تبليغاتX
مناظرات ديني
حلقه:
نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
توضیح فرمایید این چگونه ولایتی است که بر عقل و قوای حسی شما مرجح نیست؟!

راجع به ميزان ولايت دو نظر وجود دارد

۱ـ قبح عقاب بلا بيان (مشهور فقها)
۲ـحق الطاعه( بعضي از فقها)

نقطه اشتراك اين دو:

الف ـدر جاي قطع پيدا كنيد به حكمي آن حكم بر شما خواهد آمد
ب - در جايي كه قطع پيدا كنيد به عدم حكمي آن حكم براي شما نيست

نقطه تفاوت

در احتمال تكليف
نظريه اول ميگويد : تكليفي نيست
ونظريه دوم ميگويد : هست

به هر حال همه فقهاي شيعه گفته اند و در همه فقه آمده
كه در صورتي كه شما يقين به چيزي داشتيد
هيچ گونه حكمي بر خلاف آن وجود ندارد
 
 ايرج:
پست شده توسط حلقه
ولي كسي است كه داراي اولويت در تصرف باشد ولي ولايت در زماني است كه قطعي در كار نباشد
ودر صورت قطع هيچ گونه ولايتي وجود ندارد

فکر نمی کنید این معنا از ولایت بسیار موسع باشد؟! اینکه در وجود قطع ولایتی در کار نیست؛ از دید شمای شیعه مقبول است؟!
می خواهم بدانم اگر امام معصوم حکم روزه خواری ماه رمضان دهد؛ چه خواهید کرد؟! اگر به سخن آقای خمینی (در تساوی محدوده اختیارات ولی فقیه و امام معصوم) معتقد باشید؛ با توجه به پاسخی که یکبار در مسئله ای مشابه - در فرض حکم ولی فقیه به روزه داری در عید فطر- فرمودید؛ به حکم امام معصوم بی اعتنا مانده؛ روزه خواهید گرفت.
اما من به شما خوشبینتر از این فرض هستم و گمان دارم قاعدتا افطار خواهید کرد. اما چرا؟!
الف) دیگر به وجوب روزه ماه رمضان یقین نخواهم داشت.
ب)حکم امام را بر فرمان شارع (در عین قطع به وجود آن فرمان) ترجیح خواهم داد .

نکته دیگر آن است که وقتی {ولی} را اولی به انفسهم می دانیم؛ معنایی که من از این عبارت درک می کنم آن است که یقین فرد در برابر حکم {ولی} دیگر نمی تواند عرض اندام کند. به عبارتی من ولایت را در {تفویض مطلق اختیار به ولی} معنی می کنم.

به هرحال
نقل قول:
پست شده توسط حلقه
به هر حال همه فقهاي شيعه گفته اند و در همه فقه آمده
كه در صورتي كه شما يقين به چيزي داشتيد
هيچ گونه حكمي بر خلاف آن وجود ندارد

با این تعریف شما از {ولایت} ؛ ولایت از قضاوت هم ضعیفتر می شود!!!
فرض بفرمایید من {قطع} دارم که آقای خامنه ای شخصی است که لیاقت حکومت ندارد! از طرفی ایشان و مثلا شما قطع دارید که ایشان لیاقت حکومت دارد! در این صورت تکلیف چیست؟!
ممکن است بفرمایید با {خبرگان}. اما همانطور که خود در پست بالا فرمودید؛ در صورت یقین من به چیزی؛ حکمی برخلاف آن -لااقل برای من- وجود ندارد. بنابراین وظیفه شرعی من آن است که تلاش کنم حکومت ایشان را سرنگون کنم و وظیفه شرعی شما هم لابد این است که تلاش کنید من و امثال مرا سرکوب نمایید!
این است حاصل نظرات شما؟!
یا فرض بفرمایید آقای خمینی می گفت: {ولی فقیه حق دارد اموال نامشروع یا حتی مشروع افراد را حکم به مصادره دهد!}
خوب این جمله با تعریف من از ولایت سازگار است (هرچند آقای خمینی با تعریف من از مصداق ولی اصلا منطبق نیست!)
اما با جمله شما چطور؟!
من (صاحب مال) به قاعده سلطنت یقین دارم و قاعده لاضرار را نیز یقینا درباره اموال خود صادق نمی دانم. ولی فقیه از سوی دیگر بنا به حکم حکومتی لازم می بیند که مرا خانه خراب کند تا حکومت پول بیشتری برای سوبسید دادن به سایرین در خزانه داشته باشد. در اینجا یقین کدامیک از ما مرجح است؟! لابد ولی فقیه چون نه تنها ولی است؛ زور هم دارد!!!!!! حال اگر جیغ من درآید که من نه این ولایت را قبول دارم و نه حکم حکومتی را؛ مشکل خودم است که نه سپاه پاسداران حرفم را می خوانند و نه بسیج!!! به عبارت دیگر؛ با همه تلاش شما می بینیم گویا این ولایت فقیه به جای برقراری نظم؛ قانون زور و تنازع بقا را در جامعه حاکم می سازد!!!!

به این ترتیب؛ وقتی می فرمایید:

نقل قول:
پست شده توسط حلقه
ولي كسي است كه داراي اولويت در تصرف باشد ولي ولايت در زماني است كه قطعي در كار نباشد
در واقع جمله متناقضی بیان می فرمایید. وقتی کسی اولی به تصرف شد؛ لابد {یقین} او نیز بر یقین سایرین قرار است مرجح دانسته شود!!!!!
مگر اینکه بازگردیم به همان سخن اول من: ولایت فقیه همان حکومت فقیه است و نه در حد ولایت ائمه معصومین.
اگر این تفسیر را قبول دارید؛ برویم سراغ مسئله حکومت و محدوده اقتدارات مشروع (مشروع عقلی و نقلی) آن و اینکه آیا فقاهت دلیل کافی بر شایستگی شخص برای حکومت هست یا خیر
 
حلقه:
پست شده توسط iraj2531

فکر نمی کنید این معنا از ولایت بسیار موسع باشد؟! اینکه در وجود قطع ولایتی در کار نیست؛ از دید شمای شیعه مقبول است؟!
می خواهم بدانم اگر امام معصوم حکم روزه خواری ماه رمضان دهد؛ چه خواهید کرد؟! اگر به سخن آقای خمینی (در تساوی محدوده اختیارات ولی فقیه و امام معصوم) معتقد باشید؛ با توجه به پاسخی که یکبار در مسئله ای مشابه - در فرض حکم ولی فقیه به روزه داری در عید فطر- فرمودید؛ به حکم امام معصوم بی اعتنا مانده؛ روزه خواهید گرفت.
اما من به شما خوشبینتر از این فرض هستم و گمان دارم قاعدتا افطار خواهید کرد. اما چرا؟!
الف) دیگر به وجوب روزه ماه رمضان یقین نخواهم داشت.
ب)حکم امام را بر فرمان شارع (در عین قطع به وجود آن فرمان) ترجیح خواهم داد .



من كه همه سوالات شما را جواب دادم به نظر شما بد بيان كرده بودم؟
ببينيد
يك بار صحبت تفسير قول علما را ميكنيد كه آقاي خميني يا ميرزاي نائيني يا آقاي خوئي چه مي فرمايند خوب اين كاملا بحثي جدا ست وبايد تك تك سخنانشان را آورد وديد كه كدام با اين سخن من مخالف است
البته من به شما از همين حالا ميگويم كه هيچ كدام

و يك بار هم ميگوييد ولايت فقيه چيست؟
و از ديد شما چقدر وسعت دارد
كه گفتم ولايت ؛حكومت ؛حكم فقهي ووو هيچكدام در فرض قطع نيستند
و اين را هم همه گفته اند و در اين مثال روزه بر شما روزه واجب نيست
حال اگر سعي داريد ولايتي در مورد قطع به ما بخورانيد البته بايد آن را اثبات كنيد وبعد از اثبات بحث تنافي بكنيد
اما اولين كوشش شما در اين مورد :
نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
نکته دیگر آن است که وقتی {ولی} را اولی به انفسهم می دانیم؛ معنایی که من از این عبارت درک می کنم آن است که یقین فرد در برابر حکم {ولی} دیگر نمی تواند عرض اندام کند. به عبارتی من ولایت را در {تفویض مطلق اختیار به ولی} معنی می کنم.

.

عرض كردم «اولي به انفسهم» يعني در جايي كه ولايتي باشد والا اگر من قطع دارم كه شارع در اينجا حكمي ندارد ديگر اصلا ولايت معنا ندارد( حد اقل در نظر قاطع)

مثل اين ميماند كه خداوند بفرمايد :
«يد الله فوق ايديهم»
وقتي شما يقين داريد كه خداوند دست ندارد
كدام فهم را مقدم ميداريد؟
فهمتان در مورد عدم جسماني بودن خدا؟
يا فهمتان در موردظهور آيه؟
حال بر گرديد و بگوييد نه چون خدا ولايت دارد پس « يد الله » هم حتما چون خودش گفته همان «يد» جسماني است وعقل من به حكم انسانيت من برود بميرد
اصلا در جايي كه شما برهان عقلي داشته باشيد
ويقيني در كار باشد ديگر ولايت چه معني دارد

البته ناگفته پيداست اين مثال مشابه بحث مورد گفتگو هست ولي جهات افتراقي هم دارد

يك خلطي كه در اين كلام شما صورت گرفته بحث عرضه اندام است
كه جوابش در ذيل خواهد آمد
 
پست شده توسط iraj2531
با این تعریف شما از {ولایت} ؛ ولایت از قضاوت هم ضعیفتر می شود!!!
فرض بفرمایید من {قطع} دارم که آقای خامنه ای شخصی است که لیاقت حکومت ندارد! از طرفی ایشان و مثلا شما قطع دارید که ایشان لیاقت حکومت دارد! در این صورت تکلیف چیست؟!
ممکن است بفرمایید با {خبرگان}. اما همانطور که خود در پست بالا فرمودید؛ در صورت یقین من به چیزی؛ حکمی برخلاف آن -لااقل برای من- وجود ندارد. بنابراین وظیفه شرعی من آن است که تلاش کنم حکومت ایشان را سرنگون کنم و وظیفه شرعی شما هم لابد این است که تلاش کنید من و امثال مرا سرکوب نمایید!
این است حاصل نظرات شما؟!
یا فرض بفرمایید آقای خمینی می گفت: {ولی فقیه حق دارد اموال نامشروع یا حتی مشروع افراد را حکم به مصادره دهد!}
خوب این جمله با تعریف من از ولایت سازگار است (هرچند آقای خمینی با تعریف من از مصداق ولی اصلا منطبق نیست!)
اما با جمله شما چطور؟!
من (صاحب مال) به قاعده سلطنت یقین دارم و قاعده لاضرار را نیز یقینا درباره اموال خود صادق نمی دانم. ولی فقیه از سوی دیگر بنا به حکم حکومتی لازم می بیند که مرا خانه خراب کند تا حکومت پول بیشتری برای سوبسید دادن به سایرین در خزانه داشته باشد. در اینجا یقین کدامیک از ما مرجح است؟! لابد ولی فقیه چون نه تنها ولی است؛ زور هم دارد!!!!!! حال اگر جیغ من درآید که من نه این ولایت را قبول دارم و نه حکم حکومتی را؛ مشکل خودم است که نه سپاه پاسداران حرفم را می خوانند و نه بسیج!!! به عبارت دیگر؛ با همه تلاش شما می بینیم گویا این ولایت فقیه به جای برقراری نظم؛ قانون زور و تنازع بقا را در جامعه حاکم می سازد!!!!


.

آخه مرد حسابي اينرا كه من بارها توضيح دادم
شما هي مثال را تغيير مي دهيد وقصد خلط بحث داريد
آخه مثال روزه چه ربطي به مثالهاي شما در اين جا دارد؟
در تمام مثالهاي كه زديد يك مشكل اجتماعي پيش فرض قرار گرفته(به جز البته مثال روزه)
من از اول گفتم :
در اجتماع بايدقانون حاكم باشد وهر گونه فردگرايي در مقابل جمع گرايي محكوم است
(البته اگر موجب اختلال در نطام شود)
پس اگر شما در خانه خود نشسته ايد و حكمي كه قطع پيدا كرده ايد به هيچ كس ديگر ربطي ندارد و كاملا يك مساله خصوصي است خوب البته ولي فقيه نميتواند حكم را براي شما تغيير دهد( مثال روزه)
ولي اگر يك جهت اجتماعي در قضيه هست كه ممكن است رايها وديدگاههي مختلفي در آن وجود داشته باشد بايد يك ديدگاه را مقدم داشت تا مشكلي بي نظمي در جامع پيش نيايد

در اينصورت البته كه شما بايد به حكم ولي فقيه تن دهيد و آن را از صميم جان هم بپذيريد
حال اگر بپرسيد آيا اين تن دادن حكم خداوند است ؟
جواب اين است كه : آري
و اگر بپرسيد اين با آن قطع من سازگار نيست
جواب اين است كه :
قطع شما به شما واقع را نشان ميدهد درسته
ولي حكم ولي فقيه كه نميگويد واقع بايد چه باشد بلكه ميگويد در اين مشكل پيش آمده
نظر چه كسي بايد مقدم شود
و اينرا بارها من توضيح دادم واقعا من از تكرار سوالات شما متحيرم
چطور وقتي من ميگويم اگر مشكل اجتماعي وجود داشت بايد حرف او مقدم شود
شما بر ميگرديد ميگويد خوب ممكن است مشكل اجتماعي نباشد ومثال جامعه دو نفره يا مثال روزه را مي آوريد؟
ولي همين كه من سعي در توضيح اين مثال نقضي شما ميزنم
سريع دوباره بحث را عوض كرده وبه مثالهاي اجتماعي مي بريد؟
آخه با اين شاخه اون شاخه پريدن كه چيزي درست نميشه واصلا يك بحث فني نخواهد بود
پست شده توسط iraj2531

در واقع جمله متناقضی بیان می فرمایید. وقتی کسی اولی به تصرف شد؛ لابد {یقین} او نیز بر یقین سایرین قرار است مرجح دانسته شود!!!!!
مگر اینکه بازگردیم به همان سخن اول من: ولایت فقیه همان حکومت فقیه است و نه در حد ولایت ائمه معصومین.


.
از شما توقع اين سخن نبود
اگر من گفتم مسلمانان روزه گرفتند جز مسلمانان ايران
آيا شما خواهيد گفت چون كلمه مسمانان شامل مسلمانان ايران هم مي شود
پس اين جمله متناقض است؟
واقعا خنده دار است
طبق اين سخن شما هر استثنايي بايد تناقض باشد
اين اولا
ثانيا اينكه تنها فرقي كه ولايت فقيه با حكومت فقيه مي تواند داشته باشد اين است كه حكم ولي فقيه به حكم شارع در مورد شخص نافذ باشد (به اين كلمه دقت كنيد)
يعني بتوانيم نسبتش دهيم به اينكه اينرا خداوند خواسته
دقت كنيد كه دوباره بر نگريدم سر جاي اول بحثمون
نافذ باشه معناش اين نيست كه حكم واقعي براي تو در اون قضيه چيه؟
 
 
ايرج:
جناب حلقه
با سلام.

نقل قول:
پست شده توسط حلقه
و يك بار هم ميگوييد ولايت فقيه چيست؟
و از ديد شما چقدر وسعت دارد
كه گفتم ولايت ؛حكومت ؛حكم فقهي ووو هيچكدام در فرض قطع نيستند




سوال زیر را در نظر گیرید:
اگر قطع داشته باشید که امروز روز عید فطر است و ولی فقیه به شما حکم روزه داری دهد چه خواهید کرد؟!
شما پاسخ دادید: {روزه نخواهم گرفت.}
اگر قطع داشته باشید امروز روز عید فطر است و امام معصوم به شما حکم روزه داری دهد چه خواهید کرد؟!
با توجه به این پست شما؛ احتمالا پاسخ شما این است که : {روزه خواهم گرفت}

نتیجه واضح مقایسه دو مورد فوق چیست؟! از نظر من اینکه : دایره اختیارات ولی فقیه با دایره اختیارات امام معصوم یکسان نیست. اگر این اختیار امام معصوم را نتیجه {ولایت} بدانیم؛ دیگر نمی توان فقیه را صاحب مقام ولایت دانست ( به دلیل پاسخهای متفاوت شما به سوال بالا)



عقل من و شما و هر آدمیزاد سالم غیرافسرده ای؛ خودکشی را منع می کند. اگر امام معصوم (صاحب ولایت) به شما امر کند که خودکشی کنید؛ آیا اطاعت نخواهید کرد؟!


نقل قول:
پست شده توسط حلقه
ولي اگر يك جهت اجتماعي در قضيه هست كه ممكن است رايها وديدگاههي مختلفي در آن وجود داشته باشد بايد يك ديدگاه را مقدم داشت تا مشكلي بي نظمي در جامع پيش نيايد

در اينصورت البته كه شما بايد به حكم ولي فقيه تن دهيد و آن را از صميم جان هم بپذيريد
حال اگر بپرسيد آيا اين تن دادن حكم خداوند است ؟
جواب اين است كه : آري
و اگر بپرسيد اين با آن قطع من سازگار نيست
جواب اين است كه :
قطع شما به شما واقع را نشان ميدهد درسته
ولي حكم ولي فقيه كه نميگويد واقع بايد چه باشد بلكه ميگويد در اين مشكل پيش آمده
نظر چه كسي بايد مقدم شود



به عبارتی {حکم خدا} -از نظر شما- باطلی است که ولی فقیه بخواهد و نه واقعی که مخالف میل فقیه باشد. همینطور است؟!!!! این درک از ذات ربوبی مرا به یاد لطیفه ای می اندازد که می گفت: {خدا نماینده تام الاختیار ولی فقیه در آسمانها است.}
این بحث البته نیاز به حل مسئله اصلی دارد ( فردگرایی در برابر جمع گرایی) که فعلا مد نظر من نیست و من از بابت طرح مثالی که بحث را به آن وادی کشید؛ عذر می خواهم. اگر موافق باشید؛ فعلا بر سر مفهوم ولایت و دایره اختیارات {ولی} بحث کنیم. خدا را چه دیدید؟! یکوقت متوجه می شویم که شما هم چندان با ولایت مطلقه فقیه موافقتی ندارید!!!!



نقل قول:
پست شده توسط حلقه
تنها فرقي كه ولايت فقيه با حكومت فقيه مي تواند داشته باشد اين است كه حكم ولي فقيه به حكم شارع در مورد شخص نافذ باشد (به اين كلمه دقت كنيد)
يعني بتوانيم نسبتش دهيم به اينكه اينرا خداوند خواسته




بگذارید جمله شما درباره میزان اختیارات ولی را معنا کنم:
ولی در جان و مال من اولی از من است {جز} در مواردی که من به آنها یقین دارم و دچار شبهه نیستم.

درست درک کردم؟
با این تعبیر شما؛ ولی فقیه در مسائل فردی بر مجتهدین هیچگونه ولایتی نمی تواند داشته باشد. چرا که ایشان حکم را خود قادر به استخراجند.

خوب من هنوز نمی توانم درک کنم این تعبیر از {ولایت} با {حکومت} چه تفاوتی دارد. حکومت نیز در مسائل اجتماعی حکم خود را -درست یا غلط- تحمیل می کند و در مسائل فردی در حد یک پیشنهاددهنده باقی می ماند.

نکته مهم دیگر اینکه: همه بحث بر سر همین است که من مدعیم نمی توان {باطل} را به خواست خدا نسبت داد. آن حاکمی که احکامش مطابقت کامل با احکام الله( احکام واقعی) ندارد؛ چگونه می تواند ادعا کند حکومتش حکومت الله و مورد تایید خدا است؟! آیا خدا حکومتی را تایید می کند که در آن حکم او رعایت نمی شود؟! آیا خدا پذیرش احکامی را واجب می داند که آن احکام باطل هستند؟! این خدا خیلی اشعری است.
توجه دارید؟! اینکه بگوییم حکومت فقیه بهترین حکومت ممکن است؛ بحثی جداگانه است. اما اینکه از این مقدمه (که خود به نظرم باطل است) نتیجه بگیریم حکومت فقیه حکومت مورد تایید خدا است معنایی دیگر دارد.
حقیقت این است که خداوند هیچ تعهدی ندارد که میان بد و بدتر یکی را انتخاب و حکم او را مساوی با حکم خود بداند.
در همان مثال اعدام شخص بیگناه که شما تایید کردید در اعدام او حتی به حکم ولی فقیه مشارکت نخواهید کرد
در دنیای دیگر:
خدا از شما بازخواست می کند چرا حکم کسی را که ولی شما ساخته بودم اطاعت نکردی؟!
لابد پاسخ خواهید داد: چون خود تو ای خدا مرا از ریختن خون نفس محترمه برحذر داشته بودی.
-اما مگر نه آنکه این ولی فقیه به خواست و امضای من بر شما حاکم بود؟! پس در سرپیچی از حکم او؛ در واقع از حکم من سرپیچی کردی؟! او را به رو در آتش دوزخ بیافکنید!

حال اگر در اعدام طرف مشارکت می فرمودید:
خدا- چرا خونی را که حرام کرده بودم و پیامبرم در حجه الوداع این تحریم را برای ابد به شما ابلاغ کرده بود؛ ریختی؟!
حضرتعالی- خدایا اطاعت فرمان تو کردم با اطاعت از حاکمی که منصوب و مورد تایید تو بود!
خدا- آیا تو حکم صریح مرا-که بر فطرت آن تو را خلق کردم- زیرپا می نهی و حکم مخلوقی را برمی گزینی؟! او را به آتش افکنید!!!

نتیجه:
دست به دعا برمی داریم:
خدایا اگر می خواهی ما را جهنمی کنی؛ قادری!! دیگر نیازی نیست که با نصب یک ولی فقیه غیرمعصوم؛ ما را {دو سر سوز} کنی!!!!

نکته: علی(ع) در فرازی از نهج البلاغه می فرماید : مردمان از حکومتی خوب یا جائر ناگزیرند.
بدترین تفسیر از این فرمایش امیرالمومنین آن است که ادعا کنیم در غیاب یک حاکم خوب (مثلا امام معصوم)؛ یک حاکم بد نیز مورد تایید و منصوب خدا است
 
حلقه:
پست شده توسط iraj2531
جناب حلقه
با سلام.







سوال زیر را در نظر گیرید:
اگر قطع داشته باشید که امروز روز عید فطر است و ولی فقیه به شما حکم روزه داری دهد چه خواهید کرد؟!
شما پاسخ دادید: {روزه نخواهم گرفت.}
اگر قطع داشته باشید امروز روز عید فطر است و امام معصوم به شما حکم روزه داری دهد چه خواهید کرد؟!
با توجه به این پست شما؛ احتمالا پاسخ شما این است که : {روزه خواهم گرفت}

نتیجه واضح مقایسه دو مورد فوق چیست؟!.

ببينيد با مچ گيري من چيزي حل نمي شود
اينجا كه گفتم روزه نميگيرم به اين خاطر بود شما گفته بوديد ممكن است با حكم حاكم و ولي پي به اشتباه قطعم ببرم كه خيلي هم محتمل است
وهيچ توضيحي هم از من نميخواستيد وفقط ميگفتيد شفاف جواب بده
گويا اگر توضيح دهم غير شفاف است
( اين پارادكس توضيح وغير شفافيت بسيار جالب است)
ولي اما اگر قطعم سر جايش باشد وهيچ شكي در آن نكنم و قطع هيچ تكوني نخورد
اين را بارها تكرار كردم حكم شما اين است:
روزه
از اينكه به گونه اي گفتم كه اين احساس تعارض بوجود امد عذر مي خواهم

در مورد خود كشي هم همينطور
ولي چيزي كه هست خود آقاي خميني هم در كتاب ولايت فقيهش مي گويد كه حكم ولي فقيه براي شخصيت ولا يت است نه شخص ولي به خاطر همين هم اين شخصيت ولايت است كه خطا نمي كند ولي اگر شخصي كه منصب ولايت فقيه را تصدي كرده خطا بكند
بايد خبر گان او را عزل كنند
وديگر اينكه پشت سر ولايت ولي و حاكم ملاك ومصلحت خوابيده واگر شما بگويي ولايت مطلق است به اين معنا كه حتي اگر مصلحتي در كار نباشد او ولايت دارد اين خلاف فرض است پس ولايت مشروط به مصلحت است
 
ايرج:
پست شده توسط حلقه
ببينيد با مچ گيري من چيزي حل نمي شود
اينجا كه گفتم روزه نميگيرم به اين خاطر بود شما گفته بوديد ممكن است با حكم حاكم و ولي پي به اشتباه قطعم ببرم كه خيلي هم محتمل است
وهيچ توضيحي هم از من نميخواستيد وفقط ميگفتيد شفاف جواب بده
گويا اگر توضيح دهم غير شفاف است
( اين پارادكس توضيح وغير شفافيت بسيار جالب است)
ولي اما اگر قطعم سر جايش باشد وهيچ شكي در آن نكنم و قطع هيچ تكوني نخورد
اين را بارها تكرار كردم حكم شما اين است:
روزه
از اينكه به گونه اي گفتم كه اين احساس تعارض بوجود امد عذر مي خواهم

در مورد خود كشي هم همينطور

بنده قصد مچگیری ندارم. تنها می خواهم به عمق ایده شما پی ببرم. آنطور که می توانم نزد خود فکر شما را صورتبندی کنم؛ چنین می شود که :
ما موظف به پایبندی به {قطع} هستیم.حکم ولی فقیه نمی تواند {قطع} مرا به مشاهده هلال یا تحریم روزه عید تغییر دهد. اما حکم امام معصوم قطعیتی به مراتب بالاتر از مشاهده یا حکم {روزه حرام عید فطر} دارد.

این جمله بالا درک من از مطلب شما بود.
خوب! این مطلب از دید من غیرمنطقی نیست. ولی راستش آنقدر درست است که به هیچ دردی نمی خورد!!!!!
توجه دارید؟! شما تنها صورت مسئله را تغییر داده اید. آن را حل نکرده اید.
حال این پرسش به میان می آید که {قطع چیست؟!}
اگر {ولایت} قطعیتی ایجاد نکند؛ پس اصلا قطعیت حاصل چه می تواند باشد؟! اصلا {ولایت} به چه دردی می خواهد بخورد؟! آن کدام حجت است که قطعیت عمیقتری از {ولایت} ایجاد کند؟!
توجه دارید؟! من مثالهایی را آوردم تا بلکه متوجه شوید خود شما (شیعه طرفدار ولایت فقیه) قطعیت حاصل از عقل خود را بر قطعیت حاصل از حکم ولی فقیه ترجیح می دهید. اما باز خود شما قطعیت حاصل از عقل خود را بسیار ضعیفتر از قطعیت حاصل از حکم صریح امام معصوم می دانید.
این از دید من به معنای تفاوت میان دو مفهومی است که شما از ولایت در ذهن دارید.

نقل قول:
پست شده توسط حلقه
ولي چيزي كه هست خود آقاي خميني هم در كتاب ولايت فقيهش مي گويد كه حكم ولي فقيه براي شخصيت ولا يت است نه شخص ولي به خاطر همين هم اين شخصيت ولايت است كه خطا نمي كند ولي اگر شخصي كه منصب ولايت فقيه را تصدي كرده خطا بكند
بايد خبر گان او را عزل كنند


این سخن اصلا غیرقابل تحمل است. این به معنای ادعای عصمت {شخصیت} ولایت فقیه است. این در حالی است که خود آقای خمینی در بسیاری از سخنان خود به اشتباهات خود؛ اعتراف نموده بود. خبرگان هم او را عزل نکردند. آیا مدعی هستید که آقای خامنه ای در این 16 سال اخیر هیچ خطایی نکرده است؟! گویا با سرعت به سوی کاتولیسیسم در حال حرکتید! کاتولیکها معتقدند شخصی که پاپ می شود در کنف حمایت مسیح قرار می گیرد و در نتیجه {مقام پاپ} منزه از خطا است!!!

نقل قول:
پست شده توسط حلقه
وديگر اينكه پشت سر ولايت ولي و حاكم ملاك ومصلحت خوابيده واگر شما بگويي ولايت مطلق است به اين معنا كه حتي اگر مصلحتي در كار نباشد او ولايت دارد اين خلاف فرض است پس ولايت مشروط به مصلحت است



و درباره ولایت متکی بر مصلحت(!!!):
عجبا!!! من تصور می کردم تشیع مذهب {حق} است. حال شما سخن از مصلحت می فرمایید. برای شخص من هیچ مصلحتی از حکم -واقعی- خدا والاتر و بالاتر نیست. از دید من مصلحت نوع بشر در این است که کسی مدعی جایگاه امام زمان نباشد و تکیه بر جای آن بزرگ به گزاف نزند.
اصلا معقول نیست که من از اختیاری که خداوند به من داده است و سلطنتی که بر جان و مال خود دارم؛ به واسطه مصلحتی که انسان خطاکار دیگری درک می کند محروم شوم. و از این نامعقولتر آنکه: حکم این انسان مصلحت بین خطاکار را حکم خدا بدانیم!!! {چه کسی ستمکارتر از آن کسی است که به خدا به دروغ افترا می بندد؟
 
حلقه:
پست شده توسط iraj2531
بنده قصد مچگیری ندارم. تنها می خواهم به عمق ایده شما پی ببرم. آنطور که می توانم نزد خود فکر شما را صورتبندی کنم؛ چنین می شود که :
ما موظف به پایبندی به {قطع} هستیم.حکم ولی فقیه نمی تواند {قطع} مرا به مشاهده هلال یا تحریم روزه عید تغییر دهد. اما حکم امام معصوم قطعیتی به مراتب بالاتر از مشاهده یا حکم {روزه حرام عید فطر} دارد.

این جمله بالا درک من از مطلب شما بود.
خوب! این مطلب از دید من غیرمنطقی نیست. ولی راستش آنقدر درست است که به هیچ دردی نمی خورد!!!!!
توجه دارید؟! شما تنها صورت مسئله را تغییر داده اید. آن را حل نکرده اید.
حال این پرسش به میان می آید که {قطع چیست؟!}
}
البته ببخشيد ها
ولي من نمي فهمم اينكه شما مي گوييد
جوابت خيلي درسته در عين اينكه يدرد نميخوره يعني چه؟
اينكه مي گوييد صورت مساله را پاك كرده ام
بله خوب درسته
ببينيد مساله دو نوع است
يك بار ميگوييد اين مساله رياضي را حل كن خوب من بايد آن را حل كنم ونميتوانم بگوييم اينچنين مساله اي و جود نداره
ولي يك بار اشكالي را مطرح ميكنيد وميگوييد اين را حل كن توجه كنيد حل كردن اين اشكال يعني صورت مساله را پاك كردن چون يعني اين اشكال از اساس جايي ندارد ومن هم همين را گفتم چون اساسا اشكال يعني نفهميدن تمام ابعاد يك قضيه ومبهم بودن آن ولي وقتي آن قضيه خوب باز شود از اساس اشكالي مطرح نخواهد بود
ديگه نميفهمم حل اشكال پس به چيست؟
اما اينكه مي گوييد قطع چيست اين يك بحث ديگر است و به اشكالتون ربطي نداره كه و اگر بحث در ما هيت قطع داريد واينكه صحبت شارع چيست و حكم شارع چه جايگاهي دارد البته خيلي خوب است ولي ربطي به بحث ما ندارد مگر به صورت يكي از هزاران اصل موضوعي در قضيه

و من هنوز روي دليلهاي ديگر مانور نداده ام تا شما اشكالهايتان را از بحث خودمون به جايي ديگر متمركز كنيد
لطفا بچسبيد به همين جا

ممنون

يك خواهش از شما داشتم كه اول ميخواستم در نامه خصوصي مطرح كنم ولي پيام داد كه نميشه و بايد حتما ۵۰ پست داشته باشي
به هر حال اينجا مطر ح ميكنم
البته حق شما ست كه بپذيريد يا نه ولي مي خواستم در يكي از پست هاي خود تغييري بدهم چون ديدم ممكن است اشتباه برداشت شود وهمين فهمي كه شما داشتيد ايجاد شود
در پست پنجم من دراين صفحه گفتم روزه نميگيريد و ممكن است اين اشكال شود كه بحث در صورت قطع بود و من در پيامهايم هميشه اين حالت را استثا كرده ام
اگر شما اجازه ميدهيد اين تفصيل را آنجا بيا ورم و اگرنه كه هيچ
 
ايرج:
پست شده توسط iraj2531
و درباره ولایت متکی بر مصلحت(!!!):
عجبا!!! من تصور می کردم تشیع مذهب {حق} است. حال شما سخن از مصلحت می فرمایید. برای شخص من هیچ مصلحتی از حکم -واقعی- خدا والاتر و بالاتر نیست. از دید من مصلحت نوع بشر در این است که کسی مدعی جایگاه امام زمان نباشد و تکیه بر جای آن بزرگ به گزاف نزند.
اصلا معقول نیست که من از اختیاری که خداوند به من داده است و سلطنتی که بر جان و مال خود دارم؛ به واسطه مصلحتی که انسان خطاکار دیگری درک می کند محروم شوم. و از این نامعقولتر آنکه: حکم این انسان مصلحت بین خطاکار را حکم خدا بدانیم!!! {چه کسی ستمکارتر از آن کسی است که به خدا به دروغ افترا می بندد؟!}

مصلحتي كه ما در فقه مي گوييم يعني اينكه الله (عزو وجل) حكمي را بدون هدف وغايتي وضع نميكند چون او حكيم است ولي چيزي كه هست اين است كه آن مصلحتي كه بواسطه آن حكم قرار داده شده چيست ؟
در فقه واصول در مورد چگونگي فهم اين مصالح ومفاسدي كه پشت وضع اين احكام خوابيده بحث ميشود
اين درك مصلحت از جانب او با حقي كه شما ميگوييد تنافي ندارد چون متعلق مختلفي دارند
واين را در وقتي كه صحبت حكم اولي وحكم ثانوي و تصويب و تخطئه بود عرض كردم
و اگرخدا خواست دوباره آن را به بحث خواهيم كشيد
من از اين صحبت خودم دفاع خواهم كرد اما اول ببينيم
تكليف قسمت قبلي بحث چه خواهد شد
 
ايرج:
پست شده توسط حلقه
البته ببخشيد ها
ولي من نمي فهمم اينكه شما مي گوييد
جوابت خيلي درسته در عين اينكه يدرد نميخوره يعني چه؟
اينكه مي گوييد صورت مساله را پاك كرده ام
بله خوب درسته
ببينيد مساله دو نوع است
يك بار ميگوييد اين مساله رياضي را حل كن خوب من بايد آن را حل كنم ونميتوانم بگوييم اينچنين مساله اي و جود نداره
ولي يك بار اشكالي را مطرح ميكنيد وميگوييد اين را حل كن توجه كنيد حل كردن اين اشكال يعني صورت مساله را پاك كردن چون يعني اين اشكال از اساس جايي ندارد ومن هم همين را گفتم چون اساسا اشكال يعني نفهميدن تمام ابعاد يك قضيه ومبهم بودن آن ولي وقتي آن قضيه خوب باز شود از اساس اشكالي مطرح نخواهد بود
ديگه نميفهمم حل اشكال پس به چيست؟
اما اينكه مي گوييد قطع چيست اين يك بحث ديگر است و به اشكالتون ربطي نداره كه و اگر بحث در ما هيت قطع داريد واينكه صحبت شارع چيست و حكم شارع چه جايگاهي دارد البته خيلي خوب است ولي ربطي به بحث ما ندارد مگر به صورت يكي از هزاران اصل موضوعي در قضيه

و من هنوز روي دليلهاي ديگر مانور نداده ام تا شما اشكالهايتان را از بحث خودمون به جايي ديگر متمركز كنيد
لطفا بچسبيد به همين جا

ممنون

يك خواهش از شما داشتم كه اول ميخواستم در نامه خصوصي مطرح كنم ولي پيام داد كه نميشه و بايد حتما ۵۰ پست داشته باشي
به هر حال اينجا مطر ح ميكنم
البته حق شما ست كه بپذيريد يا نه ولي مي خواستم در يكي از پست هاي خود تغييري بدهم چون ديدم ممكن است اشتباه برداشت شود وهمين فهمي كه شما داشتيد ايجاد شود
در پست پنجم من دراين صفحه گفتم روزه نميگيريد و ممكن است اين اشكال شود كه بحث در صورت قطع بود و من در پيامهايم هميشه اين حالت را استثا كرده ام
اگر شما اجازه ميدهيد اين تفصيل را آنجا بيا ورم و اگرنه كه هيچ



اینکه گفتم مطلب شما به قدری درست است که به هیچ درد نمی خورد؛ به معنای آن است که شما با یک {این همانی} شکل صورت مسئله را تغییر داده اید ولی آن را حل نکرده اید.
باز مثالی می زنم:
سوال: چرا چوب می سوزد
پاسخ: چون خاصیت چوب سوختن است.

اگر نیک بنگرید؛ پاسخ و پرسش در مکالمه بالا یکسان هستند. در واقع پاسخ شکل دیگری از پرسش است و نمی توان آن را یک {جواب} به دردخور دانست.
در بحث ما من پرسیدم:
اگر دایره اختیارات ولی فقیه با امام معصوم در یک حد است؛ چرا حکم امام معصوم بر ما روزه عید فطر را می تواند واجب کند اما حکم ولی فقیه نمی تواند؟!
پاسخ شما این بود که: چون حکم امام معصوم {یقین آفرین} است ولی حکم ولی فقیه {یقین آفرین} نیست.

خوب این پاسخ شما در واقع شکل دیگری از پرسش من است. در واقع جوابی به سوال داده نشده است. صرفا شکل سوال را تغییر داده ایم.
حال من می توانم بپرسم:
اگر اطاعت از ولی فقیه در حکم اطاعت از امام معصوم و خدا است؛ چرا فرمان او را نمی توان در سطح فرمان امام معصوم {یقین آفرین} دانست؟!

می بینید؟! در نهایت همه مشکل بازمیگردد به مسئله {ولایت} و اینکه نمی توان دامنه اختیارات معصوم و غیرمعصوم را یکسان دانست مگر با توسل به اشعریگری و نفی {حسن و قبح ذاتی اشیاء}
شما ناچارید که تکلیف خود را با خودتان روشن کنید:
اگر علم فقیه است که او را {مطاع} می سازد؛ عدم علم لدنی برای او منطقا موجب نفی مقام {ولایت} برای او می شود.

درباره تغییر و ویرایش پست؛ مشکلی نیست. منتها خواهشمندم از صراحت پست نکاهید. توضیح خود را با دقت و صراحت همراه سازید تا قابل درک باشد
 
حلقه:
پست شده توسط iraj2531
.
در بحث ما من پرسیدم:
اگر دایره اختیارات ولی فقیه با امام معصوم در یک حد است؛ چرا حکم امام معصوم بر ما روزه عید فطر را می تواند واجب کند اما حکم ولی فقیه نمی تواند؟!
پاسخ شما این بود که: چون حکم امام معصوم {یقین آفرین} است ولی حکم ولی فقیه {یقین آفرین} نیست.

.


مي شود بگوييد كجا من اينچنين سخني گفتم؟
لطفا بي مورد چيزي را به من نسبت ندهيد
من اين همه وراجي كردم كه آخرش حرفي كه نزد ه ام را جواب خود بدانيد
 
ايرج:
پست شده توسط حلقه
خير




روزه نخواهم گرفت اگر قطعم از بين برود
و خواهم گرفت اگر همچنان پا برجا باشد


توضیح لطفا!!

نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
پاسخ شما این بود که: چون حکم امام معصوم {یقین آفرین} است ولی حکم ولی فقیه {یقین آفرین} نیست.

.

نقل قول:
پست شده توسط حلقه
مي شود بگوييد كجا من اينچنين سخني گفتم؟
لطفا بي مورد چيزي را به من نسبت ندهيد
من اين همه وراجي كردم كه آخرش حرفي كه نزد ه ام را جواب خود بدانيد


می بینید جناب حلقه؟!!! اینکه من توضیحات شما را بیشتر ابهام آفرین دانسته ام؛ به همین دلیل است. به هرحال بد نیست پاسخ دقیقی (در سطح سواد بنده که از فقه و اصول جز مقدماتی نمی دانم.) به سوال یادشده بدهید.
و درباره مسئله روزه دقیقا تکلیف را روشن کنید که آیا تفاوتی در واکنش شما نسبت به حکم معصوم در این زمینه و حکم ولی فقیه وجود دارد یا خیر. و اگر بلی؛ چه تفاوتی و چرا
 
حلقه:

در اصول بحث مي شود كه ماهيت قطع چيست و كيفيت تنجيز( بخوان ايجاد تكليف) وكيفيت
تعذير( بخوان برداشتن تكليف) در قطع چگونه است و آيا امكان دارد بر خلاف شخص قاطع يك حكم ظا هري و يا واقعي وضع كرد يا خير؟
چيزي كه در اينجا فعلا براي ما مهم است اين است كه آيا امكان دارد اين وضع بر خلاف قطع صورت گرفته باشد يا خير؟

جواب همه اصوليين وفقها به اين پرسش منفي است
اما در نحوه استدلال بر ان اختلاف وجود دارد
استدلال اول:
(سعي ميكنم با همان مثال شما تو ضيح دهم كه از وضوح بيشتري برخوردار باشد)
اگر مكلفي قطع به روزه گرفتن پيدا كرد نتيجه اين قطع اين خواهد بود كه قطع پيدا كند به اينكه اگر اين تكليف را عمل نكند معصيت كرده و معصيت هم قبيح است
حال اگر خداوند بخواهد بگويد كه روزه نگير اين در واقع يك اجازه معصيتي كه قبيح است را داده

و اجازه معصيت قبيح البته كه قبيح است

و چون خداوند به قبيح اجازه نميدهد وترخيص قبيح محال است
چيزي كه لازم بياورد محال را محال است
پس به هيچ وجه امكان اينكه خداوند بگويد روزه نگير وجود ندارد


استدلال دوم:

خداوند چه حكمي مي خواهد خلاف اين قطع بياورد ؟
اگر حكم واقعي باشد محال است چون :

يا قطع اين قاطع درست است و مصادف با واقع يا خير
اگر مصادف با واقع باشد نمي شود حكم واقعي خلاف اين حكم وجود داشته باشد چون امكان اجتماع دو حكم واقعي متنافي نيست

واگر مصادف با واقع نباشد نمي شود چون
فرض اين است كه حكمي كه مي خواهد وضع شود اين است كه شخص قاطع را از قطعش دور كند
وچون قاطع خود را مورد اين حكم نميداند وخيال ميكند كه راهش درست است (چون هيچ احتمال خلاف نميدهد) در نتيجه حد اقل در نطر شخص قاطع
تنافي پيش مي آيد و او راهي جز پيروي از قطع در اين تنافي ندارد


اما اگر بخواهد حكم ظا هري بياورد
اين هم ممكن نيست چون حكم ظا هري در صورتي است كه شخص شكي در حكم واقعي پيدا كند و واضح است كسي كه قاطع است هيچگونه شك اينچنيني ندارد
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:39  توسط   | 
ايرج:

شما گويا به تفاوت {حكومت و قضاوت و .. كلا امور اجتماعي} با {ولايت} توجه نداريد. بگذاريد باز هم يك مثال بزنم:
فرض كنيد بنده و شما بر سر مالكيت يك ملكي اختلاف داريم و فرض كنيم من {مي دانم} كه اين ملك واقعا متعلق به شما است.
حال به نزد قاضي مي رويم و او -به اشتباه- به سود من حكم مي كند. اگر در اين حالت بنده بخواهم به وظيفه شرعي خويش عمل كنم؛ چه بايد بكنم؟! وظيفه شرعي من آن است كه حتي اگر قانون وقاضي و حاكم ملك را از آن من دانسته اند؛ نزد شما بيايم و ملكي كه شرعا متعلق به شما است؛ به شما تسليم كنم.تا اينجا درست؟
حال فرض كنيد ما با همين اختلاف يادشده نزد امام معصوم مي رفتيم و ايشان ملك يادشده را متعلق به من اعلام مي كردند. در اين حالت چه؟! ايا باز هم وظيفه من تسليم ملك يادشده به شما است؟! خير! معناي {ولايت} و تفاوت آن با حكومت و قضاوت در همينجاست. ولي كيست؟! اولي الناس باموالهم و انفسهم. به عبارتي وقتي امام معصوم (صاحب ولايت) ملك شما را متعلق به من دانست؛ ديگر شما را در آن ملك هيچ حقي نيست (نه قانوني و نه شرعي و با در نظر گرفتن پيشفرض شيعي عصمت؛ نه عقلي و اخلاقي). در حالت يادشده آن ملك ديگر {واقعا} متعلق به من خواهد بود.

صدالبته اين مثال بسيار دور از ذهن است و درباره امام معصوم تنها با حكم داودي قابل درك شايد باشد. اما بحث ما درباره امكان مشروعيت مقام {ولايت} براي فقيه است. در مثال بالا به جاي امام معصوم؛ فقيه را بگذاريد. آيا وظيفه شرعي من در آن حالت از ديد شما چيست؟!
متوجه ايد؟! مسئله نظم اجتماع و نياز به حاكم و .... بحثي جدا از ولايت (بر جان و مال افراد) است.
استدلال شما -به فرض صحت كه در آن همچنان اختلاف داريم- مي تواند {حكومت فقيه} را توجيه و تبيين كند. اما ولايت معنايي ديگر دارد و با پيشفرض لزوم نظم جامعه؛ ولايت براي هيچكس ثابت نمي شود( نمونه زنده اش آنكه در جوامعي كه ولايت در آنها معني ندارد نيز نظم در حد معقولي وجود دارد)
بحث من فعلا نه درباره حكومت فقيه؛ بلكه درباره {ولايت فقيه} است.

خلاصه اينكه: در ديدگاه شيعي حاكم مقامي قدسي ندارد و حكم حاكم سلب مسئوليت اخلاقي و شرعي از افراد نمي كند. اگر شما هلال ماه شوال را به چشم خويش ببيني؛ صد هزار حاكم شرع هم كه حكم به روز آخر ماه رمضان كند؛ شما موظف به افطار و گرفتن عيد هستيد. اما اگر در چنين حالتي؛ {ولي} (از ديد من تنها امام معصوم) حكم به روزه كند؛ بر شما واجب است كه روزه بداري. چشم خود را تكذيب كني و {عقل كل} (امام معصوم) را تصديق كني. مدعاي من آن است كه پذيرش اين مقام ولايت براي غيرمعصوم با تشيع (حسن و قبح ذاتي اعمال و در نتيجه لزوم تطابق طولي احكام مقام ولايت با حكم خدا) سازگار نيست.
اگر شما اين مطلب (تفكيك مفهوم حكومت از ولايت و پذيرش اختصاص ولايت به معصوم) را مي پذيريد؛ برويم سراغ بخش بعدي بحث (مسئله حكومت). اما اگر همچنان بر {ولايت غيرمعصوم} تاكيد داريد؛ آن را جدا از پيشفرض لزوم نظم جامعه (كه نهايتا شايد بتواند به لزوم حكومت منتهي شود و نه لزوم داشتن ولي) مطرح و دلايل خود در لزوم برتري نهادن حكم ظاهري (صادره از سوي فقيه) بر حكم واقعي (دانسته از سوي فرد) و كلا دلايل خود را براي نقض استدلال مطروحه در پست نخستين اين تاپيك مطرح بفرماييد.

حلقه:
شود
واقعا مشكل فهماندن وجود دارد
ايرج جان
ديگه من نميدونم بايد با چه زبوني بگم تا بتونم مقصودم رو بيان كنم
يا صحبتهاي من تا به حال بد گفته شده بوده يا مشكل ديگري در كار است

شما گويا به تفاوت {حكومت و قضاوت و .. كلا امور اجتماعي} با {ولايت} توجه نداريد. بگذاريد باز هم يك مثال بزنم:
فرض كنيد بنده و شما بر سر مالكيت يك ملكي اختلاف داريم و فرض كنيم من {مي دانم} كه اين ملك واقعا متعلق به شما است.
حال به نزد قاضي مي رويم و او -به اشتباه- به سود من حكم مي كند. اگر در اين حالت بنده بخواهم به وظيفه شرعي خويش عمل كنم؛ چه بايد بكنم؟! وظيفه شرعي من آن است كه حتي اگر قانون وقاضي و حاكم ملك را از آن من دانسته اند؛ نزد شما بيايم و ملكي كه شرعا متعلق به شما است؛ به شما تسليم كنم.تا اينجا درست؟
حال فرض كنيد ما با همين اختلاف يادشده نزد امام معصوم مي رفتيم و ايشان ملك يادشده را متعلق به من اعلام مي كردند. در اين حالت چه؟! ايا باز هم وظيفه من تسليم ملك يادشده به شما است؟! خير! معناي {ولايت} و تفاوت آن با حكومت و قضاوت در همينجاست. ولي كيست؟! اولي الناس باموالهم و انفسهم. به عبارتي وقتي امام معصوم (صاحب ولايت) ملك شما را متعلق به من دانست؛ ديگر شما را در آن ملك هيچ حقي نيست (نه قانوني و نه شرعي و با در نظر گرفتن پيشفرض شيعي عصمت؛ نه عقلي و اخلاقي). در حالت يادشده آن ملك ديگر {واقعا} متعلق به من خواهد بود.

صدالبته اين مثال بسيار دور از ذهن است و درباره امام معصوم تنها با حكم داودي قابل درك شايد باشد. اما بحث ما درباره امكان مشروعيت مقام {ولايت} براي فقيه است. در مثال بالا به جاي امام معصوم؛ فقيه را بگذاريد. آيا وظيفه شرعي من در آن حالت از ديد شما چيست؟!
متوجه ايد؟! .

ولايت با حكومت هم با هم فرق دارند و هم با هم فرق ندارند

فرق دارند فرضا از اين جهتي كه شما گفتيد
ولي
فرق ندارند از جهتي كه قبلا مورد بحث بود يعني در عدم تغيير حكم واقعي بواسطه حكم يا ولايت
شما مي فرموديد:
نتيجه حكم ولايي فقيه تغيير واقع بود وچون نبايد واقعي تغيير كند پس ولايت مختص معصوم است
عر ض كردم :
تغيير واقعي در كار نيست مگر بر مذهب مصوبه(به هر دو قسمش)
حال دوباره مي پرسيد : با اعمال حكم ولايي بر شما واجب ميشود عمل به آن و
بر شما لازم مي آيد عيد كنيد اگر چه يقين داريد به خلافش

جواب را بارها دادم و لي خوب دليل تكرارش از طرف شما را عدم وضوح ميدانم نه جدل
به همين خاطر باز هم ميگويم
خير حتي در اين فرض ومثال شما هم واقع تغيير نميكند بلكه حكم ظاهري شما ست كه تغيير كرده حال يا حكم ظاهري اولي يا حكم ظاهري ثانوي(به اختلاف موارد)

ديگه فكر نكنم مشكلي باشه
ونقض شما بر سيستم ولايت فقيه از اساس نا بجاست چون با فرض تغيير حكم واقع مطرح شده .
 
ايرج:
شود!
یا موضع شما خیلی مبهم است (با وجود توضیحات فراوانی که داده اید) یا در تعاریف مشکل داریم.
بنابراین من تا زمانی که شما به این دو پرسش پاسخ صریح ندهید؛ موضع شخصی شما را مبهم خواهم دانست و مطمئن نخواهم بود که داریم بر سر چه بحث می کنیم:
1) به فرض آنکه حکومت در دست شخصی غیر از ولی فقیه باشد؛ آیا بر خود کشتن یک شخص بیگناه (مثالی که قبلا زده بودم: فقیه حکم قصاص شخصی را می دهد که مرتکب قتل نشده است و شما به این مطلب یقین دارید) را به فتوای ولی فقیه واجب خواهید دانست؟!
2) اگر به چشم خود هلال ماه شوال را ببینید (به مدتی چندین دقیقه به ترتیبی که یقین کنید خطای دید نبوده است)؛ و فردای آن روز ولی فقیه حکم به روزه داری کند؛ چه خواهید کرد؟!

من این سوالات را تکرار کردم تا موضع شما در این بحث روشن شود. می خواهم بدانم آنچه شما از آن دفاع می کنید؛ {ولایت فقیه} است یا {حکومت فقیه}؛ اطاعت از فقیه در امور اجتماعی است یا همه امور؛ اطاعت بی قید و شرط از فقیه است یا اطاعت در حیطه دین.......

موضع من در مسئله ولایت مشخص است. از دید من {ولی} خود شارع است. اگر حکم به روزه داری روز نخست ماه شوال کند حق دارد. اگر حکم به اعدام شخصی دهد که من به بیگناهی او {علم} دارم نیز اطاعت از او را(چه حاکم باشد و حکمش موجد نظم عمومی. و چه حاکم نباشد و حکمش مخل نظم عمومی) همچنان واجب می دانم( او معصوم است و بی هیچ خطا از سوی صاحب انسانها سخن می گوید). {ولی} اولی الناس باموالهم و انفسهم است. فرمان او در حکم فرمان مغز به اعضا و جوارح است و چون و چرا و تردید بر نمی دارد. حتی اگر حکم خودکشی باشد.
آیا شما اینچنین ولایتی برای فقیه قائلید یا خیر. اول تکلیف تعاریف و معانی را روشن کنیم تا بعد ببینیم بحث به کجا خواهد کشید
 
ايرج:
ممکن است معنی {ولایت} از دید خود را توضیح بفرمایید؟! و توضیح فرمایید این چگونه ولایتی است که بر عقل و قوای حسی شما مرجح نیست؟!
 
حلقه:
ولي كسي است كه داراي اولويت در تصرف باشد  اما  ولايت در زماني است كه قطعي در كار نباشد
ودر صورت قطع هيچ گونه ولايتي وجود ندارد... ولايت‏يعنى حكومت واداره كشور واجراى قوانين شرع مقدس.
تعريف آقاي خميني از ولايت
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:48  توسط   | 
 حلقه:
جناب ايرج
در اين پست شما چند مطلب بيان شد
۱ـ حدس قول من
نقل قول:
پست شده توسط iraj2531

ممكن است مقصود شما اين باشد كه حكم اوليه تبرئه بيگناهان است. اما اگر تبرئه بيگناه موجب مفسده اي (مثلا هرج و مرج!!!!) شود؛ حكم ثانويه لازم مي سازد كه بيگناه را اعدام كنيم و به اصطلاح مصلحت فرديه را فداي مصلحت نوعيه كنيم!
!
فكر نمي كنم با آن همه توضيح حدسي نياز بود
ـــــــــــــــــ

۲ـدخالت دادن ديدگاه اشعري در بحث و نقصي كه اين ديدگاه دارد و اثر مستقيم آن در كلمات من
نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
اگر مقصود شما اين باشد؛ بايد بگويم متاسفانه شما با توسيع مفهوم حكم ثانويه در ابعاد بسيار بالا؛ داريد در واقع {عدالت} خدا را زير سوال مي بريد و به اشعريگري بسيار نزديك شده ايد. اين اشعريون هستند كه معتقدند: {خداوند به عدالت توصيف نمي شود. بلكه عدالت است كه به خدا معني مي گردد.} در واقع: هرچه آن خسرو كند شيرين بود!! در مقابل؛ شيعه به حسن و قبح ذاتي اعمال معتقد است و مي گويد مفاهيمي چون عدالت و ... حتي از وجود يا عدم خدا مستقل هستند.
به اين ترتيب؛ از ديدگاه شيعي يك نفس يا محترمه است يا خونش مباح است. و اين به خود او و عملكردش بستگي دارد نه به ميل و هوا و هوس و حالات روحي و اشتباهات عمدي و غيرعمدي ولي فقيه! اگر شخصي بيگناه باشد؛ عدالت حكم به تبرئه او مي دهد. تمام شد و رفت! حال اگر پاي مصلحت كره زمين هم در ميان باشد؛ بيگناهي را نمي توان اعدام كرد و نامش را عدالت نهاد (از ديدگاه معتقدين به حسن و قبح ذاتي اعمال كه شيعه جزء ايشان است). به عبارتي وقتي شيعه {عدل} را جزء اصول مذهب قرار مي دهد؛ خداوند منان را محدود به عادل بودن مي كند (اين ايرادي است كه اشعريون از شيعه مي گيرند). پاسخ ما چيست؟! مي گوييم نه! خدا محدود نمي شود. عادل بودن؛ ذات خدا است

اگر توضيح به درازا كشيد عفو بفرماييد
فكر كنم نياز است
اشاعره همچنان كه فرموديد قائل به تبيعيت حسن وقبح از آيات و روايات هستند و به طور كلي تر حسن وقبح را ذاتي نميدانند بلكه به جعل شارع
معتزله ميگويند خير كاملا ذاتي است وهيچ ربطي به شارع ندارد
ولي اماميه در اينجا هم امر بين الامرين مي پذيرند وميگويند
اينها را خدا خلق كرده ولي جعلشان بواسطه خلق انسان وتفكر انسان است نه به واسطه برداشت از آيات وروايات پس نه جعل كلي كه اشاعره ميگويند ونه سلب كلي كه معتزله ميگويند
اين سه ديدگاه
نتيجه اين مبني در حسن وقبح وهمچنين مقدماتي ديگر باعث شده كه اشاعره عموما قائل به سببيت احكام بر حسن وقبح شوند يعني همان مذهب تصويب
اين مذهب دو گونه تقرير دارد
تصويب بسيار شديد:
هيچ گونه حكم واقعي (در مقابل ظاهري) در كار نيست
پس حكم چيست؟
حكم خدا همان چيزي است كه شخص با ادله به آن ميرسد و حكم هيچ ماورائي ندارد

تصويب خفيف:
ميگويد : خير احكام واقعيه وجود دارند و تمامي پيامبران آمده اند تا اين احكام را به ما برسانند
ولي اگر دليلي خلاف اين احكام رسيد اينگونه نيست كه ما يك حكم واقعي داشته باشيم
ويك حكم ظاهري بلكه حكم واقعي خدا با توجه به آنچه كه دليل به آن مي رسد متغير است

به هر حال
هر دو اين مذاهب در اين نقطه اشتراك دارند كه در ظرف شك وجهل وعدم علم حكم واقعي خدا آن چيزي است كه شما به آن رسيده ايد وهيچ ماورائي ديگر ندارد

اما مذهب شيعه با توجه به اصل مبناي ايشان راجع به حسن وقبح افعال در اينجا اين است:
تخطئه:
ايشان ميگويند:
۱ـ حكم واقعيي وجود دارد
۲ـ اين حكم واقعي متغير نيست
در نتيجه احكام واقعي مشترك هستند براي عالمين وجاهلين

اما پس حكم ظاهري چيست:
حكم ظاهري يعني حجيت
يعني شما اگر علم پيدا نكني به حكم واقعي اين حكم ظاهري براي شما حجت است واين دليل نمي شود كه حكم واقعي تغيير كرده بلكه آن حكم ثابت است وملاك ومصلحت خود را داشته ودارد وخواهد داشت بلكه چيزي كه اينجا اتفاق افتاده اين است كه خداوند باري تعالي آنقدر رحيم بوده كه حتي در اين ظرف جهل هم انسانها را رها نكرده و وطيفه را مقرر كرده
طبق اين نظريه:
اگر انسان علم پيدا كرد به واقع خوب آن حكم واقعي براي او هست
اگر انسان علم پيدا نكرد ولي حجتي پيدا كرد در اينجا حكم ظاهري براي او مي آيد
آيا در اين فرض مصلحت و مفسده واقع تغيير كرده ؟
خير ولي كاريش نميشه كرد بالاخره كسي كه به واقع جاهل است چه بايد بكند؟
حال شما بيا وبگو همان حكم واقعي را بايد انجام دهد
خوب اگر حكم واقعي را مي فهميد كه همان برايش حجت بود نه چيز ديگر


نتيجه همه اين حرفها اينكه:
اولا:
اين اشكالي كه شما ميكنيد تنها مربوط به ولي فقيه نيست بلكه اصولا هر تنافي حكم را شامل ميشود چه مجتهد چه قاضي چه حاكم وچه ولي فقيه(پس اين كه از اين جهت تفاوت قائل شويم بين اينها كاملا اشتباه است)

دوم اينكه:
اگر شما علم داريد وحاكم در فرض جهل به واقع حرفي را زده
شما علم به حكم واقعي داريد و ولي فقيه علم به حكم ظاهري و همچنان كه حكم ظاهري براي شما حجت نيست ونمي آيد حكم واقعي هم براي حاكم نيست ونمي آيد
چون شما عالميد وحكم ظاهري در فرض جهل پس حكم ظاهري نمي آيد
و حاكم (حسب فرض شما) جاهل است وحكم واقعي در فرض علم پس حكم واقعي نمي آيد
فقط چيزي كه هست اين است كه
چون حكم واقعي مشترك است سبب نميشود كه مصالح ومفاسد واقعيه از بين بروند و درواقع حكم خدا را دو تا ببينيم واين مكان دقيقا نقطه خروج ما از نظريه اشاعره است
(دقت فرماييد)


نكته سوم بحث شما:
نقل قول:
پست شده توسط iraj2531

اما بحث فعلي ما اصلا درباره حكومت نيست. {ولايت} با پيشفرض {لزوم نظم جامعه} مطرح نمي شود. يك شيعه معتقد است اگر بر روي كره زمين تنها دو نفر انسان باقي مانده باشند كه يكي از ايشان امام معصوم باشد؛ او بر ديگري {ولايت} دارد. بديهي است در چنين حالتي بحث نظم جامعه مطرح نيست. به اين ترتيب؛ اصلا مسئله امامت و ولايت مسئله اي مستقل از وجود جامعه يا عدم آن و جامعه گرايي و فردگرايي است

اين امري كه شما گفتيد
فقط مختص معصوم است به همين جهت فرض تنافي اصولا جايي ندارد
اينكه در يك جامعه دو نفره هيچ مشكل اجتماعي وجود ندارد
اولا : اين جاي بحث مي طلبد
ثانيا: دليلهاي ولايت فقيه نميگويند حتي در جامعه دو نفره هم بايد ولي فقيهي در كار باشد
خير ادله اي كه در اين زمينه( لزوم حجت بودن در جامع دونفره) وجود دارد مربوط به بعثت انبيا و وجود امام در هر عصري است
و به تعبير روايات حجت خدا كه الان هم صد البته كه هستند
(فداي او باد روح من وهمه هستيم)
 
 
 
مکابیز:
پست شده توسط iraj2531
الف)صغري: دين آمده است كه تا ما اطاعت خدا كنيم و بر اين اساس دين حق ندارد ما را به نافرماني خدا دستور دهد.
ب)كبري: اين {امكان} منطقي وجود دارد كه هر شخص غيرمعصومي(منجمله ولي فقيه) -لااقل به اشتباه- حكمي بر خلاف دستور خدا صادر كند.
ج) نتيجه: دين حق ندارد ما را به اطاعت بي قيد و شرط هيچ غيرمعصومي (منجمله ولي فقيه) فرمان دهد.

.

اين استدلال كاملا منطقي است .

راستش يك مسئله اي كه پيروان ولايت فقيه مطرح مي كنند اين است كه در زمان غيبت امام معصوم بايد شايسته ترين فرد ( در همه ي زمينه ها ) حكمران باشد .آنها مي گويند همانطور كه ما در تقليد بي چون و چرا از مرجع نگران خطا نيستيم نبايد در اطاعت از ولي فقيه نگران باشيم چرا كه حكم ما اطاعت از ولي امر است .

اين ريشه در اشعري گري دارد .حسن و قبح عرضي . در واقع امامت مشكلي با حسن و قبح ذاتي ندارد ( چرا كه امام معصوم است ۹و حكم به قبيح نمي كند) اما ولايت فقيه با حسن و قبح ذاتي ( كه اگر اشتباه نكنم نگاه مسلط بر اخلاق شيعي است ) مشكل پيدا مي كند .اما اگر حسن و قبح ذاتي نباشد پاسخ جناب ايرج هم داده ميشود . مي توان در جنايت ولي فقيه شركت كرد . بار اخلاقي عمل در مقابل بار تعبدي اش ناديده گرفته ميشود .كار خوب اطاعت از ولي فقيه است . هر چه ولي فقيه بگويد خوب است . اگر هم خطاكند او مي داند و خداي خودش . خطاي او خطاي اوست و اطاعت از خطاي او براي مسلمين تحت امرش عين ثواب است .همانطور كه اطاعت از خطاي احتمالي مرجع تقليد در فروعات شريعت عين ثواب است .

اما ايرادي كه من به اين نظريه وارد مي كنم اين است كه صالح ترين قابل كشف نيست .متدي كه براي كشف نايب امام بكار مي برند متدي زميني است حال آنكه قرار است شخصي آسماني برگزيده شود !
در واقع در برگزيدن مرجع تقليد بوسيه يك مقلد شيعه ادعاي كشف صالحترين وجود ندارد . انكه انتخاب ميشود بنا بر تشخيص يك فرد و براي خودش انتخاب ميشود . يعني انتخاب فردي است و نيازي به متدي كه كشف يك فرد را ممكن كند و اطاعتش را براي ديگران لازم الاجرا ندارد .
 
حلقه:
قول:
پست شده توسط mekabiz
.

اين ريشه در اشعري گري دارد .حسن و قبح عرضي . در واقع امامت مشكلي با حسن و قبح ذاتي ندارد ( چرا كه امام معصوم است ۹و حكم به قبيح نمي كند) اما ولايت فقيه با حسن و قبح ذاتي ( كه اگر اشتباه نكنم نگاه مسلط بر اخلاق شيعي است ) مشكل پيدا مي كند .اما اگر حسن و قبح ذاتي نباشد پاسخ جناب ايرج هم داده ميشود . .
جواب آن را دادم
نقل قول:
پست شده توسط mekabiz
.

اما ايرادي كه من به اين نظريه وارد مي كنم اين است كه صالح ترين قابل كشف نيست .متدي كه براي كشف نايب امام بكار مي برند متدي زميني است حال آنكه قرار است شخصي آسماني برگزيده شود !
در واقع در برگزيدن مرجع تقليد بوسيه يك مقلد شيعه ادعاي كشف صالحترين وجود ندارد . انكه انتخاب ميشود بنا بر تشخيص يك فرد و براي خودش انتخاب ميشود . يعني انتخاب فردي است و نيازي به متدي كه كشف يك فرد را ممكن كند و اطاعتش را براي ديگران لازم الاجرا ندارد .
مساله تشخيص صالحترين در فقه ما اينگونه مطرح نشده
ولي چيزي كه در فقه مطرح شده وبسيار شبيه به اين مطلب است
مساله تشخيص اعلم است
اگر اطلاع داشته باشيد
بسياري از فقها تقليد از اعلم را شرط كرده اند وبه هر حال كسي هم كه شرط ندانسته آن را بحث كرده
همانطور كه شما هم گفتيد اصولا يكي از اشكالات مشهور به اين شرط همين كيفيت تشخيص است
اگر چه علم با دين اين تفاوت را دارد كه صلاحيت ديني امري باطني است ولي علم بالاخره خود را ظاهر ميكند وبه اصطلاح ميتواند خود را نشان دهد واين دين است كه ممكن است ريا در آن نمود پيدا كند
ولي به هر حال علم را هم آن چنان كه بايد و شايد نميتوان شناخت
ممكن است شخصي عالم باشد ولي نتواند علم خود را خوب نشان دهد
يا بالعكس عالم نباشد ولي در ظاهر جلوه خوبي از علم داشته باشد

دقيقا به همين خاطر عده اي تشخيص اعلم را محال دانسته اند ودر جواب آن عده كه ميگويند با اهل خبره و مانند آن ميتوان پي برد
گفته اند اولا سلايق هم در تشخيص دخيل است
ثانيا ممكن است عده اي فقط يك جنبه از دانش آن شخص را ديده باشند ودر نتيجه صورت كليي از علم او نداشته باشند ووو
ولي در جواب ميتوان گفت:
بالاخره ظاهر شدن دانش يك چيزي است كه ميتوان فهميد مثلا در همين گفتمان نگاه كنيد با نگاهي اجمالي ميتوانيد بفهميد كه مثلا فرق ايرج با كاربر چقدر است ودانش هر يك تا چه ميزان است يا بين خود لا مذهبان مثلا فرق لا مذهب با شخصي مثل مزدك چقدر است
و اصولا چرا شخصي پرفسور ميشود ولي شخص ديگر رشدي نميكند ومانند ان

بله قبول دارم در دين اين امر بسيار مشكل تر است
ولي
بالاخره اگر ما حاكميت دين را قبول كنيم بايد دين محور شويم
وهمه نگا ههاي ما ديني باشد
و در نيتجه دين آسماني را با نگاه زميني ببينيم وبه اين نگا ههاي انساني مجال دهيم چون محال است كه خداوند باري تعالي در هر واقعه اي براي ما معجزه كند وكشف كرامتي كند و واقع را نشان دهد ما مجبوريم با همين ديد جايز الخطاي خود بنگريم
در نتيجه تعريفي كه از عدالت ميكنيم گناه نكردن واقعي نباشد
بلكه گناه نكردن ظا هري باشد واگر اين تعريف تعريف درستي است (كه بايد هم باشد)
تا وقتي گناهي از او ديده نشده عادل وديندار است و اگر ديده شد چون عدالت او خراب شده ديگري شايستگي ولايت فقيه را ندارد و خود بخود عزل مي شود و احتياج هم به مجلس خبرگان نيست ولي چيزي كه هست اين است كه بايد چه كسي مشخص كند كه او گناه كرده و آيا بايد قدرتي روي سر او باشد تا از قانون خدايي تخطي نكند وقدرت او مطلق نشود مجبوريم كه ابزاري براي اين كار تعريف كنيم و آن چيزي نيست جز مجلس خبرگان
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:37  توسط   | 
 ایرج:
بحثي كه من اينجا طرح مي كنم؛ بحثي عقلاني است و بسيار كوتاه. از دوستاني كه مايل به شركت در اين بحث هستند؛ خواهش مي كنم صرفا در همين حيطه بحث را ادامه دهند.

1) آيا خداوند حكم به {باطل} مي كند؟!
پاسخ هر مسلماني به اين سوال؛ {نه} است.

2) آيا ممكن است {ولي فقيه} حكم به باطل كند؟!
الف) خير: در اين صورت بايد قائل به اين باشيم كه {ولي فقيه} معصوم است.
اين اعتقاد با تشيع -كه عصمت را مختص پيامبران و 13 تن جز ايشان مي داند- همخوان نيست.
ب) بلي: در اين صورت بايد بپذيريم كه خداوند {همه} احكام ولي فقيه را تاييد نمي كند و {وجود دارد} احكامي از ولي فقيه كه مخالف حكم خدا است.
با پذيرش گزاره فوق؛ بايد بپذيريم كه پذيرش ولايت فقيه به معناي اطاعت از مخلوق در معصيت خالق است كه به حكم واضح عقلي؛ چنين اطاعتي نمي تواند {ديني} باشد.

3)نتيجه: ولايت فقيه به حكم عقل با دين اسلام منافات دارد.


پ.ن.1) من شخصا مسلمان و شيعه هستم. اما تمايلي ندارم كه در اين بحث به احاديث استناد شود. تمايل من بر آن است كه صرفا به بحث درباره حكم عقل در موضوع {رابطه ولايت فقيه و دين اسلام} بپردازيم.
پ.ن.2) حضرات غيرمسلمان توجه بفرمايند كه اين بحثي {درون ديني} است و جهت شركت در آن حضرات غيرمسلمان نيز بايد با پيشفرض {صحت اسلام} وارد بحث شوند. ديدگاههاي برون ديني در اين بحث كاربردي نمي توانند داشته باشند جز پارازيت!

حلقه:
 
بببينيد اين حكم باطلي كه مي فرماييد يا حكم اولي اسلام است كه نقض شده ويا حكم ثانوي آن
اگر دست برداشتن از حكم اولي با حكم ثانوي باشد اين را باطل خواندن خطاست
ولي اگر بگوييد در حكم ثانوي اشتباه كرده
اين دو جور است يا او مجتهد است وشما هم مجتهد و هر يك در مقدمات درست رفته ايد ولي به نتيجه همانند نرسيده ايد خوب هر يك صحبتتان براي خود حجت ولي چون بالاخره يكي بايد پذيرفته شود تا اجتماع از هم نگسلد به ضرورت اين قول ولي فقيه است كه مقدم است

واگر سخن او طبق مباني هيچ فقيهي درست نيست
در اين صورت خطاي او را خبرگان به او خواهند گفت ودر صورت عدم پذيرش او بايد عزل شود
ودر صورتي كه خبرگان نگويند يا عزل نشود تبعيت از او اشكال دارد وهر كس به وظيفه خود عمل خواهد كرد
اين از جهت عقل ولي اينچنين موردي نادر است و تا به حال هم پيش نيامده و اگر هم بيايد همان دليلي كه گفته ولي فقيه بايد باشد همان هم گفته در اين مورد اطاعت بر شما واجب نيست واصولا اين شرع است كه معيار است نه چيز ديگر واگر هم ولي فقيه مطلق باشد از اين جهت كه بايد به حكم شارع عمل كند محدود ومقيد است
 
 
ایرج:

مسئله حكم اوليه و ثانويه را پيش نكشيد. من مي گويم {حكم خدا} يعني دستور خدا براي آن مورد به خصوص. به عبارتي فرض كنيد درباره يك مسئله اي از امام زمان پرسش كنيم. لابد پاسخي مي دهند (حال يا بر اساس حكم اوليه يا ثانويه يا اصلا حكم داودي). حال پرسش اين است كه آيا مي توان يقين داشت حكم ولي فقيه نيز همواره با اين حكم امام زمان تطابق كامل دارد؟!
الف) اگر بگوييد بلي حكم ولي فقيه همواره با حكم امام زمان در همه مسائل تطابق كامل دارد؛ در واقع ادعاي عصمت ولي فقيه را كرده ايد كه گمان نمي كنم با تشيع سازگار باشد.
ب) اگر بگوييد نه! و اي بسا حكم ولي فقيه چيزي غير از حكم امام زمان (=حكم خدا) باشد؛ بايد بپذيريد كه فقيه نمي تواند ولايت داشته باشد (بنا به تعريف ولايت)

البته به نظرم مي رسد كه شما در پاراگراف آخر پست خود تاييد كرده ايد كه اطاعت از فقيه مطلق نيست و به اين ترتيب؛ گويا {ولايت فقيه}(به معناي عام آن را كه آقاي خميني ادعا كرده بود) را باطل مي دانيد. اگر چنين باشد؛ به نظرم اختلافي در موضوع تاپيك نداريم ( در موضوع اجتهاد و تقليد و برتري راي مجتهد بر ديگران و .... اختلاف ممكن است البته
 
حلقه:

نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
مسئله حكم اوليه و ثانويه را پيش نكشيد. من مي گويم {حكم خدا} يعني دستور خدا براي آن مورد به خصوص. به عبارتي فرض كنيد درباره يك مسئله اي از امام زمان پرسش كنيم. لابد پاسخي مي دهند (حال يا بر اساس حكم اوليه يا ثانويه يا اصلا حكم داودي). حال پرسش اين است كه آيا مي توان يقين داشت حكم ولي فقيه نيز همواره با اين حكم امام زمان تطابق كامل دارد؟!
!)
اين يك سفسطه است
مي فرماييد
اگر از امام سوال كنيم وجوابي دهد و اين با جوابي كه از ولي فقيه ميگيريم متفاوت باشد
اين فرض با فرض دوم شما كه ميگوييد
آيا ميتوان يقين داشت كه حكم ولي فقيه مخالف است يا موافق سازگاري ندارد
ببينيد
اگر حكم آقاي خميني را منظورتان است ايشان وهر شخص ديگري ولايت فقيه را در ظرف عدم قول امام معصوم ميگويند نه حتي با وجود ايشان و اين براي كسي كه تنها نگاهي كوتاه به مباحثي از اين قبيل بياندازد بسيار آشكار و واضح است
پس اين صحبت شما
كه فرموديد:
نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
و اي بسا حكم ولي فقيه چيزي غير از حكم امام زمان (=حكم خدا) باشد؛ بايد بپذيريد كه فقيه نمي تواند ولايت داشته باشد (بنا به تعريف ولايت)
اصلا اين فرض نا بجاست چون بحث در ظرف شك به واقع است نه يقين به آن

نتيجه اينكه
۱ـاگر معصوم حاضر بود كه اصلا اين بحثها پيش نمي آيد

۲ـاگر حاضر نبود ويقيني به واقع بود باز هم اين فرضها بي معناست ( همانند بحث در ضروريات دين) وهيچ شخصي از فقها هم در اين فرض بحث نكرده

۳ـاگر هم بحث در شك است ميرود تو وادي اجتهاد و ما مجبوريم كه به احكام اوليه وثانويه رجوع كنيم واين گفته شما كه ما را به حكم اولي وثانوي كاري نيست
اگر چه اشتباهي قابل گذشت ولي به هر حال
بين قسمت سوم كلام من وقسمت اول يا دوم آن تمايز قائل نشده است
 
ایرج:
:
پست شده توسط حلقه
اين يك سفسطه است
مي فرماييد
اگر از امام سوال كنيم وجوابي دهد و اين با جوابي كه از ولي فقيه ميگيريم متفاوت باشد
اين فرض با فرض دوم شما كه ميگوييد
آيا ميتوان يقين داشت كه حكم ولي فقيه مخالف است يا موافق سازگاري ندارد
ببينيد
اگر حكم آقاي خميني را منظورتان است ايشان وهر شخص ديگري ولايت فقيه را در ظرف عدم قول امام معصوم ميگويند نه حتي با وجود ايشان و اين براي كسي كه تنها نگاهي كوتاه به مباحثي از اين قبيل بياندازد بسيار آشكار و واضح است


جناب حلقه
گويا من نمي توانم مقصود خود را تفهيم كنم.
پرسش اين تاپيك اين نيست كه در غياب معصوم چه كنيم. پرسش اين است: {آيا مي توانيم يقين داشته باشيم كه حكم ولي فقيه با حكم معصوم-در صورت حضور- يكساني دارد؟!} اگر بله؛ پس ولي فقيه را بايد معصوم دانست. اگر خير؛ پس ولي فقيه نبايد مدعي {ولايت} باشد.
به بحث مصداقي علاقه اي ندارم. اما حال كه شما حاضر نيستيد مقصود مرا متوجه شويد مثالي مي زنم:
فرض كنيد ولي فقيه شخصا حكم اعدام شخصي را به جرم قتل صادر كند. باز فرض كنيم ولي فقيه اين حكم را بر اساس مباني قضايي اسلام صادر كرده باشد (دو شاهد عادل! مثلا). حال اگر شما شخصا علم داشته باشيد كه قاتل شخص ديگري است و نه آن محكوم فرضي؛ آيا حاضر به مشاركت در اعدام او خواهيد بود؟!
اگر بلي؛ پس شما معتقديد كه حكم ولي فقيه قرار نيست مطابق {حق} باشد. بلكه اين {حق} (= خدا) است كه بايد صبر كند ولي فقيه نظرش را بگويد و سپس به نظر ولي فقيه تعلق گيرد!!!!
اگر خير؛ پس به ولايت فقيه معتقد نيستيد و ادامه بحث در اين تاپيك لزومي ندارد.

به اين ترتيب مي بينيد كه مسئله {يقين فردي به واقع} در اين بحث شما است:

نقل قول:
پست شده توسط حلقه
۲ـاگر حاضر نبود ويقيني به واقع بود باز هم اين فرضها بي معناست ( همانند بحث در ضروريات دين) وهيچ شخصي از فقها هم در اين فرض بحث نكرده

پرسش اين است: اگر شخصا به طريقي به حقيقت يقين بيابيد؛ تابع حق خواهيد بود يا تابع ولي فقيه؟
 
 
حلقه:
 

نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
جناب حلقه
گويا من نمي توانم مقصود خود را تفهيم كنم.

!
برادر عزيزم ايرج
مقصود شما تفهيم شد اميدوارم مقصود من هم اينگونه شود
نقل قول:
پست شده توسط iraj2531

به بحث مصداقي علاقه اي ندارم. اما حال كه شما حاضر نيستيد مقصود مرا متوجه شويد مثالي مي زنم:
فرض كنيد ولي فقيه شخصا حكم اعدام شخصي را به جرم قتل صادر كند. باز فرض كنيم ولي فقيه اين حكم را بر اساس مباني قضايي اسلام صادر كرده باشد (دو شاهد عادل! مثلا). حال اگر شما شخصا علم داشته باشيد كه قاتل شخص ديگري است و نه آن محكوم فرضي؛ آيا حاضر به مشاركت در اعدام او خواهيد بود؟!
اگر بلي؛ پس شما معتقديد كه حكم ولي فقيه قرار نيست مطابق {حق} باشد. بلكه اين {حق} (= خدا) است كه بايد صبر كند ولي فقيه نظرش را بگويد و سپس به نظر ولي فقيه تعلق گيرد!!!!
اگر خير؛ پس به ولايت فقيه معتقد نيستيد و ادامه بحث در اين تاپيك لزومي ندارد.


اولا از اينكه فرموديد بنده حاضر به فهم مطلب شما نيستم ناراحت شدم
ثانيا بحث مصداقي كمك به تبيين مطلب ميكند وكسي روي مثال باقي نمي ماند تا اشكال شود كه مناقشه در مثال نكن
اما بحث شما ببينيد
اگر تئوريي نتواند مثالي براي خود پيدا كند محكوم به شكست است چون لغو وبي فايده
و آب درهاون كوبيدن است
به همين جهت شما براي فهماندن اشكال خود وبراي اينكه بگوييد اشكالتان اشكالي است اساسي مجبوريد كه مثالي بزنيد كه البته زديد
اما مثال شما

اگر كسي يقين داشت به خطاي مجتهد يا قاضي يا ولي فقيه
در اينصورت جزم ويقين او براي خود معتبر است چون اساسا دست هيچ اعتبار كننده از جمله شارع به يقين او نخواهد رسيد واين راهمه فقها واصوليين ما گفته اند
در نتيجه اين جمله شما كه اطاعت از ولي فقيه در اين زمينه
مستلزم « طاعت مخلوق در معصيت خالق » مي شود اشتباه است
چون حكمي كه براي خود شخص وجود دار فقط آن حكمي است كه قطع او آورده نه غير آن

اما بحث بعد اينكه در اينجا بالاخره حكم ولي فقيه حكم خداست يا حكمي كه من فهميدم
اين اشكال مثل آن مي ماند كه بگويي حكم فلان مجتهد حكم خداست يا حكم من( اگر متفاوت باشند)
مثل آن ميماند ؛
چون حكم من اين اقتضا را دارد كه مخالف آن مجتهد ديگري عمل كنم وحكم او هم اين اقتضا را كه مخالف من عمل كند ولي در هر واقعه كه خدا يك حكم بيشتر ندارد پس چرا اينجا دو حكم شد؟
اينجا بايد ديد مذهب مصوبه پذيرفتني است يا مخطئه كه بحثي جدا دارد كه بنا بر مذهب شيعه تخطئه حق است واحكام طريقي

اين از جهت حكم
اما ضروريات اجتماع اين را كه در يك حكم اجتماعي دو نظر مختلف باشد قبول نميكند
درنتيجه لا جرم يكي از آن دو بايد در كرسي قدرت بنشينند ( تعبير مجازي است)
ولي اشتباه بودن حكم ولي فقيه دليل نميشود كه حكم او حكم خداست(چنانكه واضح است)

اميدوارم كه من هم توانسته باشم كه مطلب را برسانم واگر تعبير خودتان را دوست داريد

تفهيم شده باشد

خلاصه اينكه
يقين شما براي خودتان معتبر است وميتوانيد بگوييد خدا به اعدام آن شخص حكم نكرده
ولي مجتهدي كه دو نفر عادل به او خبر داده اند نظرش مقدم بر شما ست اگر چه اشتباه كرده باشد آن هم به ضرورتهاي اجتماعي احكام(مثل اصل وجود قانون كه ممكن است نقطه كور هم داشته باشد )
و اگر بگويي كدام حكم خدا ست مسلما آن كه در نزد شماست
و اگر بگويي تبعيت از كدام واجب وضروري است البته حكم ولي فقيه چون ضرورت نظم
و عدم هرج ومرج اجتماعي مقدم است بر آن چيزي كه شما شخصا به عنوان حكم فهميده ايد وقصد بر پاداشتن آن را دارد
 
ایرج:
نقل قول:
پست شده توسط حلقه
و اگر بگويي كدام حكم خدا ست مسلما آن كه در نزد شماست
و اگر بگويي تبعيت از كدام واجب وضروري است البته حكم ولي فقيه چون ضرورت نظم
و عدم هرج ومرج اجتماعي مقدم است بر آن چيزي كه شما شخصا به عنوان حكم فهميده ايد وقصد بر پاداشتن آن را دارد



يعني شما در اعدام آن بيگناه (كه با اطلاعات شخصي شما مبني بر بيگناهي او؛ ديگر چيزي جز قتل عمد و حرام علي الاطلاق نيست) به صرف دستور ولي فقيه مشاركت خواهيد كرد؟!
خواهش مي كنم پيش از توضيح جواب بلي يا خير خود را مشخص كنيد. چرا كه راستش من از توضيحات پست پيشين شما متوجه اين مطلب نشدم كه بالاخره در آن مثال يادشده؛ شخصي كه از بيگناهي محكومي مطلع است؛ بايد چكار كند!

من صبر مي كنم شما پاسخ صريح خود را به سوال مطروحه بفرماييد و سپس بر مبناي آن پاسخ؛ بحث را ادامه خواهم داد
 
حلقه:

نقل قول:
پست شده توسط iraj2531
يعني شما در اعدام آن بيگناه (كه با اطلاعات شخصي شما مبني بر بيگناهي او؛ ديگر چيزي جز قتل عمد و حرام علي الاطلاق نيست) به صرف دستور ولي فقيه مشاركت خواهيد كرد؟!
خواهش مي كنم پيش از توضيح جواب بلي يا خير خود را مشخص كنيد. چرا كه راستش من از توضيحات پست پيشين شما متوجه اين مطلب نشدم كه بالاخره در آن مثال يادشده؛ شخصي كه از بيگناهي محكومي مطلع است؛ بايد چكار كند!

من صبر مي كنم شما پاسخ صريح خود را به سوال مطروحه بفرماييد و سپس بر مبناي آن پاسخ؛ بحث را ادامه خواهم داد.
بنده به سوال شما جوابي شفاف دادم نميدانم چرا ادعا ميكنيد شفاف نبوده
شما فرموديد :
حكم خدا دچار تضاد ميشود
عرض كردم :
حكم خدا در هر واقعه يكي بيشتر نيست وهيچ تضادي در كار نيست
فرموديد:
در اين صورت بايد قائل باشيم ولي فقيه معصوم است
عرض كردم :
خير چون اجراي حكمي كه ملاكي غير از ملاك واقع دارد نتيجه اش صحت آن حكم نيست كه بگويي پس فلان شخص معصوم است
فرموديد:
مسله حكم اوليه وثانويه به بحث ما ارتباطي ندارد
عرض كردم:
اين صحبت شما عدم شناخت شما نسبت به اين دو حكم است

فرموديد:
اگر حكم ولي فقيه مخالف واقع باشد اين نشان مي دهد كه او ولايت ندارد
عرض كردم
ولايت يك امر اجتماعي است وضرورتا حكم او همان حكم واقع نيست بلكه ترجيح دادن يكي از هزاران حكم موجود در جامعه به سبب مقابله با بي نطمي وهرج ومرج جويي است

حال شما سوال ديگري مي پرسيد
ميگوييد:
اين كه ما چيزي ديگر فهميده ايم مخالف آنچه كه فقيه فهميده اين اقتضا را دارد كه مخالف او عمل كنيم و در نتيجه بايد با حكم فقيه كه اشتباه هم هست مشاركت كنيم
جواب اين است كه:

مشاركت يا عدم مشاركت انسان در چيزي به سبب آن چيزي است كه شما پيرفته ايد
اگر اصل حاكميت وقانون مندي وجلوگيري از هرج ومرج را بپذيريد بله بايد شركت كنيد
چون در غير اين صورت هزاران راي ما نند شما وجود دارد و هر يك يه سويي خواهند رفت ودر نتيجه زندگي اجتماعي مختل خواهد شد وجامعه انساني همچون جنگل حيواني خواهد بود

واگر اين چنين مشكلي نباشد خير شما موظف در مشاركت نيستيد بلكه بايد تا حد امكان جلوي اين گونه حكم را بگيريد( ولي اين فرضي است نادر )
لطفا دوباره سوال خود را تكرار نكنيد بلكه اگر نقدي به جواب من داريد بفرماييد تا بحث شكل خوبي بگيرد
متشكرم
 
 
ایرج:
پست شده توسط حلقه
حكم خدا در هر واقعه يكي بيشتر نيست وهيچ تضادي در كار نيست


كاملا موافقم.
اين نكته مهمي است و من يادآوري مي كنم كه هرگاه لازم باشد از اين سخن شما - كه سخن درستي نيز هست- استفاده و به آن استناد خواهم كرد.
نقل قول:
پست شده توسط حلقه
مشاركت يا عدم مشاركت انسان در چيزي به سبب آن چيزي است كه شما پيرفته ايد
اگر اصل حاكميت وقانون مندي وجلوگيري از هرج ومرج را بپذيريد بله بايد شركت كنيد
چون در غير اين صورت هزاران راي ما نند شما وجود دارد و هر يك يه سويي خواهند رفت ودر نتيجه زندگي اجتماعي مختل خواهد شد وجامعه انساني همچون جنگل حيواني خواهد بود

واگر اين چنين مشكلي نباشد خير شما موظف در مشاركت نيستيد بلكه بايد تا حد امكان جلوي اين گونه حكم را بگيريد( ولي اين فرضي است نادر )
لطفا دوباره سوال خود را تكرار نكنيد بلكه اگر نقدي به جواب من داريد بفرماييد تا بحث شكل خوبي بگيرد
متشكرم

يعني چه؟! پاسخ نمي فرماييد و توقع داريد حتي پرسش را تكرار هم نكنم؟! برادر عزيز! من از شما يك سوال كردم كه پاسخش بله يا خير باشد. شما دوباره به تحليل رو آورديد. بنابراين ابتدا پرسش را تكرار مي كنم ( و خواهش دارم پاسخ را صريح و در يك كلمه بفرماييد و سپس هر توضيحي يا دفاعي از آن پاسخ داشتيد مطرح كنيد.
پرسش:
در مثال پيش گفته؛ شخصي كه مي خواهد اطاعت امر خدا كرده باشد؛ چه بايد بكند؟!
الف)در اعدام آن شخص بيگناه مشاركت كند.
ب) با حداكثر امكانات( دست يا زبان يا لااقل دل) در مخالفت با اجراي حكم اعدام يادشده بكوشد.

اما يك نكته در بحث شما بود كه تاحدي توضيح دهنده ديدگاه شما مي تواند باشد:

نقل قول:
پست شده توسط حلقه
ولايت يك امر اجتماعي است وضرورتا حكم او همان حكم واقع نيست بلكه ترجيح دادن يكي از هزاران حكم موجود در جامعه به سبب مقابله با بي نطمي وهرج ومرج جويي است

ولايت مفهومي مجزا از حكومت است. حكومت (چه بد و چه خوب و چه شر و چه ضروري) يك امر اجتماعي است. اما ولايت مسئله اي كاملا فردي و تربيتي است. ائمه شيعه پس از امام حسن مجتبي(ع) هيچيك در مقام حكومت نبودند. اما همگي {ولي} بودند. در واقع مفهوم {ولايت} از ديدگاه من مفهومي ضدحكومتي و جايگزيني {اخلاق} به جاي {قانون} است.... اين بحثي جدا است و بماند براي بخش بعدي بحث. ابتدا بايد تكليف روشن شود كه اگر حكم خدا در هر واقعه يكي بيش نيست (كه اين را تاييد فرموديد) و اگر دليلي نباشد كه حكم فقيه همواره با حكم خدا {اين هماني} دارد؛ لاجرم بايد بپذيريم كه حكم فقيه گاه ممكن است با حكم خدا تضاد داشته باشد. آيا امكان دارد كه يك دين كامل پيروان خود را امر به پيروي باطل (هرآنچه حق=خدا نباشد) كند؟
 
حلقه:
قول:
پست شده توسط iraj2531



يعني چه؟! پاسخ نمي فرماييد و توقع داريد حتي پرسش را تكرار هم نكنم؟! برادر عزيز! من از شما يك سوال كردم كه پاسخش بله يا خير باشد. شما دوباره به تحليل رو آورديد. بنابراين ابتدا پرسش را تكرار مي كنم ( و خواهش دارم پاسخ را صريح و در يك كلمه بفرماييد و سپس هر توضيحي يا دفاعي از آن پاسخ داشتيد مطرح كنيد.
پرسش:
در مثال پيش گفته؛ شخصي كه مي خواهد اطاعت امر خدا كرده باشد؛ چه بايد بكند؟!
الف)در اعدام آن شخص بيگناه مشاركت كند.
ب) با حداكثر امكانات( دست يا زبان يا لااقل دل) در مخالفت با اجراي حكم اعدام يادشده بكوشد.


!
اصولا اين روش مغالطه است
مثلا من بپرسم
شما غرب را قبول داري ؟
يك كلمه جواب بده
آري يا خير
هيچ توضيحي نده وهيچ تحليلي هم نكن
البته كه اين مغالطه است
چون جواب به صورت (ايت ديپندتز) است نه مستقيم
جواب اين است كه شما فرهنگ غرب را ميگويي يا ابزار مدرن غرب؟
اگر دومي را بله واگر اولي را خير
حال شما آمده ايد و اينچنين سوالي از من ميكنيد وتوقع داردي يك پاسخ بشنويد
وهيچ تحليلي در آن نباشد
خوب اگر قرار است تحليل نباشد براي چه بحث كنيم شما حرف خود را بزنيد ومن هم اينگونه كنم
اصولا اشكال شما ناشي از همين خلط بوده ومن كاملا تمام جوانب آن را توضيح دادم

شما مي پرسيد:
مشاركت جايز است يا خير؟
اولا :اين سوال شما با سوال آغاز تاپيكتان مختلف است واين نشان ميدهد
جواب آن را گرفته ايد چون آنجا بحث سر حكم ميكرديد نه مشاركت
بر گرديد وببينيد

ثانيا:
در جواب گفتم مشاركت شما بسته به اثري است كه عدم آن مشاركت در اجتماع ميگذارد
حالا دوباره بيا وبگو مشاركت جايز است يا خير!!!
شما گويا كلام بنده را متوجه نميشويد
مشاركت شما واجب است اگر مشكل اجتماعي بود و واجب نيست اگر مشكل اجتماعي نبود
تا اينجا جواب شما را داده ام وديگر هم تكرار نميكنم
حال يك مطلب ديگر كه بسيار جالب است

در اصول فقه اسلامي آورده شده است كه
احكامي را كه در ظرف شك به احكام واقعيه آورده مي شود حكم ظاهري مي نامند
و در حكم ظاهري مصلحت نوعيه لحاظ مي شود(نه اشخاص)
در نتيجه اگر حكم ظا هريي وضع شد آن حكم به صورت قانوني درآمده كه
اگر چه مخالف با شد باشخص ولي با زهم مقدم است به جهت موافقت با نوع
(دقت كنيد)

 
ایرج:
نقل قول:
پست شده توسط بازیگر
من فقط همین را می گویم که در زمان حضرت علی (ع)گروهی بنام خوارج این نظریه را دادند و
گفتند لا حکم الا لله یعنی حکومت فقط از ان خداست .
پس هرکس چنین نظریه ای را تایید کند مسلمان نیست وباید در مسلمانیش شک کرد.
نطريه ولايت فقيه يك نظريه كاملا فقهي است وريشه درفقه ما دارد و هر چند اثبات آن سخت است ولي اين امكان وجود دارد البته نا گفته پيدا ست چون يك نظريه در فقه است بسياري از فقها اين را قبول نداشته اند بله تنها عده اي پذيرفته اند ولي به هر حال اين عده دليلهاي خوبي آورده اند كه قابل توجه است
و به هر حال ربطي به قضيه حكمين وخوارج و مانند آن ندارد
« لا جكم الا للله » اگر چه مي گويد حكم تنها براي خداست ولي اين را اثبات نميكند كه كه حاكم كيست آيا خداوند حاكمي قرار داده يا خير؟

امير المونين در جمله اي در نهج البلاغه مي فرمايند « لا حكم الا للله» كلمه وجمله حقي است كه آنها معناي باطلي از آن قصد كرده اند آنها خيال كرده اند يعني حاكم واميري غير از خدا نيست واين سفسطه است چون اين لا حكم اين را نميگويد
و شيعه علاوه بر اينكه حاكميت اصيل را از آن خدا ميدانيم ميگوييم كه خداوند حاكميت را به پيامبرش وسپس به ائمه وبه نيابت عام به ولي فقيه داد البته اينها هر يك ادله اي دارد كه در اين مجمل نگنجد
 
ایرج:


جناب حلقه
ما كه بالاخره نفهميديم كه در صورتي كه ولي فقيه به اشتباه (اصلا سخن بدخواهي و گناه را كنار مي گذاريم!) حكم به قتل بيگناهي دهد؛ حكم خدا چه خواهد بود!!!!
(پرسش من تغيير نكرده است. از نظر من وظيفه انسان عمل به حكم خدا است. اگر گاه از حكم خدا مي پرسم و گاه از وظيفه انسان؛ تغيير انشاء است وگرنه پرسش حول يك محور واحد بوده است و متاسفانه شما با كشيدن پاي جامعه و مصلحت آن داريد توحيد صفاتي خدا را زير سوال مي بريد. توضيح خواهم داد.)

با جمعبندي مطالبي كه تاكنون پاسخ فرموده ايد مجبورم به حدس زدن نظر شما اكتفا كنم. چرا كه پاسخ صريح نگرفته ام.اگر در حدسياتم به خطا رفتم؛ اصلاح فرماييد:

ممكن است مقصود شما اين باشد كه حكم اوليه تبرئه بيگناهان است. اما اگر تبرئه بيگناه موجب مفسده اي (مثلا هرج و مرج!!!!) شود؛ حكم ثانويه لازم مي سازد كه بيگناه را اعدام كنيم و به اصطلاح مصلحت فرديه را فداي مصلحت نوعيه كنيم!
اگر مقصود شما اين باشد؛ بايد بگويم متاسفانه شما با توسيع مفهوم حكم ثانويه در ابعاد بسيار بالا؛ داريد در واقع {عدالت} خدا را زير سوال مي بريد و به اشعريگري بسيار نزديك شده ايد. اين اشعريون هستند كه معتقدند: {خداوند به عدالت توصيف نمي شود. بلكه عدالت است كه به خدا معني مي گردد.} در واقع: هرچه آن خسرو كند شيرين بود!! در مقابل؛ شيعه به حسن و قبح ذاتي اعمال معتقد است و مي گويد مفاهيمي چون عدالت و ... حتي از وجود يا عدم خدا مستقل هستند.
به اين ترتيب؛ از ديدگاه شيعي يك نفس يا محترمه است يا خونش مباح است. و اين به خود او و عملكردش بستگي دارد نه به ميل و هوا و هوس و حالات روحي و اشتباهات عمدي و غيرعمدي ولي فقيه! اگر شخصي بيگناه باشد؛ عدالت حكم به تبرئه او مي دهد. تمام شد و رفت! حال اگر پاي مصلحت كره زمين هم در ميان باشد؛ بيگناهي را نمي توان اعدام كرد و نامش را عدالت نهاد (از ديدگاه معتقدين به حسن و قبح ذاتي اعمال كه شيعه جزء ايشان است). به عبارتي وقتي شيعه {عدل} را جزء اصول مذهب قرار مي دهد؛ خداوند منان را محدود به عادل بودن مي كند (اين ايرادي است كه اشعريون از شيعه مي گيرند). پاسخ ما چيست؟! مي گوييم نه! خدا محدود نمي شود. عادل بودن؛ ذات خدا است.
مسئله همانطور كه توضيح دادم حكم ثانويه و عسر و حرج نيست. در احكام ثانويه؛ حكم اشتباهي صادر نمي شود. بلكه حكمي به ظاهر متضاد با حكم اوليه صادر مي شود. مثلا مي گويد اگر دسترسي به خوراك طيب نداشتي؛ براي حفظ جان مي تواني ميته نيز بخوري. در اين حكم ثانويه (اكل ميته) اشتباهي واقع نشده است. اما وقتي ما سخن از اشتباهات فقيه مي كنيم و پرسشي به ميان مي آوريم كه آيا خداوند اين احكام اشتباه را تاييد مي كند يا خير؛ شما نمي تواني مسئله حكم ثانويه را به ميان آوري. حكم ثانويه مربوط به موقعيت ديگر است. آن حكمي شرعي است و به دليل تفاوت موقعيت با حالت نرمال؛ با حكم اوليه تفاوت دارد.به عبارتي حكم ثانويه براي موقعيت خود؛ عين عدالت است. اما پرسش من به زماني باز ميگردد كه حكمي خلاف عدالت صادر شود(به اين نكته دقت فرماييد). آيا خداوند احكام خلاف عدالت ولي فقيه را نيز تاييد مي كند؟!
به پرسش بالا مي توان چنين پاسخهايي داد:
- خير. اين نظر من است و دليل من بر عدم صحت {ولايت} غيرمعصوم.
-بلي. ممكن است شخصي معتقد به انتزاعي بودن مفهوم {عدالت} باشد و آن را اصولا {چيز} موجودي نداند. اين فكري اشعري است و با تشيع همخوان نيست.

اما پاسخ سومي نيز ممكن است داده شود و من برآنم كه پاسخ شما همين سومي است:
- اين خود حكم عدالت است كه {الاهم فالاهم}. به اين ترتيب؛ هرچند حكم فقيه غيرعادلانه باشد؛ به دليل اهميت مسئله نظم و مصلحت عمومي يا مسائلي از اين دست؛ لازم است به دستور غيرعادلانه فقيه عمل شود و اين {عادلانه} است.
من شخصا اين دليل را سقيم مي دانم. اما مطلب مهمتر اين است كه اصولا اين دليل ربطي به {ولايت} به مفهوم شرعي آن ندارد. حتي به فرض قبول اين دليل (كه عرض كردم آن را قبول ندارم و مي توان پس از پايان اين بحث؛ درباره آن نيز سخن بگوييم) مي توان از آن تنها {لزوم وجود حكومت} ( و سپس در مراحل بعدي لزوم حكومت فقها؟!!!) را نتيجه گرفت. اما بحث فعلي ما اصلا درباره حكومت نيست. {ولايت} با پيشفرض {لزوم نظم جامعه} مطرح نمي شود. يك شيعه معتقد است اگر بر روي كره زمين تنها دو نفر انسان باقي مانده باشند كه يكي از ايشان امام معصوم باشد؛ او بر ديگري {ولايت} دارد. بديهي است در چنين حالتي بحث نظم جامعه مطرح نيست. به اين ترتيب؛ اصلا مسئله امامت و ولايت مسئله اي مستقل از وجود جامعه يا عدم آن و جامعه گرايي و فردگرايي است.
بنابراين پرسش همچنان برجا باقي است: آيا {ولايت} فقيه با تشيع سازگار است؟! آيا پذيرش ولايت غيرمعصوم (با توجه به عدم مطابقت كامل سخن غيرمعصوم با سخن خدا) به معناي داشتن دو {ولي} در عرض يكديگر نيست؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:26  توسط   |