تبليغاتX
مناظرات ديني
 
 
 فلاني:
مطلعين عزيز از تاريخ اسلام ميخواستم بدانم حكم كسي كه به پيامبر اسلام توهين كند چيست و اصولا چه شرايط و ضوابطي براي وقوع موضوع و اجراي حكم مربوط به آن ذكر شده است.
مثلا اگر طرف عذرخواهي كند يا حرفش را پس بگيرد جريان چگونه ميشود؟
نكته مهمي هم كه ميخواستم بدانم منشاء اين احكام (قرآن - سنت - ...؟) با تاريخ مربوطه است. يعني در چه زماني اين قضيه وارد شريعت شده است و علتهايي كه براي آن ميشناسيد يا به ذهنتان ميرسد بفرماييد.
درباره تفاوت احكام (از لحاظ منشا، تاريخ، مذهب و ...) ميان مثلا پيامبر و امامان شيعه هم اگر مطلبي هست توضيح دهيد.
 
موج نو:
واجب بودن قتل ساب النبي

يكي از جرائم خاص در حقوق اسلام سب النبي است. سب عبارت است از دشنام دادن و به كار بردن الفاظ ركيك. اگر سب در مورد پيامبر اسلام يا يكي از ائمه شيعه باشد« سابّ » ( سب كننده ) اعدام مي شود.

قانون مجازات اسلامي اين حكم را در ماده ۵۱۳ مورد اشاره قرار داده است:
ماده 513 - هركس به مقدسات اسلام و يا هر يك از انبياء عظام يا ائمه طاهرين ( ع ) يا حضرت صديقه طاهره ( س ) اهانت نمايد اگر مشمول حكم ساب النبي باشداعدام مي شود و در غير اين صورت به حبس از يك تا پنج سال محكوم خواهد شد .

اما سوال آنست كه چه كسي مي تواند ساب النبي را اعدام مي كند؟ به سراغ كتب فقهي مي رويم:
من سب النبي ـ العياذ بالله ـ وجب علي سامعه قتله ...( تحرير الوسيله ، جلد دوم، فروع قذف)
هر كس پيامبر را سب كند واجب است بر شنونده آن قتل او.
و ساب النبي او احد الائمة عليهم السلام يقتل و لو من غير اذن الامام ...( لمعة دمشقية ، كتاب حدود ، قذف)
ساب النبي ... كشته مي شود ولو بدون اذن حاكم ( نيازي به حكم محكمه نيست)
يقتل من سب النبي ...و يحل لكل سامع قتله ...( تبصرة المتعلمين ، علامه حلي ، قذف)
كسي كه پيامبر را سب كند قتلش بر هر شنونده اي حلال است.

در سطور فوق يك قتل بدون محاكمه ديگر مشاهده مي شود . اگر كسي به پيامبر يا امامان بي احترامي كند قتل او بر شنونده واجب است. و نيازي به تشكيل محكمه و رسيدگي قضايي نيست.


موج نو
_________________
 
فلاني:
خیلی ممنون. اطلاعات دقیقتر و کاملتر هم میخوام برای سوالهایی که هنوز بهشون جواب داده نشده. انشالا جناب حلقه تشریف میارن Rolling Eyes

میخوام ببینم کی و چطور این احکام بوجود اومدن!
بین مسلمان و غیرمسلمان آیا تفاوتی هست؟
در قلمرو حکومت اسلامی یا خارج اون فرقی نمیکنه؟
شرایط زمان و مکان؟
بعدش مثلا اهل سنت که امامان رو جزو این قضیه نمیدونن حتما! پس حکمشون چطور میشه در ارتباط با حکم نسبت به پیامبر!
حلقه جان فقط میدونی که چطور توضیح بدی؟! خواهشا نپیچون! طول و دارز خیلی و اونقدر اسم عربی و فلان و بهمان نمیخوام که نتونم بخونم! (مثل تاپیک یک تیر و چند نشانت که هیچوقت وقت نکردم بخونم!) اصطلاحات فقهی و شرعی رو هم اگر پیچیدس سعی کن با مجموعه لغات و اصطلاحات عمومی مطابقت بدی یا توضیح مختصر خلاصه
 
حلقه:
 
اقا فعلا اين خلاصه را(بسبب ويروسي شدن شديد ودر نتيجه در دسترس نبودن منابع ) از من قبول كن تا خدا زيادش كنه ان شا الله Mr. Green
ببينيد :
قران اين را ميگويد كه ، قوانيني كه خدا گذاشته نفعش به جيب او نمي رود واگر ظلمي كنيد در واقع به خود ظلم كرده ايد " و ما ظلمونا ولكن كانوا انفسهم يظلمون" اگر شما كافر شويد ، هم به خودتان وجهان هستي كه به هيچ وجه با كفر سنخيتي ندارد ،ظلم كرده ايد وهم به آيندگان بشر ونسلهاي بعد از خود خيانت نموده ايد..
پس ، توهين كننده در عالم تكوين اولا به خود ظلم كرده ودر ثاني به نسلهاي آينده خود ظلم نموده چرا كه خانه كژي بنا كرده و احتمال ويراني هر لحظه اي آن و نابود شدن آن نسل وجود دارد و ثالثا به اجتماع خود ظلم نموده ، چرا كه با اظهار كفر بوسيله توهين به رموز ديني ، در واقع حق يك زندگي الهي را از ديگران گرفته ويا حد اقل اين كار را براي آنها سخت كرده!
حال اگر بحث ، تنها يك امر شخصي باشد وهيچ بازتاب اجتماعي نداشته باشد ، گرچه اين امر ظلم به خود توست ، ولي پروردگار عالم ميفرمايد: اگر بازگردي مشكلي نيست: "التائب من الذنب كمن لا ذنب له" كسي كه از گناهي توبه كند همچون كسي است كه گناهي نكرده ، مي فرمايد: "ان الله كان عفوا غفورا " و "عفوا قديرا" ووو

اما اگر در اجتماع اين عمل صورت گيرد ، در اين صورت ،
گاه با برخوردهاي خاص الهي اين مشكل حل ميشود كه
اين نوع برخورد در زمانه پيامبر واهل بيت (ع) كم نبوده !
چند نمونه :
1) برخورد پيامبر (ص) با قريش مكه ، آنهايي كه بيشترين عداوت را با پيامبر داشتند و غير از فحش و دشنام ، علنا دست به ترور فيزيكي او زده بودند.. حضرت پس از فتح مكه در خطاب به همان دشنام دهندگان ديروز فرمودند : گمان ميكنيد من چه برخوردي با شما خواهم داشت؟ گفتند: تو كريم بوده اي و پسر كريم وسپس حضرت فرمودند: برويد و انتم الطلقاء ، كه شما آزاد شدگانيد....
اين عمل و اعمال مشابه از پيامبر (ص) باعث شد كه پس از فتح مكه ، مردم از جاي جاي شبه جزيره به اسلام روي آورند ، تا انجا كه پروردگار فرمود : اذا جاء نصر الله والفتح ورايت الناس يدخلون في دين الله افواجا..

2) برخورد علي(ع) با اهل جمل پس از اتمام جنگ .. علي (ع) به عايشه و ديگر ناكثين كه كار را از توهين به او فراتر بردند و بر روي حضرت شمشير كشيدند ، فرمود : ديگر دنبال فتنه نرويد كه من شما را بخشيدم..
و مولا علي(ع) فرمود : هر كسي كه از روي ناداني تو را بخشم در آورد ، او را با حلم وبردباري زيباي خويش خشمگين گردان و فرمود اگر خرد زياد شود ، بردباري افزون ميگردد واساسا در روايات فراواني امده كه اساس رياست بردباري و حلم است وفرموده اند كه علم ثمري نخواهد داشت مگر با حلم و نيز فرمودند : نيل به اهداف عالي تربيت درگرو بردباري است وپيامبر در حديثي فرمودند :خداوند مرا پايگاهي براي بردباري قرار داد

3) امام مجتبي((ع) در برابر مرد شامي كه پس از توهينها و دشنامهاي بي حد وحصر او ، امام فرمودند: اي پيرمرد ! گمان ميكنم ، تو غريب باشي ، شايد اشتباه گرفته اي !. اگر ازما به تو صدمه اي رسيده است از تو رضايت مي جوييم واگر ازما چيزي درخواست كني به تو ميدهيم واگر راه را گم كرده اي تو را به مقصد ميرسانيم واگر مركب نداري ، مركب در اختيار تو ميگذاريم ، اگر گرسنه اي ، تو را سير ميكنيم واگر برهنه اي ، به تو لباس ميدهيم ، اگر محتاج وفقيري ، ما تو را بي نياز ميكنيم و اگر آواره اي به تو پناه ميدهيم كه آن مرد پس از شنيدن اين سخنان گريست وگفت: شما و پدرت ، مبغوضترين خلق خدا نزد من بوديد واكنون محبوبترين هستيد و همچنين داستان حضرت با مروان بن حكم ، بزرگ نواصب و گفته مروان در تشييع حضرت هنگامي كه گفت: اري با او بد بودم ولي با كسي كه حلم و بردباريش به عظمت كوه بود!
از اين گونه احاديث در كلام و تاريخ ما بوفور و متواتر يافت ميشود وانقدر زياد است كه انكار آن ، نشدني است! كه فعلا در اين خلاصه به همين يك مورد اكتفا ميكنم!

اما در شرايط فعلي جهان كه ما در عصر غيبت بسر ميبريم و جهان اينچنين ابري است وپوشيده و رسيدن به حقيقت مشكل وسخت ، چه بايد كرد؟
ائمه عليهم السلام از قبل ، در روايات خود اين زمان را پيش بيني كرده اند وبراي ساخت جامعه اي كه بتواند نيازهاي معنوي وديني آيندگان ر ا در فضايي سالم فراهم كند ، خواهان اين شده اند كه از توهين به رموز ديني ومقدسات براحتي نگذريم ،چرا كه تا زماني كه اين رموز ، قدسيت خود را داشته باشند ، واكنش فطري بشر دين خواهد بود ، اما اگر آنها را با دروغ و تدليس واقعيات ، بنحوي كوبيدند و چهره آنها را چنان مشبوه نمودند كه ديگر ، آيندگان نتوانند در فضايي بي طرف ، به قضاوت بنشينند و براي احياي دين خود كاري كنند ، قطعا اين روش مورد تاييد دين نخواهد بود وبراي اين درد ، بايد چار ه اي انديشيد ، تا ظلم به خود (توهين به مقدسات) باعث وموجب ظلم به ديگران (ساخت فضائي غير ديني) نباشد و هيچگونه تساهل در اين امر مورد ، قابل بخشش نخواهد بود ، چرا كه تساهل در زماني است كه مورد ، موردي شخصي وفردي باشد نه عمومي و اجتماعي ولي به هيچ وجه نميتوان گفت ميتوان در حقوق ديگران متساهل بود و مثلا به بهانه تسامح حكم قصاص و زندان را هم برداشت و هر باغ وحشي كه دوست داريد ايجاد كنيد!


اگر آخوندي نوشتم Mr. Green تو ببخش
good
با تشكر.
 
حلقه:
خیلی ممنون. اطلاعات دقیقتر و کاملتر هم میخوام برای سوالهایی که هنوز بهشون جواب داده نشده. انشالا جناب حلقه تشریف میارن Rolling Eyes

میخوام ببینم کی و چطور این احکام بوجود اومدن!
بین مسلمان و غیرمسلمان آیا تفاوتی هست؟
در قلمرو حکومت اسلامی یا خارج اون فرقی نمیکنه؟
شرایط زمان و مکان؟
بعدش مثلا اهل سنت که امامان رو جزو این قضیه نمیدونن حتما! پس حکمشون چطور میشه در ارتباط با حکم نسبت به پیامبر!

اگر اهانت كردن به پيامبر ، از سوي يك مسلمون باشه وهنوز به اسلام خودش پايبنده ، اين نشون ميده كه او مرتد نشده و در اين بين ، تنها اشتباهي صورت گرفته و با يك مجازات كوچك مثل زندان يا هر چيز شبيه آن هم ، ميتوان حلش كرد ، اما اگر ميخواهد بگويد مرتدم ، حكم اون همون حكم كافره!
اما راجع به قلمرو اين حكم هم خير ، تفاوتي ندارد كه كجا باشد! ولي خوب هنگامي كه آن شخص در قلمرو ديگري باشد ، مثلا قريش مكه در مكه ، عملا اتفاقي نمي افتد Mr. Green
زمان ومكان را هم عرض كردم.. رواياتي كه در ساب النبي( فحش دهنده به نبي) از زبان اهل بيت(ع) وارد شده ، نميتواند تنها ناظر به زمان خود آنها باشد ، چرا كه خود آنها فرموده اند : حلال محمد حلال الي يوم القيامه وحرامه حرام الي يوم القيامه... بله البته ، يك شبهه اي دراينجا هست كه ميگويند : كشتن همراه با عرض ومال از محرمات اساسي شرع است واگر بسبب زمان ومكان شبهه اي ، حاصل شود ، ديگر بنص خود آن روايات ، نميتوان كسي را كشت. جواب اين حرف هم اين است كه اين سخن در جايي است كه روايات شرعي ، اطلاق لفظي وقانوني نداشته باشند اما اگر شارع در جائي خود به قصاص حكم فرموده ، ديگر نميتوان گفت به هر بهانه واهيي ، شك ايجاد ميشود و اين حكم را هم بايد برداشت.. خير
اما راجع به اهل سنت هم پرسيده بوديد.. عرض ميكنم كه اين حكم اجماعي است و تفاوتي ميان اهل سنت وتشيع وجود ندارد.. گرچه بدست آوردن اين حكم از فقه اهل تسنن بسبب ايراداتي كه بر آن فقه وارد است ، بسيار كار مشكل تري مينمايد!
اما شرايط هم چند چيز است:
عقل و قدرت و اختيار و بلوغ و در ميان جمع بودن اين عمل( قدر متيقن دليل) و اجراي آن نيز منوط به نداشتن ضرر به خودتان و دين است( قاعده افسد و فاسد) و نيز اگر ارتداد باشد ، علم به منافات آن كار ، با دين و علم به حكم و البته نبود شبهه در عمل انجام شده!
_________________
 
فلاني :
نقل قول:
حلال محمد حلال الي يوم القيامه وحرامه حرام الي يوم القيامه

با اين مشكلي نيست. اما مثلا من با عقل و وجدان خودم پي ميبرم كه فلان حكم غلط است و با آنچه بنيان و اساس و هدف دين ميدانم منافات دارد پس نتيجه خواهم گرفت كه حكم يا جعلي بوده يا زمان و شرايطش گذري شده و درجه اعتبار لازم را براي عمل امروزم ندارد - كساني هم كه آنرا زنده نگه ميدارند شايد بنوعي دروغ ميگويند!! شايد هم ببينم كه دارند از آن حكم سوءاستفاده ميكنند و ضرر سوءاستفاده آنان بالاتر از آن خطر توهين به مقدسات است! دراينصورت چه بايد بكنم؟

درپايان:
گفتارتان بسيار زيبا بود (بخصوص روايات!) و بار ديگر نور اميد بر قلبم تابيد كه اسلام دين الهي بوده و رفتارش با مخالفان و معاندان و اديان ديگر بيش از آن نزديك به بنيادينهاي من است (فرض كنيد فطرت!) كه بتوانم انكارش كنم. ولي من همچنان با آخوند جماعت و حكومت اسلامي مشكلات اساسي دارم چراكه امتياز كلي قانع كننده نيست. شايد تفكراتم در نزد ديگران حاكي از شك شيطاني باشند ولي من اكنون از شناوري خويش خرسندم چراكه دريافتم اينست كه مرا بيش از هرچيز ديگر از پليدي بازميدارد و به باور اولوهيت رهنمون ميشود و اين در راستاي ذات اسلام است مگر اينكه بگوييد ظاهر اسلام همان هدفش است!
 
حلقه:

1)اشتباه نشود من به حكومت فعلي كار نداشته ام بحث من ، صرفا ديني بود!
2) مي فرمائيد باعقل ميفهميم.. ميشود بپرسم : اين عقل شما تا كجا كشش دارد ؟ و آيا از ما وراء دنيا هم خبر دارد يا خير؟.. لازم به ذكر است كه كه گرچه شريعت ما مبتني بر مصلحت ومفسده واقعي است ، ولي اگر قرارباشد كه هر چه عقل آن روز بشر ميفهميده ، ملاك دين باشد ، ديگر نه تا اين زمان چيزي از دين واقعي بدست ما مي رسيد و نه ميراث ما براي ايندگان باقي خواهد ماند! واين معنايش چيزي جز از بين رفتن و محق ونابودي دين نخواهد بود ، همان چيزي كه ائمه(ع) بارها فرمودند كه اگر دين را با راي و قياس بسنجيد(همان كاري كه شما قصد انجامش را داريد) ، چيزي باقي نمي ماند و اولين شخصي كه قياس كرد كسي نبود جز شيطان و فرمودند: مثلا اگر قياس حجت بود ، چه بهتر كه در وضو ، بجاي مسح روي پا ، كف پا را بشوريم كه كثيفتر است و .... و بجاي تطهير با آب ، اسپري استفاده كنيم كه مدرنتر است! شما دنيائي را فرض كنيد كه همه معما هاي آن برايش حل شده باشد ، آيا چنين دنيائي پيشرفتي خواهد داشت؟ حال اگر فرض كنيم كه پار ه اي از اين چيستانها ، از عالمي خارج است و اين انسان است كه بايد رازهاي آن را بگشايد ، آيا طوري ميشود ؟! پس چگونه ميگوئيد ، چون عقل شما آن را نميفهد ويا نفهميده ، پس رهايش سازيم؟ اين چيست؟! دينداري يا راسيواناليسم افراطي؟! اين دقيقا چيزي است ، كه حتي خود غربي ها هم نميگويند چه رسد به يك عاشق عرفاني چون شما.. اساسا عرفان ، يعني تحير و اين مكتب با عقلانيتي حتي متوسط ، فاصله اي عظيم دارد ، چه رسد با آن چيزي كه شما سعي در پياده كردنش دراينجا را داريد!! اينها ، همه نشان از پارادوكسهاي فكري شما دارد!
خوش باشيد good
 
 
فلاني:
لازم به ذكر است كه كه گرچه شريعت ما مبتني بر مصلحت ومفسده واقعي است ، ولي اگر قرارباشد كه هر چه عقل آن روز بشر ميفهميده ، ملاك دين باشد ، ديگر نه تا اين زمان چيزي از دين واقعي بدست ما مي رسيد و نه ميراث ما براي ايندگان باقي خواهد ماند!

مستندات كه باقي مي ماند!!
البته همين كه اين مستندات سالم هستند يا نه مگر با عقل و قواعد منطق سنجيده نميشوند؟
خب قضيه همين است. مگر در زمان پيامبر جديد مردم چگونه به او ايمان مياورند؟ كافران! مشركان! پيروان اديان بقول شما جعلي و اديان ديگر كه بقول شما تحريف هم شده اند!
اينجا خود انسان تصميم ميگيرد و تمام وجودش پاسخ نهاييش را نسبت به آن دعوت تايين خواهد كرد. درست است يا نه؟
در دين ملاك و معياري بشري كه مطلق باشد اصولا نيست. همه چيز شناور است و عرفان را طوري كه من شناختم و شايد شناخت شما با شناخت من يكسان نباشد چيز ديگريست. عرفان رجعت به همان وجود است و گريز از گرفتار شدن در دام فريبهاي پيچيده اي كه پرداختن به دين صرف و فراموشي آنچه ما را بدان رهنمون شد، ببار مياورد.

ضمن تشكر از زحمت شما براي تاليف مطالب.
فرضيه اي داشتم كه ميخواستم ببينم در پاسخ آن پرسشها نشانه اي دال بر صحت آن پيدا ميكنم يا نه.
 
حلقه:
عقل ، دفاع را چيز بدي نمي بيند ؛ خصوصا هنگامي كه دين را مهمترين سرمايه بشر بداند!
 
فلاني:
مهمترین سرمایه بشر حقیقتجوییست.
حلقه:
حقيقت جوئي ، اصيل نيست بلكه ريشه در كمال طلبي فطري
انسان دارد وهمين كمال طلبي است كه ميگويد: بايد به بي انتها
وصل شد...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 19:50  توسط   | 
حديث منزلت:
از جمله احاديثي كه بر ولايت مولا علي عليه السلام استدلال ميشود ،حديث منزلت است
كه طبق آن هر آنچه براي پيامبر ميباشد ، به نص او براي علي هم خواهد بود.
چرا كه طبق اين حديث او فرمود: تو(يا علي) براي من، همچون هارون نسبت به موسي
هستي الا اينكه بعد از من نبي نيست.
اما براي اثبات اين مطلب ابتدا سند اين حديث و سپس راويان آن وادعاي تواتر آن
توسط علماي سني و سپس اشكالاتي كه ميتوان بر حديث گرفت را خواهم آورد.

راويان اين حديث:
1 - أمير المؤمنين ( عليه السلام ) .
2 - عبد الله بن العباس .
3 - جابر بن عبد الله الأنصاري .
4 - عبد الله بن مسعود .
5 - سعد بن أبي وقاص . 6
- عمر بن الخطاب .
7 - أبو سعيد الخدري .
8 - البراء بن عازب .
9 - جابر بن سمرة .
10 - أبو هريرة .
11 - مالك بن الحويرث .
12 - زيد بن أرقم .
13 - أبو رافع .
14 - حذيفة بن أسيد .
15 - أنس بن مالك .
16 - عبد الله بن أبي أوفى .
17 - أبو أيوب الأنصاري .
18 - عقيل بن أبي طالب .
19 - حبشي بن جنادة .
20 - معاوية بن أبي سفيان
زنان صحابي كه آن را نقل كرده اند:
1 - أم سلمة أم المؤمنين رضي الله عنها .
2 - أسماء بنت عميس
رجوع كنيد به كتاب استيعاب ج3 / 1097
كلام ابن عبد البر در كتابش { استيعاب}:
اين حديث يكي از صحيح ترين اخبار است و طرقش از سعد بن ابي وقاص
بسيار زياد است.سپس صحابيهايي كه اين حديث را نقل كرده اند را ميشمارد
وميگويد:
... وديگران كه آوردن اسم آنها طول ميكشد...
همچنين همين حرف را مزي در تهذيب الكمال دارد.
و ايضا ابن عساكر در تاريخ دمشق. (او تقريبا نام بيست تن از صحابه راوي
اين حديث را مي اورد).
ابن حجر عسقلاني در شرحش بر بخاري ميگويد:
حاكم نيشابوري گفته: اين حديث داخل در احاديث متواتر شده است.
سيوطي هم آن را در كتابي كه براي جمع احاديث متواتر آمده {به نام الأزهار المتناثرة } آورده است.
و همچنين شيخ علي المتقي كه او هم كتابي به همين مضمون دارد آورده{ قطف الأزهار المتناثرة} .
همچنين شاه ولي الله دهلوي در كتابش {إزالة الخفاء في سيرة الخلفاء }
بزرگترين علماي اهل سنت اين حديث را دركتب خود آورده اند:
نام بعضي از آنها به عنوان مثال:
1 - محمد بن إسحاق ، صاحب السيرة .
2 - سليمان بن داود الطيالسي أبو داود الطيالسي ، في مسنده
3 - محمد بن سعد ، صاحب الطبقات .
4 - أبو بكر ابن أبي شيبة ، صاحب المصنف .
5 - أحمد بن حنبل ، صاحب المسند .
6 - البخاري ، في صحيحه .
7 - مسلم ، في صحيحه .
8 - ابن ماجة ، في صحيحه .
9 - أبو حاتم بن حبان ، في صحيحه .
10 - الترمذي ، في صحيحه .
11 - عبد الله بن أحمد بن حنبل
. 12 - أبو بكر البزار ، صاحب المسند .
13 - النسائي ، صاحب الصحيح
14 - أبو يعلى الموصلي ، صاحب المسند
. 15 - محمد بن جرير الطبري ، صاحب التاريخ والتفسير
. 16 - أبو عوانة ، صاحب الصحيح
. 17 - أبو الشيخ الإصفهاني ، صاحب طبقات المحدثين .
18 - أبو القاسم الطبراني ، صاحب المعاجم الثلاثة .
19 - أبو عبد الله الحاكم النيسابوري ، صاحب المستدرك على الصحيحين .
20 - أبو بكر الشيرازي ، صاحب كتاب الألقاب .
21 - أبو بكر بن مردويه الإصفهاني ، صاحب التفسير .
22 - أبو نعيم الإصفهاني ، صاحب حلية الأولياء
. 23 - أبو القاسم التنوخي ، له كتاب في طرق أحاديث المنزلة
24 - أبو بكر الخطيب ، صاحب تاريخ بغداد
. 25 - ابن عبد البر ، صاحب الإستيعاب .
26 - البغوي ، الملقب عندهم بمحيي السنة ، صاحب مصابيح السنة .
27 - رزين العبدري ، صاحب الجمع بين الصحاح . 28
- ابن عساكر ، صاحب تاريخ دمشق
. 29 - الفخر الرازي ، صاحب التفسير الكبير .
30 - ابن الأثير الجزري ، صاحب جامع الأصول .
31 - أخوه ابن الأثير ، صاحب أسد الغابة .
32 - ابن النجار البغدادي ، صاحب تاريخ بغداد .
33 - النووي ، صاحب شرح صحيح مسلم
. 34 - أبو العباس محب الدين الطبري ، صاحب الرياض النضرة في مناقب العشرة المبشرة .
35 - ابن سيد الناس ، في سيرته .
36 - ابن قيم الجوزية ، في سيرته .
37 - اليافعي ، صاحب مرآة الجنان .
38 - ابن كثير الدمشقي ، صاحب التاريخ والتفسير .
39 - الخطيب التبريزي ، صاحب مشكاة المصابيح .
40 - جمال الدين المزي ، صاحب تهذيب الكمال .
41 - ابن الشحنة ، صاحب التاريخ المعروف .
42 - زين الدين العراقي المحدث المعروف ، صاحب المؤلفات ، صاحب الألفية في علوم الحديث .
43 - ابن حجر العسقلاني ، صاحب المؤلفات
. 44 - السيوطي ، صاحب المؤلفات كالدر المنثور وغيره
. 45 - الدياربكري ، صاحب تاريخ الخميس .
46 - ابن حجر المكي ، صاحب الصواعق المحرقة .
47 - المتقي الهندي ، صاحب كنز العمال .
48 - المناوي ، صاحب فيض القدير في شرح الجامع الصغير .
49 - ولي الله الدهلوي ، صاحب المؤلفات ككتاب حجة الله البالغة وإزالة الخفاء .
50 - أحمد زيني دحلان ، صاحب السيرة الدحلانية
... وديگران
 
 

اما نص حديث در صحيح بخاري كه صحيحترين كتاب در نزد اهل سنت است:

حديث اول:
قال النبي ( صلى الله عليه وسلم ) لعلي : أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى
صحيح البخاري 5/24

حديث دوم در كتاب او :

. قال : وحدثنا مسدد ، حدثنا يحيى ، عن شعبة ، عن الحكم ، عن مصعب - مصعب بن سعد بن أبي وقاص - عن أبيه :
إن رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) خرج إلى تبوك فاستخلف عليا فقال : أتكلفني بالصبيان والنساء ؟ قال : ألا ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه ليس بعدي نبي .
{صحيح البخاري 6 / 3 }

اما نص حديث در صحيح مسلمكه پس از بخاري صحيحترين كتاب نزد انها ست:

ما يرويه بسنده عن سعيد بن المسيب ، عن عامر بن سعد بن أبي وقاص ، عن أبيه قال :
قال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) لعلي : أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي .
قال سعيد : فأحببت أن أشافه بها سعدا ، فلقيت سعدا فحدثته بما حدثني به عامر
فقال : أنا سمعته ، قلت : أنت سمعته ؟ قال : فوضع إصبعيه على أذنيه فقال : نعم ، وإلا أستكتا

كه در آخر راوي(سعد) قسم ميخورد كه اگر اين حديث درست نباشد انشا الله دو گوشم كر شود .4/1870

بسند ديگردر صحيح مسلم :

: عن بكير بن مسمار ، عن عامر بن سعد بن أبي وقاص ، عن أبيه قال : أمر معاوية بن أبي سفيان سعدا فقال : ما منعك أن تسب أبا التراب ؟ فقال : أما ما ذكرت ثلاثا قالهن له رسول الله فلن أسبه . . . . فذكر الخصال الثلاث ومنها حديث المنزلة
4/1871

دقت كنيد كه مخالفت با صحيح مسلم وبخاري در دين آنها بدعت است واين را شاه ولي الله دهلوي و ديگران هم گفته اندو به عنوان مثال اين تيميه در حديث :
ستفترق أمتي على ثلاث وسبعين فرقة
ميگويد اين حديث اگر چه در كتب وسنن ديگر آمده ولي چون در صحيحين نيامده آن را قبول نميكنيم!{ ( 1 ) منهاج السنة 3 / 456 . }

اما نص حديث در طبقات ابن سعد:
: قلت لسعد بن مالك - هو سعد بن أبي وقاص - : إني أريد أن أسألك عن حديث ، وأنا أهابك أن أسألك عنه ! قال : لا تفعل يا ابن أخي ، إذا علمت أن عندي علما فاسألني عنه ولا تهبني ، فقلت : قول رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) لعلي حين خلفه في المدينة في غزوة تبوك ، فجعل سعد يحدثه الحديث

ميگويد كه به سعد بن ابي وقاص گفتم : كه ميخواهم از حديثي از تو سوالي كنم ولي من از پرسش آن ميترسم!! گفت: اگر گمان ميكني آن حديث نزد من هست از چيزي نترس.. سپس از او در باره آنچه پيامبر به علي درغزوه تبوك گفت پرسيدم وسعد حديث را خواند...
كه نشان ميدهد آن زمان چنان فضا و جو ارعاب و اختناقي حاكم بوده كه حتي همين احاديث قطعي را هم نميشد خواند. ودر اين هنگام است كه به عظمت اهل بيت پي ميبريم ، مذهبي كه در طول تاريخ بيشترين فشار را تحمل كرده وبيشترين كشتار از پيروان آن انجام شده ولي با هم همكنون مانند خورشيدي تابناك جلوه ميكند ورخ مينمايد. واين، همان درختي است وهمان حبل الله المتين اي ست كه پيامبر بذر آن را افشاند.



نص محمد بن سعد در طبقات :
{. ( 2 ) طبقات ابن سعد 3 / 24 . }

بإسناده عن البراء بن عازب وعن زيد بن أرقم قالا : لما كان عند غزوة جيش العسرة وهي تبوك قال رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) لعلي بن أبي طالب : إنه لا بد أن أقيم أو تقيم . يظهر أن في المدينة في تلك الظروف حوادث ، وهناك محاولات أو مؤامرات سنقرأها في بعض الأحاديث الآتية ، وكان لا بد أن يبقى في المدينة إما رسول الله نفسه وإما علي ولا ثالث ، أحدهما لا بد أن يبقى ، وأما الغزوة أيضا فلا بد وأن تتحقق ، فيقول رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) لعلي : إنه لا بد أن أقيم أو تقيم ، فخلفه . فلما فصل رسول الله غازيا قال ناس - وفي بعض الألفاظ : قال ناس من قريش ، وفي بعض الألفاظ : قال بعض المنافقين - : ما خلفه رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) إلا لشئ كرهه منه ، فبلغ ذلك عليا ، رسول الله حتى انتهى إليه ، فقال له : ما جاء بك يا علي ؟ قال : لا يا رسول الله ، إلا أني سمعت ناسا يزعمون أنك إنما خلفتني لشئ كرهته مني ، فتضاحك رسول الله وقال : يا علي أما ترضى أن تكون مني كهارون من موسى إلا أنك لست بنبي ؟ قال : بلى يا رسول الله ، قال : فإنه كذلك

رواية خصائص النسائي :
[ الخصائص للنسائي : 67 رقم 44 و 77 رقم 61‍‍]

قال الناس : قالوا مله ، أي مل رسول الله عليا وكره صحبته . وفي رواية : قال علي لرسول الله : زعمت قريش أنك إنما خلفتني أنك استثقلتني وكرهت صحبتي ، وبكى علي ، فنادى رسول الله في الناس : ما منكم أحد إلا وله خاصة ، يا بن أبي طالب ، أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي ؟ قال علي : رضيت عن الله عز وجل وعن رسوله
 
 
 

اما قدم دوم در بررسي اين حديث:
شناخت منزلتهايي است كه در قران ، براي هارون قرار داده شده است تا مراد پيامبر از همتا بودن علي و هارون مشخص گردد.
‌‌‌‍
اما منزلتهاي هارون در قرآن كريم:
1: نبوت

: ( ووهبنا له من رحمتنا أخاه هارون نبيا )

2: وزارت

: ( واجعل لي وزيرا من أهلي هارون أخي )

( ولقد آتينا موسى الكتاب وجعلنا معه أخاه هارون وزيرا)

( وأخي هارون هو أفصح مني لسانا فأرسله معي ردءا يصدقني)

3: خلافت

: ( وقال موسى لأخيه هارون اخلفني في قومي وأصلح ولا تتبع سبيل المفسدين )

4: قرابت با موسي

( واجعل لي وزيرا من أهلي هارون)

5: شراكت با پيامبر خدا
: (واجعل لي وزيرا من أهلي هارون أخي اشدد به أزري وأشركه في أمري)

6: اعلميت هارون از همه قوم خود بعد از موسي
رجوع كنيد به تفسير بغوي ونيز جلالين از لسان در تفسير اين آيه :
قل انما اوتيته علي علم عندي
 
 
پس مولا علي عليه اسلام اگر چه به نص آن حديث، نبي نيست ولي بقيه آنچه را هارون از موسي گرفته داشت. خود مولا در خطبه قاصعه اش در اين باره ميگويد:


ولقد علمتم موضعي من رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بالقرابة القريبة والمنزلة الخصيصة ، وضعني في حجره وأنا ولد ، يضمني إلى صدره ويكنفني في فراشه ، ويمسني جسده ، ويشمني عرفه ، وكان يمضغ الشئ ثم يلقمنيه ، وما وجد لي كذبة بقول ولا خطلة في فعل ، ولقد قرن الله به ( صلى الله عليه وآله وسلم ) من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته ، يسلك به طريق المكارم ومحاسن أخلاق العالم ، ليله ونهاره ، ولقد كنت أتبعه اتباع الفصيل أثر أمه ، يرفع لي في كل يوم من أخلاقه علما ، ويأمرني بالاقتداء به ، ولقد كان يجاور في كل سنة بحراء ، فأراه ولا يراه غيري ، ولم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول الله وخديجة وأنا ثالثهما . لاحظوا هذه الكلمة : أرى نور الوحي والرسالة ، وأشم ريح النبوة ، ولقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه ، فقلت : يا رسول الله ما هذه الرنة ؟ فقال : هذا الشيطان قد أيس من عبادته . ثم لاحظوا ماذا يقول الرسول لعلي : إنك تسمع ما أسمع وترى ما أرى ، إلا أنك لست بنبي ولكنك وزير ، وإنك لعلى خير

ترجمه :

شما از منزلت من در نزد رسول الله آگاه هستيد، هم از جهت خويشاوندى و هم از جهتحرمت خاصى كه براى من مى شناخت . من خردسال بودم كه مرا در كنار خود مى نشاند و برسينه خود مى چسباند و در بستر خود مى خوابانيد و تن من به تن او مى ساييد و بوى خوشخود را به مشام من مى رسانيد. گاه چيزى را مى جويد و در دهان من مى نهاد. او هرگزنه دروغى را از من شنيد و نه در رفتارم خطايى ديد. از آن زمان كه رسول الله (صلىالله عليه و آله ) از شير باز گرفته شد، خداوند، بزرگترين ملك خود را شب و روزهمنشين او ساخت تا او را به راه بزرگواريها و خصال و اخلاق نيكو برد. من همواره ،چون بچه شترى كه در پى مادر رود در پى او مى رفتم و او هر روز يكى از صفات پسنديدهاش ‍ را بر من آشكار مى نمود و مرا مى فرمود كه بدان اقتدا كنم . هر سال در غارحراء، زمانى چند خلوت مى گزيد. من او را مى ديدم و جز من كسى نمى ديد. روزگارى جزخانه اى كه رسول الله (ص ) و خديجه و من در آن مى زيستيم ، اسلام را ديگر خانه اىنبود. نور وحى و رسالت را به چشم مى ديدم و بوى نبوت را مى شنيدم . هنگامى كه وحىنازل مى شد صداى ناله شيطان را مى شنيدم . مى پرسيدم يا رسول الله ، اين صداى چيستمى گفت كه صداى شيطان است ، از اينكه او را بپرستند، نوميد شده است .تو هم مى شنوى، هر چه من مى شنوم و مى بينى آنچه من مى بينم ، جز آنكه تو پيامبر نيستى ولى تووزير منى ، تو به راه خير مى روى


و از جمله احاديثي كه همين معناي حديث منزلت را تاكيد ميكند" حديث يوم الدار" است ، آنجايي كه پيامبر فرمود:

فأيكم يوآزرني على أمري هذا ؟ قال علي : أنا يا نبي الله أكون وزيرك عليه ، فقال : إن هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم فاسمعوا له وأطيعوا
} ( 1 ) تفسير البغوي 4 / 278‍‍‌]

. و تاريخ دمشق ،
ودر المرقاة ،
ودر الدر المنثور ،
ودر الرياض النضرة ، نقل ميكنند :
ازابن مردويه واز ابن عساكر واز الخطيب البغدادي وغيرشان از أسماء بنت عميس
كه گفت:
: سمعت رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) يقول : اللهم إني أقول كما قال أخي موسى : اللهم اجعل لي وزيرا من أهلي أخي عليا ، اشدد به أزري وأشركه في أمري كي نسبحك كثيرا ونذكرك كثيرا ، إنك كنت بنا بصيرا
‌‍) ترجمة الإمام علي ( عليه السلام ) من تاريخ دمشق 1 / 120 - 121 رقم 147 ، الدر المنثور 5 / 566 - دار الفكر - بيروت - 1403 ه‍ ، الرياض النضرة 3 / 118 - دار الكتب العلمية - بيروت )

و چنان كه ديديد خطبه قاصعه هم بر اعلميت مولاعلي دلالت ميكرد ...

بحث ديگري كه پيش مي آيد و در واقع بايد به خصوصيات هارون در قران اضافه كرد عصمت اوست .. و آيا مي توان در عصمت او شك كرد در حالي كه پيامبر بوده است؟ آيا شكي در عصمت پيامبران و از جمله آنها هارون وجود دارد؟
حال آنكه ميدانيم هيچ كدام از صحابه ادعاي عصمت نكردند؟
و آيا عقل به انسان اين اجازه را ميدهد كه با وجود معصوم ، غير معصوم را خليفه كند؟

حال به منزلتي ديگر از هارون و مشابهت آن با مولا علي توجه كنيد:

ابن عساكر در تاريخش ، و نيز از سيوطي در الدر المنثور نقل شده:

رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) خطبه اي خواندند و فرمودند:
إن الله أمر موسى وهارون أن يتبوءا لقومهما بيوتا ، وأمرهما أن لا يبيت في مسجدهما جنب ، ولا يقربوا فيه النساء ، إلا هارون وذريته ، ولا يحل لأحد أن يقرب النساء في مسجدي هذا ولا يبيت فيه جنب إلا علي وذريته
كه مضمون آن اين است كه خداوند به موسي وهارون فرمود: براي قومشان بيوت وخانه هايي بسازند و در مساجد كسي به صورت جنب و آلوده نخوابد بجز هارون و قومش و كسي بجز علي وذريه او نيز چنين حقي ندارد.

[( 1 ) ترجمة الإمام علي ( عليه السلام ) من تاريخ دمشق 1 / 296 ، الدر المنثور 4 / 383 .]




ودر مجمع الزوائد وكنز العمال وغيرشان آمده :

: لما أخرج أهل المسجد وترك عليا قال الناس في ذلك [ أي تكلموا في ذلك واعترضوا ] فبلغ النبي ( صلى الله عليه وسلم ) فقال : ما أنا أخرجتكم من قبل نفسي ، ولا أنا تركته ، ولكن الله أخرجكم وتركه ، إنما أنا عبد مأمور ، ما أمرت به فعلت ، إن أتبع إلا ما يوحى إلي
[ مجمع الزوائد 9 / 114 . ]
هنگامي كه پيامبر درب خانه هاي همه را بست بجز درب خانه علي، آنها در باره آنچه پيامبر كرد ، اعتراض كردند واين خبر به پيامبر رسيد و فرمودند: اين من نبودم كه شما را خارج كردم و علي را قرار دادم بلكه خدا اين كار را كرد ومن بنده مامور او هستم وهر آنچه او بگويد انجام ميدهم


( 1 ) مجمع الزوائد 9 / 114 . ( 2 ) مجمع الزوائد 9 / 115 ، كنز العمال 11 / 600 رقم 32887 - دار إحياء التراث . ( 3 ) فضائل أمير المؤمنين ( عليه السلام ) لأحمد بن حنبل : 72 رقم 109 ، مسند أحمد 5 / 496 رقم 18801 ، مستدرك الحاكم 3 / 125 ، مجمع الزوائد 9 / 114 ، ترجمة الإمام علي ( عليه السلام ) من تاريخ دمشق 1 / 279 - 280 رقم 324 ، الرياض النضرة 3 / 158

و اينها همه قرائني هستند كه موجب ميشوند چاره اي بجز فهم معناي خلافت از اين حديث متواتر نباشد ...

وبسياري از بزرگان آنها هم همين حرف را زده اند ولي با توجيهي غير قال قبول گفته اند منظور خلافت بعد از ابوبكر وعمر و عثمان بوده(!!!)
از جمله : شاه ولي الله دهلوي صاحب تحفه اثني عشريه كه اين كتاب را بر ضد شيعه نوشته (و گويي فهميده كه مذهب هل بيت پيشرفتي عجيب داشته است) ميگويد: بله كسي كه معناي خلافت را از اين حديث نفهمد بجز ناصبي ودشمن علي نست.. ولي منظور خلافت بعد از ابوبكر وعمر وعثمان است(!!!)

از اين همه مدرك و سند واعترف واقرار علماي آنها كه بگذريم به نواصبي ميرسيم كه هر آنچه اسم علي در آن است انكار ميكنند وحتي اگر حديث جزو اخبار متواتر هم باشد باز در اسناد آن شك ميكنند آن هم تنها به اين دليل كه مزيتي براي علي اثبات شده كه ديگران از آن بي بهر ه اند. چون دراين هيج جاي انكاري براي سند ان باقي نمانده به خدشه در دلالت حديث مي پردازند ودلالتش را بر خلافت انكار ميكنند يعني دقيقا همان چيزي كه شاه ولي الله دهلوي آن را سبب ناصبي بودن شخصي معرفي كرده.
به نووي و ابن حجر عسقلاني كه ميرسيم ميبينم كه ميگويند وبا تعجب ميپرسند : كجاي حديث دلالت بر خلافت دارد؟و از اين حقيقت غافلند كه اگر بر اين معنا دلالت نداشت اين هم دست وپا زدن علماي آنها براي تويجه وماست مالي بي معنا بود...
 

بررسي اشكالاتي كه بر اين حديث وارد كرده اند:

1:
.اين حديث بر عموم منزل دلالت نمي كند ودر نتيجه منظور از آن تنها يك شباهت بوده اما اينكه جميع شبا هتها را بگويد ، خير. چنين چيزي نيست .
2:
اين خلافت ، خلافتي موقت و در ظرف و فضا و زماني خاص بوده، همچان كه خلافت هارون محدود بود و اين مطلب را مرگ هارون در زمان موسي تاييد ميكند.
3:
حديث منزلت تنها در خصوص غزوه تبوك آمده و عام نيست.

جواب از اشكال اول:

حديث مشتمل بر اسم جنس مضاف به عَلَم است (منزلت، اسم جنس است كه اضافه شده به هارون) و در پي آن استثنائي مي آيد و در آن تنها نبوت را استثناء ميكند حال اگر به كتب اصولي و لغوي وادبي و بلاغي مراجعه كنيم ميبينيم كه ميگويند : استثاء بعد از اسم جنس ، معيار عام بودن جمله است.
به يعضي از كلمات ادياي عرب توجه كنيد:
ابن حاجب در كتاب مختصر الاصول كه در حوزه هاي آنها تدريس ميشود ميگويد: لفظي كه دلالت بر عموم كند ا اسم شرط ، استفهام ، موصول، جمع معرفه واسم جنس مضاف است
همچنين به كتاب كافيه وشرح آن از جامي به نام فوائد ضيائيه رجوع كنيد هم همين مطلب را ميبيند
وي حتي در كتابهاي اصولي آنها همين مطلب به چشم ميآيد ويا كتابهاي ادبي وبلاغي ديگرشان .
در سيوطي ويا در مطول و يا در مختصر المعاني تفتازاني هم به همين مطالب تصريح شده..

واگر اين جمله طبق اقرار خود علماي بلاغتشان دال بر عموم است وتنها نبوت استثناء شده پس همه منزلتهاي ديگر هارون اثبات شده است.

حال توجه شما را به سخن يكي از ناصبيها ودشمنان علي جلب ميكنم:

اعور واسطي كه كتابي بر ضد شيعه نوشته ميگويد:
اگر هم فرض كنيم اين حديث بر خلافت علي دلالت ميكند(!!) نميتوان آن را پذيرفت چرا كه مگر از خلافت هارون فساد برنخاست؟ ومگر بسياري از مردم از دين موسي برنگشتند؟ همچنان هم ميبينيم كه آن زمان كه علي خليفه شد، خلافت او ،تنها موجب جنگ وجدال شد و صفينها و نهروانها و جملها پيش آمد
كسي نيست كه از او بپرسد كه اگر اين حديث بر چيزي دلالت ندارد چرا تمام سعي خود را در مخدوش كردن سند آن ويا مخدوش كردن دلالت آن انجام ميدهيد؟ وچرا عمر در روايتي گفت: اگر يكي از اين صفات علي را داشتم از همه چيز برايم بهتر بود واز آن جمله اين حديث را برشمرد؟
و اگر جنگ بد است چگونه پيامبر اين همه غزوات وسرايا را انجام دادند؟
وبا اين صحبت جواب اشكال دوم هم واضح ميشود
چرا كه نص كلمه هاي اين حديث ميگويد : همه مزاياي هارون براي علي است و نميتوان به اين بهانه كه خب هارون قبل از موسي فوت شده اين خصوصيات را از علي بگيريم.. يعني پرسش اين است اگر هارون فوت نميشد آيا او خليفه موسي بود يا خير؟ و اگر طبق روايات گذشته اين خصوصيت از جانب خداوند به علي داده شده (چنانكه در روايات ديگر هم به آن تصريح شده) پس ، نميتوانيد آن حق را با اين اجتهادات مقابل نص از او بگيريد!! چرا كه "اين حديث" ناظر به " اصل اختيارات" علي است ونه ناظر به زمان فوت پيامبر ويا علي .


و اما اشكال سوم
كه ميگفت: اين حديث تنها بر خلافت در غزوه تبوك دلالت دارد نه بيشتر جواب اين است كه اگر تنها در تبوك اين حديث گفته شده بود شايد اين سخن ، اشكال واردي بود!! اما چه كنيم كه اينگونه نيست..
نكته : قرار است در اينجا مصادر و منابع اهل سنت را نقل كنم
والا در منابع اهل بيت عليهم اسلام روايات بيشماري در اين زمينه هست
 
 
مورد أول :
قصة مؤاخاة (برادري مولا علي با پيامبر)

ابن أبي أوفى ميگويد:
: لما آخى النبي ( صلى الله عليه وسلم ) بين أصحابه ، وآخى بين أبي بكر وعمر
، قال علي : يا رسول الله ذهب روحي ، وانقطع ظهري ، حين رأيتك فعلت ما فعلت بأصحابك غيري ، فإن كان هذا من سخط علي فلك العتبي والكرامة ، فقال رسول الله : والذي بعثني بالحق ، ما أخرتك إلا لنفسي ، وأنت مني بمنزلة هارون من موسى غير أنه لا نبي بعدي ، وأنت أخي ووارثي ،
قال : ما أرث منك يا رسول الله ؟ قال : ما ورث الأنبياء من قبلي ، قال : ما ورث الأنبياء من قبلك ؟
قال : كتاب ربهم وسنة نبيهم ، وأنت معي في قصري في الجنة ، مع فاطمة ابنتي ، وأنت أخي ورفيقي
، ثم تلا رسول الله قوله تعالى : ( إخوانا على سرر متقابلين )

كه به صراحت به برادري پيامبر با علي و حديث منطل تصريح شده
اين حديث را حافظ جلال الدين السيوطي در در المنثور در تفسير آيه شريفه :
( الله يصطفي من الملائكة رسلا ومن الناس..) بيان كرده.

او اين حديث را ازبغوي ، وباوردي ، وابن قانع ، وطبراني ، وابن عساكر نقل ميكند
واو نيز از مناقب علي لأحمد نقل كرده...
و نيز رياض النضرة در مناقب العشرة المبشرة وهمچنين در كنز العمال آمده است .

( الدر المنثور 6 / 76 - 77 . ( 3 ) فضائل أمير المؤمنين ( عليه السلام ) : 142 رقم 207 . ( 4 ) الرياض النضرة 3 / 182 ، قطعة منه . ( 5 ) كنز العمال 9 / 167 رقم 25554 و 13 / 105 رقم 36345)

مورد دوم:
يوم الدار و يوم الانذار

در حديث الدار ويوم الإنذار در روايت أبي إسحاق الثعلبي في تفسيركبيرش آمده كه
: فأيكم يقوم فيبايعني على أنه أخي ووزيري ووصيي ويكون مني بمنزلة هارون من موسى
إلا أنه لا نبي بعدي ؟ كه تنها از علي جواب ميشنود
[تفسير الثعلبي : نسخه خطي]

مورد سوم :
در خطبة غدير خم
كه در طول خطبه اش ميفرمايد: ...... وانه مني بمنزلة هارون من موسي....
(كشف الغمة 2/359)

مورد چهارم:
در قضيه سد أبواب
كه در رواتي در آنجا هست كه :
وإن عليا مني بمنزلة هارون من موسى
اين روايت را فقيه ابن المغازلي در مناقب أمير المؤمنين نقل كرده
[ مغازلي 255_257]

مورد پنجم :
نقل عمر
آنجايي است كه از عمر نقل شده كه گفت: از بد گفتن علي بپرهيزيد
[كنز العمال 13/122]

مورد ششم :
قضيه حمزه
در قضيه دختر حمزه سيد الشهدا هنگامي كه به مكه آمده و بعد از خصومتي به پيامبر پناه برده اند پيامبر در پاسخ او اين جمله را فرموده :
[ مناقب الإمام علي ( عليه السلام ) للمغازلي : 255 - 257
. و همچنين ابن عساكر في تاريخ دمشق ]

مورد هفتم :
در حديثي از جابر
كه در مورد خوابيدن در مسجد رسول الله است و مضمون روايتش در بالا آمد كه علي نزد من، همچون هارون نزد موسي است كه ميتوانست اين كار را بكند جابر ميگويد:

جاء رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) ونحن مضطجعون في المسجد قال رسول الله : أترقدون بالمسجد ! إنه لا يرقد فيه ، فحينئذ خاطب عليا وكان علي فيهم قال : تعال يا علي ، إنه يحل لك في المسجد ما يحل لي ، أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا النبوة .

( ترجمة الإمام علي ( عليه السلام ) من تاريخ دمشق 1 / 290 رقم 329 )

مورد هشتم :
در حديثي خطاب به ام سلمه :

: يا أم سلمة ، إن عليا لحمه من لحمي ودمه من دمي ، وهو مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي
[تاريخ دمشق 1.365]

از جمله قرائن ديگر بر اين معنا اين حديث صحيح است كه پيامبر فرمود:
لك من الأجر مثل مالي ومالك من المغنم مثلما لي [ كه آن را صاحب رياض النضرة درمناقب العشرة المبشرة نقل كرده ] وطبق آن پيامبر به علي ميفرمايد اجر تو همچون اجر من است...
ودر حديثي ديگر فر مود : انه لا ينبغي ان اذهب الا وانت خليفتي [اين حديث قطعا صحيح است مراجعه كنيد به مسند أحمد ، وفي مسند أبي يعلى ، وفي المستدرك ، وفي تاريخ دمشق ، وفي تاريخ ابن كثير ، وفي الإصابة لابن حجر) وغير آنها] كه طبق آن پيامبر به علي ميفرمايد: جايز نيست كه من بروم مگر اينكه تو خليفه من شوي.

[( 1 ) مسند أحمد 1 / 545 رقم 3052 . ( 2 ) مستدرك الحاكم 3 / 133 - 134 . ( 3 ) ترجمة الإمام علي ( عليه السلام ) من تاريخ دمشق 1 / 209 رقم 251 . ( 4 ) البداية والنهاية المجلد 4 الجزء 7 / 338 . ( 5 ) الإصابة لابن حجر 4 / 270 - دار الكتب العلمية - بيروت .]

و از قرائن ديگر نز اين حديث است:
پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم ) : أنت خليفتي في كل مؤمن بعدي أنت مني بمنزلة هارون من موسى وأنت خليفتي في كل مؤمن بعدي .
كه آن را با سند صحيح نسائي نقل كرده [خصائص النسائي : 49 – 50]
 
اما اشكالات ديگري كه حتي اسم اشكال را روي آن گذاشتن هم سخت است و تنها براي تاثير بر افكار عمومي سنيان و جلوگيري از نفوذ روز افزون شيعه گفته شده است ...

1 :
تحريف حديث:
در زندگينامه حريز بن عثمان در تاريخ بغداد خطيب البغدادي ، و همچنين در كتاب تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلاني ، از حريز روايت ميكنند كه گفته آنچه از پيامبر نقل شده كه به علي فرمود : أنت مني بمنزلة هارون من موسى ، اصلش حق است ولي شنونده آن اشتباهي شنيده و در واقع اصلش اينگونه بوده: أنت مني بمنزلة قارون من موسى
گفتم آن را از چه كسي نقل ميكني؟ گفت از وليد بن عبد الملك شنيدم كه بر منبر ميگفت...
جالب اينكه اينچنين شخصي كه اينگونه با علي دشمني دارد واحاديث متواتر در باره علي را تحريف ميكند يكي از رجال وراويان صحيح بخاري است و هنگامي كه از احمد بن حنبل درباره او ميپرسند ميگويد: ثقة ثقة ثقة .
حال انكه در زندگينامه او نقل ميكنند كه علي را دشنام ميداده وبشدت به او هجوم ميكرده و گفته اند ناصبي هم بوده و تصريح كرده اند كه گفته : من علي را دوست ندارم چرا كه پدران مرا كشته
و ميگفته : ما امامي داريم( يعني معاوية)و شما نيز امامي داريد (يعني علي)
با اين احوال باز هم خبر او را صحيح ميشمارند.
( تاريخ بغداد 8 / 268 رقم 4365 - دار الكتاب العربي ، تهذيب التهذيب 2 / 209 - دار الفكر - 1404 ه‍ . ( * ) / صفحة 75 )

2:
از اشكال اول كه بگذريم و راه را بر تحريف اين حديث بسته شده ببينيم و اين را دريابيم كه نميتوان جلوي حقانيت اين حديث را گرفت، راه ديگر اين است كه، حديث منزلتي براي عمر وابوبكر بسازيم تا آنها هم همچون علي شوند وديگر شيعه حرفي براي گفتن نداشته باشد.!!! از اين رو گفته اند:
كه از پيامبر اين حديث در باره عمر و ابوبكر هم آمده است!!
و رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) فرموده :
أبو بكر وعمر مني بمنزلة هارون من موسى
. اين حديث را خطيب البغدادي نقل كرده و همچنين مناوي آن را در كتابش كنوز الحقائق آورده
( تاريخ بغداد 11 / 385 رقم 6257 )
ولي جالب اين است كه خودشان دريافته اند كه اينگونه روشها بيشتر به ضرر خود آنها تمام ميشود و به همين سبب عده اي از علماي آنها مجبور شده اند كه بگويند نخير چنين حديثي نداريم و اين حديث ضعيف است...
ابن جوزي آن را در كتابش كه براي جمع آوري احاديث ضعيف نوشته شده آورده است.
وهمچنين ذهبي در ميزان الاعتدال ميگويد: اين حديث ناشناخته است.
و دوبار تكرار ميكند : اين حديث دروغ است.
[العلل المتناهية 1 / 199 رقم 312 . ( 2 ) ميزان الاعتدال 5 / 473 رقم 6900 - دار الكتب العلمية - بيروت - 1416 ه‍ . ( 3 ) ميزان الاعتدال 5 / 207 رقم 6015 . ( 4 ) لسان الميزان 5 / 9 رقم 5828 - دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1416 ه‍ ، وفيه أبو بكر فقط .]

3:
راه آخري كه براي سنيان مي ماند ، رد حديث است ..
اگر چه روايت در صحيحين باشد و اگر چه بارها وبارها در كتابهاي صحيح ديگرشان تكرار شده باشد واگر چه بسياري از بزرگانشان ادعاي متواتر بودن آن را كرده باشندو اگر چه بيشتر علماي آنها آن را نقل كرده باشند ..و اگر چه به نظر آنها مخالفت با احاديث صحيح بخاري و مسلم ضلالت وگمراهي باشد.
.آمدي ميگويد: اين حديث صحيح نيست !!!!!
و ابن حجر المكي همان گفته آمدي را در كتابش مي آورد .
و با كمال تعجب ميبينيم كه اين گفته را شرح مواقف هم نقل ميكند.
و قاضي الإيجي در جواب از حديث منزلة ميگويد :
اين حديث قبول نيست چرا كه سندش صحيح نيست
وسزاور است كه خواننده اين عبارتها خود قضاوت كند!!
[الصواعق المحرقة : 73 . ( 2 ) شرح المواقف للجرجاني 8 / 362 - الشريف الرضي - قم – 1412]
مخلص شما ساربان
البته با استفاده از مقاله حديث منزلت از سيد علي ميلاني ونيز منابع ديگر...
 
 
موحد:

با توجه به اين حرفها كه زدي اينها دليل نمي شود كه بگوييم بعد از پيامبر زمامدار مسلمين را پيامبر انتخاب كرده چرا؟ چون از رحلت پيامبر تا قيامت ميليونها سال ممكن است بگذرد ومسلمانان نياز به زمامدار دارند گيرم با يك من چسب اينها را چسبانديد كه علي بعد از پيامبر زمامدار ؟بعد ش چي؟ رسول خدا كه نمي توانسته تا قيامت اسم بدهد !!تازه شما هم كه 12تا بيشتر نداريد وآخريش هم هزار سال است كه جيم شده پس تكليف چيست؟؟؟؟؟

 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 23:2  توسط   |