آن ايمان دارند.
برغم اين باور هاي متضاد بين دو فرضيه آفرينش (زمين جوان) و آفرينش تكاملي ( زمين كهن) احتمالا به اندازه ي كافي زمينه هاي مشترك نيز ميان آنها وجود دارد.
طرفداران فرضيه ي آفرينش منظم تكاملي در صدد اثبات چه نوع خدايي هستند؟
طرفداران اين مكتب تنها ميخواهند ثابت بكنند كه آفريننده هوشمند فرا انساني در كيهان وجود داشته است.
خيلي ها تنها در باره ي آن وجود هوشمند گمانه زني ميكنند. آنها در پي اين نيستند كه ثابت بكنند كه
آن وجود هوشمند يك خدا و فرا مادي است. اين گروه الزاما باور ندارند كه چنين آفريننده اي همان خداي
يهوديت و مسيحيت و اسلام - كه روحي بدون بدن - يكتا - بينهايت - فنا ناپذير-مهربان - جاوداان - ناديدني
-قاردرو تواناي مطلق-.. است ميباشد. اين گروه تنها اميدوار هستند كه شايد بتوانند آنرا نشان بدهند و ادعاي داشتن اثبات آن را هم ندارند.
طرفداران آفرينش منظم بر آنند كه نشان بدهند دستكم يكي از احتمال هاي زيرين
وجود داشته است:
۱- يك يا بيش از يك آفريننده ي هوشمند در زمان آفرينش وجود داشته اند. ولي الزاما آن آفريننده ها
اكنون وجود ندارند.
۲- آن يا آنها نيرويي بس فرا انساني داشته اند - ولي آنها (آن) تواناي مطلق و بي پايان نبودند.
براستي و در حقيقت -طراحان زندگي و ويژگي هاي ديگر كيهاني كه آنها در پي شناسايي آن ها هستند
ممكن است شامل هزاران اله والهه باشند كه انسان ها آنها را پرستش كرده اند.
۳- ممكن است يك يا جند خداي فرا ماده اصلا دخيل نبوده باشند. امكان دارد كه اين طرح بدست موجودات فرازميني ريخته و اجرا شده باشد كه در دانش و فناوري سده ها از انسانها پيش هستند.
طرفداران برهان نظم ( Intelligent Design) شامل پيروان باورهاي ريرين ميباشند:
A strict monotheist (e.g. a Jew or Muslim who believes in one God).
A duotheist (e.g. a Wiccan or Zoroastrian who believes in two deities).
A trinitarian (e.g. a Christian who believes in three divine persons within the unity of a single Godhead).
A henotheist (e.g. a Hindu who believes in many Gods and Goddesses who are aspects of a single deity, Brahman).
A polytheist (e.g. followers of many of the Aboriginal religions in the world who believe in many Gods and Goddess as discrete entities.)
A Deist who believes that God created the universe, set it in motion, left, and has not been seen since.
An Atheist, Agnostic, Humanist, or anyone else who might hold open the possibility of a very advanced species of intelligent beings existing in the universe.
مزدك:
|
پست شده توسط حلقه
اگر قرار بود با پيشفرضها بحث كنيم اساسا بحث در اثبات خدا هم بيهوده بود پس تنها ادعاي اينكه فلان قانون هست يا خير بدرد نميخورد اثبات كنيد ۱ـ زمان در نقاط سينگولار ايستا بوده ۲ـ هيچ زماني نبوده كه ماده وجود نداشته وهيچ زماني هم نخواهد بود كه ماده وجود نداشته باشد
۳ـ ثابت كنيد كليت قانون تبدل ماده به انرزي وبالعكس حتي در جايي كه موجودي غير مادي داشته باشيم ۴ـ به چه دليل فضاي مادي وتجربي بايد بر ابحاث متافيزيكي تاثير بگذارد
غير از اين كه دليلهاي من منحصر به اين نبود و گمان نميكنم مهابنگ را هم شما بهتر فهميده باشيد و ديگر اينكه بر خلاف ادعاي شما با از هم پاشيدن اين قسمت آن اثبات من از بين نميرود پس يكي يك شروع به اثبات كنيد اگر چه ميل دروني بحث با شما را به دلايلي كه مجال گفتن آن نيست ندارم اگر هم قرار است بحثي شود از مديريت اين طلب را دارم كه گفتگو را دو نفره كند چون حال بحث قاطي پاطي را ندارم و اصولا ثمره اي هم ندارد چون چيزي معلوم نميشود ونتيجه اي گرفته نخواهد شد وهيچ كس هم بر صحبتهاي خويش پايبند نيست و روند بحث نيز گم ميشود با تشكر
|
1- استوار ترين اصل اثبات شده و بي برو برگرد ( مسلم)
فيزيك همانا اصل بقاي ماده ( جرم + انرژي ) است.
اين اصل ميگويد كه ماده ( همان انرژي+جرم ) :
A - هرگز از ميان نميرود
و
B - از هيچ هم پديد نميايد.
----------
A
صغري : ماده هرگز از ميان نميرود
كبري : هر چيزي كه از ميان نرود ناچار ابدي است
نتيجه : ماده ابدي است ( پايان ندارد)
B
صغري : ماده نميتواند از هيچ پديد بيايد
كبري : هر چيزي كه نتواند از هيچ پديد بيايد، ناچار ازلي است
نتيجه : ماده ازلي است ( آغاز ندارد)
از نتايج A و B رويهم گفت كه ماده ازلي و ابدي است.
(= هيچ زماني نبوده كه ماده وجود نداشته وهيچ
زماني هم نخواهد بود كه ماده وجود نداشته باشد )
---------------
2- اصل تبديل جرم به انرژي ( كه هرو زير مجموعه ئ مفهومي بنام ماده هستند)
هر آينه براي ماده بدست آمده است و در بر گيرنده ئ چيز هاي " غيرمادي" نيست.
يعني حوزه و قلمرو scope اين اصل جهان مادي و ماده است.
3- من هم ميگويم كه موجودات فرضي متافيزيكي يا غير مادي، بفرض
وجود ؟ نميتوانند روي جهان مادي اثر بخش باشند و يا بوارونه.
چون لازمه ئ كنش و واكنش دو جهان مادي و غير مادي داشتن يك
فصل مشترك interface است، در حاليكه از همان ابتدا با جدا كردن
٫ مرز ماده از غير ماده، وجود چنين فصل مشتركي را نفي كرده ايم.
براي نمونه، آب و روغن باهم آميخته نميشوند. امّا ماده اي هست
بنام صابون، كه هم داراي بخشي از صفات آب است ( يون ) و هم داراي
بخشي از صفات روغن ( زنجير هيدروكربني ). بر اين پايه صابون ميتواند
آب و روغن را بهم آميخته، يكي را در يكي حل كرده و فصل مشترك آندو باشد.
امّا در جهان ما هيچ پديده اي نيست كه سرشت و ويژگيهايي فراي ؟ ويژگيهاي
مادي داشته باشد و بتواند در همكنشي ( تعامل ) با جهان فرضي غير مادي
باشد. چنين پديده و موجودي نيست و ادعا هاي دينداران بر وجود چنين موجودي
( مانند روح القدس كه فصل مشترك ميان ماده و غير ماده باشد) اثبات نگرديده است.
يعني اگر بينگاريم ( فرض كنيم ) كه خداوندي هست، كه كاملاً غير مادي هست،
چنين خدايي نياز به يك فصل مشترك با جهان مادي دارد ( كه خود اين نياز نيز در
شان خداوندي نيست) و يا اينكه خود وي بايستي دستكم داراي يك ويژگي مادي
باشد تا بتواند با جهان مادي داراي همكنشي باشد، مثلاً كار ها مارا ببيند ( درك
امواج الكترومغناطيسي) و يا سيل بفرستد و انگشت در جهان بكند و

...
دو سيستم A و B باهم همگون و همساز ( compatible ) نيستند
و بر اين پايه نميتوانند باهم داد و ستد داده و يا همكـُنشي ( تعامل )
داشته باشند. تنها پس از اينكه يك سيستم دوگانه amphibian كه
توان همسازي با هردو سيستم را داشته باشد پيدا شود، مانند C ،
آنگاه پيوند و همكنشي ميان دو سيستم شدني است.
4- در باره ئ مهابنگ هم استدلال شما خواهي نخواهي
از بين رفته است و نيازي به بازگويي چند باره نميبينم.
حلقه:
نقل قول:
|
پست شده توسط مزدك
1- استوار ترين اصل اثبات شده و بي برو برگرد ( مسلم) فيزيك همانا اصل بقاي ماده ( جرم + انرژي ) است. اين اصل ميگويد كه ماده ( همان انرژي+جرم ) : A - هرگز از ميان نميرود و B - از هيچ هم پديد نميايد. ---------- A صغري : ماده هرگز از ميان نميرود كبري : هر چيزي كه از ميان نرود ناچار ابدي است نتيجه : ماده ابدي است ( پايان ندارد)
B صغري : ماده نميتواند از هيچ پديد بيايد كبري : هر چيزي كه نتواند از هيچ پديد بيايد، ناچار ازلي است نتيجه : ماده ازلي است ( آغاز ندارد)
از نتايج A و B رويهم گفت كه ماده ازلي و ابدي است. (= هيچ زماني نبوده كه ماده وجود نداشته وهيچ زماني هم نخواهد بود كه ماده وجود نداشته باشد ) --------------- 2- اصل تبديل جرم به انرژي ( كه هرو زير مجموعه ئ مفهومي بنام ماده هستند) هر آينه براي ماده بدست آمده است و در بر گيرنده ئ چيز هاي " غيرمادي" نيست. يعني حوزه و قلمرو scope اين اصل جهان مادي و ماده است.
3- من هم ميگويم كه موجودات فرضي متافيزيكي يا غير مادي، بفرض وجود ؟ نميتوانند روي جهان مادي اثر بخش باشند و يا بوارونه. چون لازمه ئ كنش و واكنش دو جهان مادي و غير مادي داشتن يك فصل مشترك interface است، در حاليكه از همان ابتدا با جدا كردن ٫ مرز ماده از غير ماده، وجود چنين فصل مشتركي را نفي كرده ايم.
.... از بين رفته است و نيازي به بازگويي چند باره نميبينم.
|
۱ ـ چنانكه ميدانيم قاعده هاي فيزيك و بقيه علوم اسقرائي است و از چيزي وراي آنچه ديده شده و آزمايش شده خبر نميدهد( اگر ميدهد بگوييد) بله ميتوان بر اساس آن قانون نسبت به آزمايش شده ها عمل كرد وجواب گرفت ولي
اولا تعميم آن نسبت به چيزي كه زير تيغ همان آزمايش نرفته منطقي نيست
و ثانيا نسبت به چيزي كه ماهيتا متفاوت است بچه گانه است
واساسا صفت كلي (كلي عقلي) براي يك ماهيت يك وصف متافيزيكي است
حالا دور نرويم بگو حد اقل يك صفت تجريدي است
بله قبول دارم در مورد اول يعني در موردي كه خصوصيات شيئ آزمايش نشده با ويژگيهاي شيئ آزمايش شده يكي است يا حد اقل شبيه است ميتوان آن قاعده را تعميم داد چون معمولا ويژگيهاي اشياء يكسان در شرايط يكسان يكي است
۲ـ چنانكه در تعريف فلسفه آمده دانشي را كه به وجود از جنبه(حيث) خود وجود
نگاه ميكند به اين نام ميخوانند وفيزيك علمي است كه به وجود از حيث ماده بودن نظر ميكند كه معناي اين عملا يعني تقدم فلسفه بر تمام علوم از جمله فيزيك يعني اگر در فلسفه ثابت شود كه موجودي غير مادي هست براي بحث در مورد آن علم خاص
مي بايد علم جديدي غير از فيزيك تاسيس شود
چرا كه در تعريف فيزيك توجه به وجود از حيث مادي آن شده واساسا اگر اين مبنا را قبول كنيم كه علوم با موضوعات خويش طبقه بندي ميشوند و به وجود مي آيند در نتيجه براي اصل ومبناي خود آن موضوع به علم پيشيني احتياج هست والا با نبود آن موضوع آن علم به اصطلاح سالبه به انتفاء موضوع خواهد بود
در نتيجه هر گونه استفاده فيزيكي در علم متقدم بر آن استفاده اي سفسطه آميز است و اساسا بي ارتباط مي باشد يعني به جاي اينكه بگوييم چه ميبينيم پس چه هست ؟
بايد گفت چه هست و ما چه ميبينيم
يعني تقدم منطق بر حس واين تقدم تقدمي اعتباري نيست بلكه تقدمي حقيقي و واقعي است و استدلال بر ضدش به خودي خود سخن من را ثابت ميكند يعني محال است چرا كه خود تمسك به منطق است
۳ـ اصل بقاي ماده وانرژي قانوني فيزيكي است نه فلسفي پس در اينجا بحث تمام است (فعلا) والا تمام كساني كه اين اصل فيزيكي را پذيرفته اند ميبايد كافر باشند
يعني ملحد به معناي تمام كلمه يعني كسي كه دليل بر عدم خدا دارد
نه ملحد به معناي لا ادري گرا
وحال اينكه اينگونه نيست
به عبارت واضحتر اگر منافات آن قانون ويا اصل با پذيرش وجود متافيزيكي بود
ما دو گروه داشتيم گروهي كه آن قانون را منافي با خدا ميدانند و اصلا خدا را قبول ندارند
و گروهي كه منافي نميدانند
حال آن كه ما گروه سومي داريم كه قوانين فيزيك را كامل ميدانند ولي قائل به عدم خدا نيستند يعني آنها آن اصل را برهاني بر ضد خدا نميدانند بلكه معتقدند بايد بر اثبات خدا دليل اقامه كرد واصل ديفولد عدم است و چون دليلي نيست ما از پذيرش آن معذوريم نه آنكه دليل بر عدم خدا هست در نتيجه اين تقسيم سه گانه به جاي دو گانه نشان دهنده اين است كه ان قانون كشش وپتانسيل اين اثبات وسيع را ندارد چنانكه من گفتم
۴ـ احتياج موجود متافيزيكي به موجود حد وسط براي تاثير در موجودي فيزيكي مبني بر بحثي فيزيكي و بحث فلسفي ديگري است
يعني
اولا
ما با زهم با قوانين فيزيك براي موضوعي كه در دسترس آن نيست تعيين تكليف كرديم
واين خارج از كار آن علم است و اين فضوليها به هيچ علمي نيامده الا فلسفه والبته علومي كه داراي همين نكته باشند آن هم تنها در حيطه كار خود
وثانيا
نحوه تاثير موجودات در هم يكي بحث مفصل فلسفي است كه آراء مختلفي در آن هست و استفاده از آن در بحث فعلي ما از آب گل آلود ماهي گرفتن است وتمسك به گزينه هاي غير ثابت شده وغير اصيل براي بحثهاي فراتر و پسيني و محتاج به مقدمات بديهي است واين هم مجاز نيست وتنها ميتوان فرضي بحث كرد
و اگر هم اين قاعده را مسلم بگيريم و به نظريات ضدش توجه نكنيم
بله در فلسفه اثبات خدا هم ميتوان از آن بهره برد
چنانكه يونانيان عقول عشره را خلق كردند وبعد از آن
نظريه عقلهاي ذات التشكيك وسلسله وار توسط
مسلمانان( خصوصا مكتب و مدرسه صدرا) بر آن پيشي گرفت
و اخيرا در فلسفه ما مكتب ديگري شكل گرفته كه زير بناي اين بحثها را ويران نموده
در نتيجه امكان سازش بين اين اصلي كه فرموديد بنا بر فرض وجود با توحيد كاملا معقول است چنانكه شكل گيري مكتبهاي مختلف در فلسفه ما براي جواب به اين قضيه حتي قرنها قبل از اينكه امثال شما آن راطرح كنيد خود سند محكمي براي معقوليت آن با منطق وتفكر مي باشد اگر فرصت مطالعه داريد بحث عقول عشره يونانيان را يك بار ديگر بخوانيد
عليرضا:
فيزيك در نظرياتي شبيه به ماترژن سال ها است كه به قبل از شكل گيري ساختاري اتمي حاضر رفته است . نظريات فيزيكدان فلج اعضائ در اين باب جالب است .
دوم اينكه چند سالي است با تبديل بحث هاي هسته اي (اتمي) به بحث هاي رشته اي ديگر نمي توان
فقط با استناد به مباني نسبيت در مورد بيگ بنگ سخن گفت .
سوم خالق هر چه كه باشد نبايد شكل ماده باشد . چرا ؟ چون بحث تخم مرغ و مرغ دوباره شروع مي شود و تسلسل شكل مي گيرد .
چهارم در اينكه ماده نمي تواند خود را به وجود بياورد شكي نيست . ماده تبديل مي شود تغيير شكل مي يابد ولي زياد نمي شود با اين فرض زايش بايد جايي و يا زماني متوقف شده باشد .
پنجم دانش هاي فيزيك بر خلاف فلسفه به شدت پاسخ گوي حيطه خود هستند ولا غير و خوبي اشان
هم همين است .
ششم كليسا در قرن چهاردهم جايگاه آكادمي امروزي را در نزد افكار عمومي داشت و به شدت بر مسطح بودن زمين تاكيد مي كرد . در همين زمان فارابي و هم عصرانش با محاسباتي گرد بودن زمين و قطر زمين را محاسبه كردند . نمي توان و عمر هم كفاف نمي دهد تا انسان با كامل شدن فرضيات علم به جوابي عقلي برسد . اين دليل رد عقل در جاي خودش نيست .
اما فلسفه
كار فلسفه همين اثبات و بحث در مورد كليات چيز هايي است كه چگونگي آن در حيطه علم و چرايي اش در حيطه فلسفه است .
خالق
هر چه كه باشد هوشمند است . نظم از خلقت جدا شدني نيست . شايد با اوج گرفتن هواپيما و سفينه چگونگي گرد بودن زمين ثابت شد ولي وجود آن براي فارابي حتمي بود .
عليرضا:
سلام
مرتاض هاي هندي هر كاري بكننددرست يا غلط به گيهان و خلقت ربطي ندارد .البته ربط مستقيم .
اثبات مبداء ماده را هم از نظر فلسفي بايد بررسي كرد نه از نظر علمي چون سوال سوالي علمي نيست . علمي نيست چون حيطه مشخص و قابل ازمايشي را مورد سوال قرار نمي دهد بلكه حيطه اش سوالي عقلاني است .
كسرا:
دوست عزيز جناب حلقه
با سلام بايد خدمت شما عرض كنم كه نظريه انفجار بزرگ هيچگاه ابراز نكرده است كه چيزي از نيست به هست در آمده است بلكه مواد تغيير شكل داده اند البته در اثر يك انفجار بزرگ ولي از ابتدا وجود داشته اند اما بحث خلقت يعني چيزي را از نيست به هست در آوردن .اما در مورد انتقال گرما از جسم گرم به سرد به معني از بين رفتن انرژي حرارتي نيست بلكه باعث گرم شدن جسم سرد مي گردد و چرخه انرژي حرارتي در هستي ادامه خواهد داشت . اما در مورد بينهايت بودن اعداد متاسفم از اينكه بگويم شما با مثال كتابخانه نشان داديد كه به خوبي اين مفهوم را نمي شناسيد و نياز داريد مطالعه بيشتري در اين باب داشته باشيد يعني مقداري از وقت مطالعه رسالات وكتب اسلامي تجويزيتان روي اين موضمع متمركز كنيد.اما بايد خدمت شما عرض كنم كه در خود دين تناقضات آشكاري به چشم مي خورد كه بحث آفرينش و خدا را به چالش مي كشد و يكي از آن مسائل كامل مطلق بودن خداست كه مي شود اين بحث را ادامه داد.
پيروز باشيد
عليرضا:
سياه چاله ها خود مركز بسياري از چر خش ها ي گيهاني هستند . در واقع گاهي حتي يك كهكشان را به داخل خود مي كشند .
در بسياري از نظريات تشكيل كيهاني كه بعد ها با تصوير از منظومه ها ي در حال شكل گيري كامل شد . توده هاي حاصل از انفجار نخستين و گرد و غبار با چرخش به دور يك محور كم كم فشرده شدند و انچه از مر كز نگريخت همچنان در مدار ان به تغيير و تحو ادامه داد .
همين زمين ما حداقل در چهار محور چرخش دارد . به دور خودش به دور خورشيد در مدارش در كهكشان راه شيري و به همرا كهكشان در فضا ...
الگوي اين چرخش ها شباهت بساري به الگوي چرخش هاي هسته مواد دارد . و اين طبيعي است . چون اگر فرض كنيم آجر مكعبي شكلي پايه شكل گيري شاختمان باشد . بنا بر ساخت خودش و تطابق اضلاعش خانه اي بنا شود . ان خانه مكعب خواهد بود .
از هسته اتمي به عقب يعني فضاي رشته اي تشكيل دهند ان هم قوائد جالبي وجود دارد كه وارد فضاي ناشناخته ديگري مي شود كه مي تواند با تطبيق رشته ها بر هم كيهان وارونه و رشته سالار معكوس دنياي ما ايجاد كند .
اين يك تئوري است . اگر قبول كنيم كه همه چيز همين است و بس ماجرا تاسف اميز خواهد بود . دين هم افيون توده هاست قبول .
http://www.goftman.com/forums/images/avatars/k59.gif
قبول نكردنش هم ربطي به من نداشت ولي صحبت كسري در مورد حذف چرا و چگونگي از تفكر و نحوه انديشيدن به اولين خانه اي كه مي رسد سكون است
عليرضا:
چيني ها اين را سمبل تسلسل مي دانند و معتقدند با حركت سريع . طوسي رنگ مي شود و وحدتي شبيه آراء شوپن هاور برايش حادث مي شود .
در واقع تسلسل مادي را راه حل خلقت براي پيشرفت حيات مي دانند در عالم ماده . و معتقدند با شتاب گرفتن ماده وارد حالت جديدي مي شود و بر زمان غلبه مي كند يا از بند آن آزاد مي شود .
اژدها هم غيت غلبه بر ماده است .
و البته اين ها بيشتر به شناخت ربط دارد تا به دين .
شايد بنا بر انديشه چيني تسلسل در مواد . بندي ابدي و غير قابل رستن نيست . پيشگويان و بوديست هاي تبت سعي در تكميل شناخت به معناي بينش دارند . اينها در حيطه انسان شناسي است و ربطي به اديسون و آپولو ندارد .
بر مي گردم به سوال اولم دنيا بدون خالق چه شكلي مي شود ؟
اين ماده زاينده - اگر وجود داشته باشد - چه خواصي دارد ؟
مزدك:
:
|
پست شده توسط alireza-tiger
بر گرديم قبل تر . ما هنوز نفهميده ايم كه ماده چگونه به وجود مي آيد . ..... |
به وجود آمدن يعني چه ؟
يعني اينكه در محور و بعد زمان ، پيش ازيك نقطه ئ زماني چيزي نيست و
از يك نقطه ئ زماني به پس، چيزي هست.
مانند نمونه ئ زير كه مثلاً نشان ميدهد كه تمدن مصر باستان از نقطه ئ
زماني 3100 پيش از زايش عيسي پديد آمده ( بوجود آمده ) است:
امّا زمان ( و مكان ) خود وابسته به گوهر مادي است و بعدي جدايي ناپذير از ابعاد آن
(زمان و مكان بدون ماده وجنبش معني ندارد و بوارونه ) . بر اين پايه نميتوان اصولاً
ماده را بدون زمان و يا زمان را بدون ماده در نگر گرفت و انگاشت و اصل فيزيك
هم همين را ميگويد كه جايي كه زمان هست، ماده هم هست و يا به گفته ئ ديگر، زماني
نيست كه در آن ماده نيست. ( در اينجا از گوهر يگانه ئ ماده سخن ميگوييم كه ميتواند
به چهره هاي گوناگون جرم و انرژي و.. پديدار شود و ذرات و آجر هاي نخستين آن
ميتوانند با چينش هاي گوناگون، اشكال مادي گوناگون، از ستاره و درخت و آدمي، بسازند.)
عليرضا:
زمان سه بعدي همراه اين رويتي كه از ماده داريم امري قطعي است قبول . اما يك سوال ديگر سيستمي بايد باشد كه خطاهاي اين آجر هاي اوليه را تصحييح بكند يعني يك معمار اوليه كه به قول نيچه بوده و حالا جايي در حافظه جعي مرده است .
بچه هاي ناقص الخلقه و ماهي نما و .. مرا به فكر مي اندازند كه بايد فسيل هايي از اين آزمايش و خطاهاي خلقت پيدا مي شد .
در حاليكه تمام موجودات در اولين آزمايششان يعني دوره خود درست عمل مي كرده اند و يعني زنده بوده اند . با فرض شما مبني بر آجر هاي اوليه حالا بايد با كوهي از فسيل هاي موجودات بي شكل محصول ديزاين خود به خودي لابراتوار طبيعت مواجه بوديم.
اميدوارم قائل به گزينش بين فسيل ها نباشيد . كه مثلا آنها گم شده اند و اينها مانده اند .
اما تمام اينها و حتي حلقه داروين سوال ما در مورد ابتداي خلقت و زايش ماده را حل نمي كند .
برهان نظم بعد تر مطرح مي شود
عليرضا:
اگر دوستان موافق باشند يك جمع بندي بكنيم تا گفتگو منسجم تر شود :
اول سوال در مورد خدا و يا واجب الوجود در تمام نحله هاي فكري بوده است .
دوم چه موافق و چه مخالف بايد به اين سوال پاسخ داد و بعد نسبت به آن آجر هاي ديگر جهان بيني فردي را چيد .
سوم سوال در مورد خالق لزوما ديني نيست ورويكرد ما فعلا فلسفي است .
چهارم سوال در موردهستي و تئوري هاي آن موجب خلاقيت در حوزه هاي علمي و تحقيقي مي شود .
پنجم زمان نسبي است .
ششم جهان مي تواند خالق نداشته باشد .
هفتم لزومي ندارد به خاق بي انديشيم اين استقرايي ارسطويي است .
هشتم مرتاض ها مي توانند از نيرو هايي ناشناخته و غير قابل سنجش فيزيكي استفاده كنند.
نهم علم ودين در دست مرگ انديشان ابزاري مرگ آور است و..
موافقيد برگرديم سر اصل مطلب .كليات مطالب مطرح شده توسط دوستان اينها بود .